چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلنوشته های یک پاندا برای خورشید خانوم

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

گور بابای دل اونی که دوستون داره

اصلا گور بابای دل اونی که دوستون داره و دوسش ندارید. مگه کارت دعوت براش فرستاده بودید که تعهدی داشته باشید؟ ولش کنید و برید سراغ اونی که دوستش دارید. اما اینبار یه جور دیگه برید. یه روز از صبح تا شب تلخ شید. فقط دوازده ساعت. ازچیزی نترسید. خونه ی پُرش اینه که دست آخر بهش میگید که کارهاتون یه جور شوخی و بازی بوده. می بوسیدش و از دلش درمیارید.

اول صبح وقتی سلام داد، یه جور خشک و بی احساس نگاش کنید و سلام بدید که خودش بفهمه که منتظر حال و احوال پرسیش نیستید. اگه صبحونه براتون آورد تو چشم هاش خیره بشید و ازش بپرسید که آیا شما ازش صبحانه خواسته بودید؟؟ وقتی در طول روز اومد حالتون رو بپرسه، روتون رو به سمت مانیتور بگیرید و جوری که مثلا وجودش تمرکزتون رو به هم زده بگید: مثلا قراره توی این یک ساعت چه اتفاقی افتاده باشه که حالم با صبح فرق کرده باشه؟ صبح حالم رو پرسیدی و گفتم خوبم. این جمله رو جوری بگید که انگار یه توهین بدی به شما کرده! مثلا جوری که انگار خدایی نکرده به شعورتون توهین شده! اگه با هزار مقدمه خواهش کرد که به بهانه نوروز یه ناهار با هم بخورید، روتون رو کج بگیرید و بگید "نُچ". بدتر از همه اگه نفهمی کرد و براتون هدیه گرفت؛ حالا مثلا به بهانه روز زن یا ولنتاین یا نوروز یه چیز کوچیک کادو کرد و با استرس جلوتون گرفت، اخم کنید و بگید مگه نگفته بودم برام هدیه نگیر. اگه دفعه قبل هدیه ات رو نگرفته بودم یا اونی که گذاشته بودی روی میزم رو پس داده بودم؛ دیگه از این کارها نمی کردی. اگه آویزون بازی درآورد و هدیه رو داد، با اخم بگیرید و بندازیدش دور. چه معنی داره هدیه ی کسی رو که دوسش ندارید بپوشید؟! اگه دم غروب اومد دنبالتون که تا خونه برسونتتون؛ بزنید تو حالش و با تاکسی برید. دلیلی نداره نوکریتون رو بکنه. 

تلخ شید و تلخی کنید. فقط یکبار. اون هم فقط یه روز. نه چهارتا فروردین؛ نه چهارتا اردیبهشت؛ نه چهارتا خرداد؛ نه چهارتا تیر؛ نه چهارتا مرداد؛ نه چهارتا شهریور؛ نه چهارتا مهر؛ نه چهارتا آبان؛ نه چهارتا آذر؛ نه چهارتا دی؛ نه چهارتا بهمن؛ نه چهارتا اسفند؛ چیه؟ از خوندنش خسته شدید؟ لطفا خسته نشید و ادامه بدید. نه چهارتا نوروز؛ نه چهارتا روزِ زن؛ نه چهارتا روزِ تولدتون؛ نه چهارتا روزِ تولدش؛ نه روزهایی که هوا بارونیه؛ نه شب هایی که آسمون مهتابیه؛ نه غروب های جمعه که دنیا دلگیره؛ و نه حتا شب هایی که دلش آغوشتون رو می خواد. فقط یه صبح تا شب. اندازه یه صبحانه تا شام. 

 اگه آخر شب هنوز دوستون داشت؛ گور بابای دل اونی که دوستون داره و دوسش ندارید. اما اگه آخر شب زد زیر همه چیز و گفت که کم آورده؛ گفت اگه اینجوری ادامه بدید دیگه اون نیست؛ اگه دیدید تلخی هاتون رو داره با تلخی جواب میده؛ باز هم گور بابای دل اونی که دوستون داره و دوسش ندارید. ببوسیدش و شوخی هاتون رو از دلش دربیارید.

"وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

 که در طریقه ما کافری ست رنجیدن"

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

آنان که آمدند غمگین مان کردند!

تو باید نیایی

تو باید نیایی و آمدنت همان دروغی باشد

                        که این دنیا من را به آن فریفته است.

 باید بنشینی و تماشا کنی تا

رسولان بیایند و آمدن تو را مژده دهند،

بگویند که روزی خواهی آمد

و تمام سیاهی ها را خواهی شست.

آخرین پرنده را آزاد

و دلهای گرفته را رها خواهی کرد.

شاید این جمعه، 

       شاید جمعه آینده، 

                       و شاید...

 

- نه...!

اصلا اگر خواستی بیایی یک روز وسط هفته بیا

نبودت غروب جمعه ها را چنان دلگیر کرده است

که آمدنت هم نمی تواند شادشان کند. -

 

چه می گویم من؟!

چرا دوباره آمدنت را به التماس نشسته ام؟

تو باید نیایی و

امید به آمدنت راه نفس کشیدن را باز نگاه دارد.

آنها که آمدند،

غمگین مان کردند

تو اینبار وعده ی نیامدنت را به ما بده.


راستی آیا نمی آیی؟


برای شنیدن ترانه "دنیای این روزهای من" از داریوش اینجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

آبدارچی...

گل بود به سبزه نیز آراسته شد...! خودم کم بودم؛ آبدارچیِ اداره مون هم رفته عاشقِ رفیق و همکارِ خورشید خانومم شده! یعنی تا حالا چیزی در این خصوص به زبان نیاورده ولی رفتارهاش جوریه که غیر از این رو نمیشه متصور شد. صبح به صبح به جای اینکه به ما و همکارها چایی بده، یه استکان چای می گیره دستش و دوتا چهارراه رو رد میشه و میره اداره یِ خورشید خانومم اینها و میزاره رو میزِ اون خانوم! هر بار هم خورشید خانومم رو می بینه جوری که مثلا خیلی داره سر بسته و دربسته صحبت می کنه میگه: شما نمی خوای یه کمی هوای ما رو داشته باشی؟

 

- اجازه بدید یه چیزی توی پرانتز بگم. مامانِ دوستم وحید هر وقت می خواد از عروسش برای وحید گلایه کنه میگه: وحید جان یه چیزی سر بسته و در بسته بگم پیش خودمون بمونه! این زنِ سلیطه ات فلان کار رو کرده و بهمان حرف رو زده! وحید میگه توی این شرایط با خنده نگاه مامانم می کنم و میگم: مامان کجای حرف هات سر بسته و دربسته بود؟ تو که همه چیز رو خیلی رُک گفتی! –

 

دیروز خورشید خانومم تلفنی میگه: این آبدارچی تون چی فکر کرده که می خواد از دوست من خواستگاری کنه؟ من در جواب میگم: فعلا که بنده خدا چیزی به زبان نیاورده! بعدش هم مگه خدایی نکرده توهینی کرده که اینقدر ناراحتید؟ نهایتش اینه که خواستگاری می‌کنه و دوستت اگر دوست نداشت جواب رد میده. شاکی میشه و با تعجب میگه: اگر دوست نداشت؟؟ یعنی فکر می کنی ممکنه دوست داشته باشه؟ این حرف ها رو جوری به زبان میاره که ناخواسته مجبور میشم نقش خِنگ بودنِ خودم رو ادامه بدم. وانمود می‌کنم که منظورش رو نمی‌فهمم و میگم: لطفا قبل از هر کاری یک بار با دوستت جدی صحبت کن. اگر نظرش منفی بود، به من بگو تا یه جوری سربسته و دربسته به آبدارچی مون منتقل کنم که بی خیال این موضوع بشه. اگر هم نظرش مثبت بود، که هیچ. میگه لازم نکرده صحبت کنم. این جمله رو خیلی قاطع و جدی به زبان میاره. جوری که یعنی من نباید اصرار بیشتری بکنم. بعد میگه: تو برو پیش آبدارچی تون و همونجوری که خودت گفتی؛ سر بسته و دربسته؛ بهش بگو که این خانم... (یه مکثی می کنه و بعد ادامه میده) مهندسه، توی پاسداران خونه داره، ماشینِ شاسی بلندِ بی اِم دَبلیو داره و کلا سطح اش خیلی بالاتر از امثال اونه. اینجوری خودش می‌فهمه که تو داری به در میگی تا دیوار بشنوه. بعد ماستش رو کیسه می‌کنه و میره پیِ کارش. من با خنده میگم: اگر این حرف‌ها رو به اون بزنم که عُمرا نمیره پیِ کارش. اتفاقا جدی‌تر از قبل میاد خواستگاری. مگه خونه یِ پاسداران و ماشینِ شاسی بلندِ بی اِم دَبلیو چیزیه که بشه به این راحتی ها ازش گذشت؟! با عصبانیت میگه: شما مردها چقدر اعتماد به نفس دارید! چرا فکر می‌کنید اگر کسی رو دوست داشتید، اون هم باید دوستتون داشته باشه؟ چرا به اختلافِ سطحِ خودتون و طرف مقابل نگاه نمی‌کنید؟ اگر فقط یه کمی واقع بین باشید می‌فهمید که پاتون رو بیشتر از گلیم تون دراز کردید و لایق اون خانم نیستید و میرید دنبال یکی که هم شَانِ خودتون باشه.

لبخند روی صورتم پیر میشه و آروم میگم: به دوستت بگو که آبدارچی ها آدم هایِ نفهمی نیستند. سطح خودشون و طرف مقابل شون رو هم می‌شناسند. می‌دونند که تحصیلات و پول و خونه و ماشینِ بی ام دبلیو خیلی روی انتخاب و آینده آدم ها تاثیر میذاره. اصلا سطح آدم ها رو همین چیزها تعیین می‌کنه. بهش بگو اگر یه آبدارچی با دونستن همه اینها باز هم نمی‌تونه عشق اش رو به یک نفر پنهان کنه و ناخودآگاه بروز میده برای اینه که نتونسته حریف دلش بشه. در آخر به دوستت بگو که دیگه از امروز آبدارچی مون مزاحمش نمیشه!

"خانه ای خواهم ساخت

 بر بلندای سپهر

 روی پیشانی آن ابر بلند

 تا که تقسیمِ به انصاف کنم باران را

 بین پر آبیِ آن جنگل پیر

 و هیچ آبی این خشکِ کویر

 تا که همسایه ی آن سوی کویر

 گاه و بیگاه

 بر ندارد باز دستی به دعا

 که خدایا

 پس کو باران؟ کو آب؟"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

آری شود ولیک به خون جگر شود

من: دوووو... سِت... نَ.... داااا.... رَم. به کی بگم؟

آقا یزدان: ولی من دوست دارم.

من: نمیشه!

آقا یزدان: چی نمیشه؟

من: نمیشه من دوست نداشته باشم و تو دوستم داشته باشی!

آقا یزدان: چرا نمیشه؟

من: نمی دونم چرا نمیشه. ولی نمیشه!

آقا یزدان: من که میگم میشه.

من: سه تا دلیل بیار که بتونم بپذیرم وقتی من دوست ندارم تو همچنان می تونی دوستم داشته باشی!

آقا یزدان: اولا دوست دارم. دوما عاشقتم. سوما...

من: هیچ کدام از اینها دلیل قانع کننده ای نیستند! یه دلیل خوب بیار.

آقا یزدان: ببین... (با کلی مکث که داره زور میزنه تا دلیل پیدا کنه!) وقتی یکی که اون یکی رو دوست نداره به اون یکی که دوستش داره نگاه می کنه...

من: خوب؟!

آقا یزدان: و اون یکی میگه دوستت دارم

من: خوب؟!

آقا یزدان: بعد این کسی که اون رو دوست نداره لبخند میزنه...

من: (با لبخند) خوب؟!

آقا یزدان: یعنی اینکه میشه یه نفر رو دوست داشت که دوست نداره. چون لبخند زده!

 

خورشید خانوم؛

عیبی نداره که دوستم نداری! 

من دوست دارم؛ چون لبخندت قشنگه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

اوایل خیال می کردم بالاخره یه روزی میاد که اون هم دوستم داشته باشه. با اینکه اعتقاد داشتم "زندگی یعنی دوست داشتن خورشید خانومم بدون هیچ امیدی" ولی با خودم می گفتم زندگی که بدون امید نمی تونه ادامه پیدا کنه! حتما یه روزی میاد که اون هم من رو دوست داشته باشه. شاید دور...! شاید دیر...! اما اون روز بالاخره می رسه. با خودم می گفتم اگر چشم و دلم رو پاک کنم، اگر خطاهای گذشته ام رو اصلاح کنم، اگر فلان کار رو بکنم و اگر بهمان اتفاق بیوفته...؛ حتما اون هم من رو دوست خواهد داشت. راستش من همه اون کارهایی که فکر می کردم درسته رو انجام دادم تا اون روزِ دیر، زودتر برسه. اما انگار قرار نیست که اون روزِ لعنتی هیچ وقت بیاد. انگار قرار نیست اون هم من رو دوست داشته باشه.

اونهایی که پست "مَش بیلر" من رو خوندن حتما به خاطر میارن که عشق های سیرین سیپ شده هیچ وقت مغز پخت نمیشن. دهانم طعم زهر می گیره وقتی به خودم میگم احتمالا بعد از چهار سال عشقِ یک پا لنگ ما هم سیرین سیپ شده و خورشید خانومم هیچ وقت دوستم نخواهد داشت.

اما یه خواهشی از شما دارم...

اگر بعد از رفتن من اومد، بهش بگید که همه زندگیم بود. که وقتی می خندید خوشبخت ترین بودم و وقتی غم به دلش می اومد؛ بدبخت ترین. بهش بگید که اگر توی تمام زندگیم یه کار درست و درمون کردم، اون کار، دوست داشتن خورشید خانومم بوده.

اگر اومد...

 "روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

 من می شناختم او را
 نام تو را همیشه به لب داشت
 حتی
 در حال احتضار
 آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
 آن مرد بی قرار


 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
 هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
 و گفت وگو نمی کرد
 جز با درخت سرو
 در باغ کوچک همسایه
 شب ها به کارگاه خیال خویش
 تصویری از بلندی اندام می کشید
 و در تصورش
 تصویر تو بلندترین سرو باغ را
 تحقیر کرده بود

 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
 او آرزوی دیدن رویت را
 حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
 اما برای دیدن تو چشم خویش را
 آن در سرشک غوطه ور را
 پنداشت
 آلوده است و لایق دیدار یار نیست

 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
 آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
 آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
 شاید روزی اگر
 چه ؟ 
 او ؟
 نه آه
 نمی آید."

 

 پی نوشت: یه جاهایی از شعر، شاعر به پاک بودن چشم و زندگیش اشاره می کنه که چون من هیچ وقت پاک نبوده ام و پاک نزیسته ام، اون بخش از شعر رو حذف کردم. متن کامل شعر در اینترنت موجود هست.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan