چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلنوشته های یک پاندا برای خورشید خانوم

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

گذشته ها

دلم برای گذشته ها تنگ شده است. برای آن دیوانه بازی ها، برای شوخی خَرکی کردن ها، برای چسباندن چسب به زنگ خانه آقای عزیزی و برای مزاحمتِ تلفنی به دایی و خنده های بی صدا به آب نکشیده هایی که نادانسته حواله خواهرش می کرد. برای دنبال دختران مدرسه فاطمه زهرا افتادن ها، برای غیرتی شدن روی دخترهای محلی که محل سگ به ما نمی گذاشتند و برای رویای همسفری با گوگوش تا انتهای جاده چالوس. برای تکرار اشتباهاتی که تاوان شان کَمَر خم نمی کرد. همان هایی که نارفیق از آب درآمدند و بَد عادتمان کردند برای اشتباه کردن و امید به جبران شان با تحمل چند پس گردَنی. جبران بعدی ها گران شد و غیرممکن!

حالا باید تحمل کنیم روزهای بی رویا را به جرم بلاهت مان. روزهای بدون لبخند را به جرم خندیدن به ریش و ریشه دنیا. حالا باید فراموش کنیم دوست داشتن و دوست داشته شدن را به جرم دوستت دارم هایی که بی مهابا بر زبان راندیم. باید بشکنیم و در خود بگرییم که گریانده ایم هر آن کس را که دیگر دوستش نداشته ایم.

دلم برای گذشته ها تنگ شده است و آرزوی بازگشت را از هر طرف که امتداد می دهم به دیوار می رسد.

 

" در من صدای تبر می آید.

  آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج

  وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند

  رفتارتان چه قدر شبیه ام بود

   در من فریادهای درختی ست

  خسته از میوه های تکراری.

 

  من ماهی خسته از آبم!

  تن می دهم به تو

  تورِ عروسیِ غمگین

  تن می دهم

  به علامتِ سوالِ بزرگی

  که در دهانم گیر کرده است.

 

  پس روزهایمان همین قدر بود؟

 

  و زندگی آنقدر کوچک شد

  تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم

  افتادیم."   گروس عبدالملکیان

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

ممنون که دوستم نداری

اگر دوستم داشتی باید توی این بی پولی از وحید چهارصد هزار تومان دستی می گرفتم و می رفتیم کاخ سعدآباد و به صدای همایون شجریان گوش می دادیم و نمایش بهرام رادان رو تماشا می کردیم. دو هفته بعدش هم به جای اینکه بنشینی و پایان نامه ات رو تکمیل کنی مثل دوتا آدم بی عار می رفتیم کنسرت کیوان کلهر. کنسرت که تموم میشد سوار ماشینِ تو می شدیم و می رفتیم جیگرکی میدان کشتارگاه. وقتی داشتی من رو کنار اتوبان تندگویان پیاده می کردی که برم خونه، دل هیچ کداممون نمی اومد از هم جدا بشیم. همینجوری که داشتیم الکی حرف رو کِش می دادیم من لب هات رو می بوسیدم. بوی پیازِ دهان مون می خورد تو ذوق مون اما هنوز لب هام رو از روی لب هات برنداشته، اینبار تو سَرَم رو سمت خودت می کشیدی و لب هام رو می بوسیدی. بی تفاوت به بوی پیاز اونقدر همدیگه رو می بوسیدیم که متوجه نمی شدیم مامور کلانتریِ صد و هیودهِ جوادیه چند دقیقه ست داره با کونِ باتومش به شیشه ماشین مون می کوبه. وقتی صدای مامور رو شنیدیم باید با عجله خودمون رو جمع و جور می کردیم و کلی توضیح می دادیم که چه نسبتی با هم داریم! اگر موفق می شدیم که راضی شون کنیم اَزَمون بِکِشن بیرون با خودمون می گفتیم، من راضی، تو راضی، چرا گوشه خیابون؟ یه خونه می گیریم و با خیال راحت تا صبح یه نَفَسه سکس می کنیم.

وقتی دو سال دویدیم و همه مقدمات رو جور کردیم، تازه باید از این بانک به اون بانک می دَویدیم که دوزار وام جور کنیم و یه خونه پنجاه متری که گچِ سقفش به خاطر رطوبت تبله کرده رهن کنیم. دهنمون توی این بانک های خصوصی جوری صاف می شد که وقتی می رفتیم زیر یه سقف دیگه جون نداشتیم گونه های همدیگه رو ببوسیم چه برسه بخواهیم تا صبح یه نفسه سکس کنیم.

صبح فردای شبی که کنار هم خوابمون برده بود، من می پرسیدم که چرا صبحانه آماده نیست و تو می گفتی مگه کنیزِ پدرتم که صبحانه آماده کنم؟ ازم می خواستی تنگ کنم و برای خودم صبحانه آماده کنم. بعد از کلی بحث و دعوا جفتمون توی دلمون می گفتیم چی فکر می کردیم و چی شد!؟ هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته ذات خودش رو نشون داد! ولی خودمون رو کنترل می کردیم و یه مدت کنار هم می موندیم اما دیگه حس می کردیم که عشقمون هر روز داره کمرنگ تر میشه. یه روز که تو کم می آوردی با بغض می گفتی: پس اون همه عشق و دوستت دارم دروغ بود؟ من با کلافگی می گفتم: چه عشقی؟ چه کَشکی؟ چه دوستت دارمی؟ ولمون کن جان جَدّت! تو با نگاهی پُر از نفرت می گفتی: باید از بوی پیاز دهنت می فهمیدم که دوستم نداری! من هم می گفتم: برو بابا! حالا نه اینکه دهان تو بوی گلاب میداد؟! به دو، سه سال نرسیده عشقمون می مرد. اگر شجاع بودیم جدایی رو انتخاب می کردیم و اگر ترسو؛ تحمل! بدون عشق. بدون دوست داشتن. بدون دورت بگردم ها و پست های عاشقانه. فقط برای اینکه احتمالا یک یا چندتا بچه داشتیم و جدایی مون آینده اونها رو خراب می کرد!

اما الان که دوستم نداری همه چیز خوبه. هم پول مون تو جیب مون مونده. هم مجبور نیستیم  به خاطر بوسیدن همدیگه پاچه خواریِ مامورِ چلغوزِ کلانتریِ صد و هیوده جوادیه رو کنیم، و هم اینکه من اندازه همه دنیا دوست دارم. بالاخره همین که یکیمون اون یکی رو دوست داشته باشه بهتر از اینه که هیچ کداممون اون یکی رو دوست نداشته باشه.

خورشید خانوم؛

ممنون که دوستم نداری!


"من به خط و خبری از تو قناعت کردم

 قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست" 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

هامون

هفت و نیم عصر، وسط تب و سرگیجه، مثل یک جنازه افتادم روی تخت. احتمالا می دونستی که خسته ام، که بیمارم، که دلم گرفته از روزهایی که نبودم و ندیدمت، که اگر به خوابم بیای آروم میشم، به خوابم اومدی. من و تو و نازنینت ردیف عقب یه تاکسی توی شهر شما نشسته بودیم. هوا داشت تاریک میشد و تاکسی در حال عبور از یه زیر گذری بود. تو در حال گپ زدن با نازنینت بودی و من خیره به تو. یه کم که گذشت دست راستم رو آروم گذاشتم روی پای چپت. صورتت رو به سمت من برگردوندی و پرسیدی که چیزی می خوام بگم؟ من چیزی نمی خواستم بگم! فقط دوست داشتم یه کم هم به من توجه کنی. جوری بنشینی که بتونم نیم رخ لبخندت رو ببینم وقتی روی لبهات می نشینه. ساعت ده شب از خواب بیدار شدم. نمی دونم چرا مستقیم رفتم سراغ جعبه فیلم ها. دنبال فیلم هامون.

دنبال اون صحنه ای که مهشید تو چشم های حمیدِ هامون نگاه کرد و گفت دوستت ندارم. لبهای حمید می لرزید و کلمات بی معنی ای رو تکرار می کرد. همون فیلمی که همه دنیا دست به دست هم داده بودند تا به حمید ثابت کنند که مهشید دوستش نداره و اون باید عشق مهشید رو از دلش بیرون کنه، اما اون داد می زد و می گفت: "این زن...، این زن سهم منه...، حق منه...، عشق منه..." اما خودش بهتر از هر کس دیگه ای می دونست که وقتی تو دل مهشید نباشه دیگه سهمی هم از اون نداره. می دونست دیگه خیلی وقته مهشید سهم اون مَرتیکه یِ بساز بفروشه که اگه اراده کنه صدتا حمیدِ هامون می خره و آزاد می کنه. می دونست اگر واقعا مهشید رو دوست داره باید دور بایسته و برآورده شدن آرزوهای اون رو با دست یه نفر دیگه آرزو کنه. اما چه جوری باید این حرف ها رو حالی دلِ زبون نفهمش میکرد؟ از نظر حمید دنیا فقط عشق بود و از نظر آدم های دور و اطرافش فروختن یه دستگاه آزمایش خونِ ژاپنی از هزارتا کتاب عشقی که حمید برای مهشیدش می نوشت با ارزش تر.

وقتی تو راهروی دیوونه خونه زانوهاش رو بغل گرفت و زار زد، دست روی شونه هاش گذاشتم و گفتم بلند شو مرد، قوی باش. بَده پیش چشم دیوونه ها کم بیاری. وقتی تو دادگاه به زمین و زمان فحش می داد، پشتش دراومدم و در حمایتش صدام رو بالا بردم. وقتی مستاصل شد، از زیر زمین خونه مادر بزرگش گلوله و تفنگ آوردم برای کشتن عشقش. اما مگه میشه کشت، کسی رو که هر لحظه به هزار شکل می کُشتِت؟ تمام فیلم رو کنار حمید موندم به جز یه سکانس که کم آوردم و زانوهام لرزید! همون سکانسی که حمید به مادربزرگ میگه: "ازم بدش میاد" مادر بزرگ می پرسه: "تو چی؟" حمید میگه: "نه" و اون در جواب میگه: "آی، آی، آی، آی، آی. قلبت شکسته. آخ آخ آخ آخ آخ"

ساعت دوازده شب، وسط تب و سرگیجه، دوباره مثل یک جنازه افتادم روی تخت.  


"مرا

 تو 
 بی سببی 
 نیستی
 به راستی
 صلت کدام قصیده ای 
 ای غزل؟
 ستاره باران ِ‌کدام سلامی
 به آفتاب
 از دریچه ی تاریک؟
 کلام از نگاه تو شکل می بندد
 خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!
 پس ِ پشت ِ‌مردمکان ات 
 فریاد کدام زندانی ست 
 که آزادی را 
 به لبان برآماسیده 
 گل سرخی پرتاب می کند؟
 ورنه
 این ستاره بازی
 حاشا 
 چیزی بدهکار آفتاب نیست.
 نگاه از صدای تو ایمن می شود
 چه مومنانه نام مرا آواز میکنی!
 و دل ات
 کبوتر ِ آشتی ست،
 درخون تپیده
 به بام ِ‌تلخ.
 با این همه 
 چه بالا 
 چه بلند
 پرواز میکنی!"     احمد شاملو

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

دیگر دریا هم خیسمان نمی کند


پی نوشت: داستان از رسول یونان. تصویر از خودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

سفر

دارم میرم سفر.

شاید اگه دوستم داشتی یاد روزهایی که من نخواهم بود می افتادی و بهانه گیری می کردی. غرورت اجازه نمی داد بگی دلت میگیره از همه نبودن هام. که وقتی نیستم همه دنیا هم نمی تونه جای خالیم رو پر کنه. اما اَخم می کردی و به حرف هام جواب سر بالا میدادی. اگه من عاشقت نبودم احتمالا بی اهمیت به سکوتت، راه خودم رو می کشیدم و می رفتم. نهایتا اگه خیلی مرام به خرج میدادم یه تیکه سوغاتی برات می گرفتم، اگر هم نه که هیچ! اما من که عاشقتم بغلت می کردم و گونه هات رو می بوسیدم. می گفتم دیوونه چرا اینقدر پکری؟ نوکرت بمیره و غم به دلت نبینه. با ناراحتی می گفتی مسخره بازی درنیار، کار دارم. می گفتم اگه نخندی مَسخَرَم رو درمیارم ها! قلقلکت می دادم؛ ممه هات رو انگولک می کردم، ران پات رو نیشگون می گرفتم، کف دستت رو می بوسیدم و می ذاشتم رو صورتم و خلاصه انقدر سر به سرت میذاشتم و تو پاچه می گرفتی که بالاخره خنده ات می گرفت. بعد با ابروهای اخمو اما لبهایی که نمی تونستی مانع لبخندشون بشی می گفتی؛ چرا وقتی من میرم مسافرت نِق می زنی اما خودت مثل گاو سرت رو می اندازی و میری؟ دورت می گشتم و می گفتم خورشید خانوم مگه سفر قندهار میرم که اینقدر دلخوری. دو سه روز میرم همین شهر بغلی و میام. اصلا تو هم بیا. دوباره اخم می کردی و میگفتی اگه دوست داشتی من هم بیام، زودتر می گفتی نه الان که داری راهی میشی. سرم رو روی زانوهات میذاشتم و دیگه چیزی نمی گفتم. هر دوتامون برای چند دقیقه سکوت می کردیم. بعد آروم انگشتات رو می کردی لای موهام و سرم رو می جوریدی. می گفتی باشه بابا نمی خواد بغض کنی، برو به سلامت. فقط قول بده هر روز بهم زنگ بزنی. من هم سعی می کنم تا تو برمی گردی مقاله ام رو تموم کنم که وقتی اومدی بتونیم بیشتر کنار هم باشیم. آروم سرم رو از روی زانوهات برمی داشتم و مثل وحشی ها حمله می کردم که ببوسمت. تو به پشت می افتادی زمین و در حالی که خندهات صدای سِره میداد تو بهار، با کف دستات سعی می کردی مانع بوسیدن خودت بشی. می گفتی وحشی ولم کن. اما منِ وحشی می بوسیدمت.

اگه دوستم داشتی یه جور دیگه ای می رفتم سفر. اینجوری یه نفر رو داشتم که نگرانم باشه. که پیامک بده و بگه عزیزم رسیدی؟ یه نفری که وقتی تو سفر دلم براش تنگ شد، بدونم دل اون هم برای من تنگ شده و اگه زنگ بزنم حتما جواب تلفنم رو میده.

اگر دوستم داشتی...

نه...! این خواب رو هر جوری که می بینم باز هم داستان شتر و پنبه دانه ست. فقط خواستم بگم دارم میرم سفر. جان جهان مواظب لبخند نازِ عشق خوشگل من باش.

 

"حالا که رفته ای
سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی
که امسال بی تو گریسته اند
گریسته اند و بی تو نزیسته اند

حالا که رفته ای
بهانه ی خوبی است
برای باران
تا بیاید
کنار سفره بنیشیند
و بشقاب سوم را پر کند

حالا که رفته ای
گمان نمی کنم برگردد
پرنده ای که فقط
از دست تو دانه بر می چیند و
در کلمات تو پرواز می کرد

حالا که رفته ای
هیچ راهی
مرا به جایی نمی برد
در حافظه ام می چرخم
همه کلید ها را گم کرده ام

حالا که رفته ای
شعری می نویسم
برای گل های مریم
شعری می نویسم
برای مرگ
شعری می نویسم
برای دیداری که اتفاق نمی افتد"    محمدرضا عبدالملکیان

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

جیگر داشته باشیم؛ اگر عاشقی می کنیم

از روزی که دست خانواده اش رو گرفت و برای ساختن زندگی بهتری که لازم نباشه روزی هزارتا دنده صدتا یه غاز به تاکسیِ لَگن اش بده و دست آخر هشت اش گِرو نُه اش باشه از ایران رفت، تا روزی که با زنش به طلاق عاطفی رسید زمان زیادی نکشید. انگار پوسته نازک شده عشق شون منتظر تلنگری بود تا ترک برداره. خُرد بشه. بریزه. و این تلنگر رو غربت خیلی زود به اونها هدیه داده بود. دیگه بعد از رسیدن به سطح رفاهیِ مناسبی که اتفاقا خیلی زود به دست اومده بود خودش تو کاباره ها و دیسکوها مشغول عرق خوری و خانم بازی بود و زنش مشغول عبادت در مساجد تا شاید تلخی این زندگی رو با شیرینی وعده بهشتی با جوی های شراب و عسل و غلامانِ خوش اندام قابل تحمل تر کنه. فاحشه های روس و بلاروس سَراب وجود اون رو به واحه ای نمی رسوندند و اون هرچی بیشتر عیاشی می کرد جای خالی عشقی رو که سالها پیش با اولین لبخند زن اش تجربه کرده بود بیشتر حس می کرد. اما خندقی که به کمک همسرش بین خودشون کنده بودند امکان دوباره ریشه دواندن هرگونه عشقی رو محال می کرد.

وقتی خیلی اتفاقی با زنی سرشار از جاذبه های زنانه که سال ها پیش شوهر خودش رو در تصادف رانندگی از دست داده بود آشنا شد، حس کرد حلقه گمشده زندگی اش رو پیدا کرده. چیزی رو که می تونه اون رو به خوشبخت ترین مرد زمین بدل کنه. عشق رو. اما با تمام اِهن و تُلپ اش شجاعت به زبان آوردن عشقش رو نداشت. شاید هم داشت اما اون زن اجازه ابرازش رو نمی داد. جور بی عرضگی خودش رو به گردن پسر بزرگ اش انداخت و دختر اون زن رو برای پسرش خواستگاری کرد. اگه مادر عروسش می شد دیگه دیدنش راحت تر می شد. دیگه می تونست هر زمان که دلتنگ اون می شه به بهانه سر زدن به عروسش زنگ خانه اش رو بزنه. 

انگار زن ها با هرزگیِ تنِ شوهرانشون راحت تر کنار می آن تا دلدادگی شون یا اصطلاحا هرزگی دلشون. وقتی زنش متوجه شد که نگاه های اون به مادر عروسش شبیه نگاه هاییه که سال ها پیش به خود اون داشته، دوام نیاورد. شروع کرد به شلتاق انداختن. اما چون جایگاه و توان مقابله با شوهرش رو نداشت راحت ترین کار رو در گرفتن انگشت اتهام هرزگی به سمت زنی دید که تنها جرمش مرگ همسرش بوده. زنی که بعد از بیست سال هنوز نتونسته دریچه دلش رو به روی مرد دیگه ای باز کنه. زبری و خشونت بخشی از وجودش شده تا اجازه نده مردهای دور و اطرافش به چشم هوس به اون نگاه کنند. اما مگه میشه موجودی رو پیدا کرد که نیازی به محبت نداشته باشه! شاید وقتی از پدر دامادش محبت می دیده ناخواسته به اون میدان می داده. دانسته. ناخواسته. می دونسته که این دزدیدن چیزیه که سهم اون نیست. اما اگر این محبت صاحبی داشت که نباید به سمت اون سرازیر میشد. نیاز محبت و لذت داشتنش هرچقدر هم که بزرگ باشه باز هم نمی تونه قدرت تحمل تهمت هرزگی رو در زنی که سالها برای نشنیدن این واژه پا روی نیازهای خودش گذاشته ایجاد کنه.

این زن دو شب پیش با شنیدن حرف های مادر دامادش شبانه ششصد کیلومتر رانندگی کرده بود و خودش رو نیمه شب به خونه پدر دامادش رسونده بود. من وقتی برای میانجیگری به اونجا رسیدم از شنیدن فحاشی هایی که اون سه نفر به هم می کردند ناراحت نشدم. چون معمولا آدم ها وقتی عصبی میشن خیلی تابع ادب نیستند. اما چیزی که خیلی توی ذوقم خورد ترس و دروغ اون سه نفر بود. دوست داشتم پسرعموم سرش رو بالا بگیره و بگه که عاشق مادر عروسش شده. بگه دوستش داشته و مدتهاست که توی رویاهاش اون رو کنار خودش می بینه. بگه از پسرش سوء استفاده کرده و عشقش به اون زن دلیل اصرار اون به وصلت پسر و عروسش بوده. حتا اگر نمی تونست توجیهی برای کارهاش بیاره، حتا اگه پسرش از اون متنفر میشد، فقط اگر شجاعت ایستادن پای دلش رو داشت من می تونستم دوستش داشته باشم. دوست داشتم مادر عروسش بگه با اینکه دست از پا خطا نکرده اما ته دلش از محبت هایی که می دیده خوشحال بوده. میدان میداده تا پا بگیره. دوست داشتم زن پسر عموم سرش رو بالا بگیره و بگه هر کس پا توی حریم زندگی من بذاره قلم پاش رو می شکنم. دوست داشتم به چشم های مادر عروسش نگاه می کرد و می گفت؛ جنده خانم پات رو از زندگی من بکش بیرون. اما اون سه نفر به شکل زشتی زیر کارهاشون زدن و بهانه های الکی تراشیدن برای دعواشون.

من کاری به زن ها ندارم اما ای کاش یه سازمانی وجود داشت که اول جیگر مردها رو می سنجید و بعد اجازه عاشق شدن می داد. اگر کسی تخمِ عاشق شدن و قبول مسئولیت هاش رو نداشت توی آزمون شکست می خورد و می رفت دنبال خانم بازی توی کاباره های دُبی و پاتایا و اگه پیروز می شد حق داشت تو چشم های زن مورد نظرش نگاه کنه و بگه دوست دارم.

"این تاج نیست کز میانِ دو شیر برداری،

 بوسه بر کاکُلِ خورشید است

 که جانت را می‌طلبد

 و خاکسترِ استخوانت

 شیربهای آن است."    شاملو

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

دوستان

پست های وبلاگم رو صدتا صدتا دسته می کردم و یه پست مخصوص برای اون ها می نوشتم. درست مثل کتاب ریاضی مون که گُل ها و مدادها رو صدتا صدتا دسته می کردیم و دورشون یه خط می کشیدیم. کم کم داشتم به پست ششصد می رسیدم که پِرشین بِلاگ بی وفایی کرد و مجبور شدم بار و بندیل ببندم و بیام اینجا. اومدم اینجا...، اما خاطراتم رو جا گذاشتم! مثل کسی که مجبوره وطنش رو ترک کنه اما نمی تونه دست کودکیش رو بگیره و با خودش ببره. اومدم اینجا و لحظاتی که با گریه برای خورشیدم پست می نوشتم توی اون وبلاگ موند. روزهایی که خورشید خانومم قصد هجرت کرده بود و همه روزهای من شب بودن. روزهایی که مهربونی می کرد و من با ذوق یه پست طنز و خاک برسری می نوشتم و خوشحالیم رو با دوستانم به اشتراک می گذاشتم. روزهایی که به سفر رفته بود و من روی دیوار سیمانیِ وبلاگم چوب خط می کشیدم تا برگرده. روزهایی که ساعت ها پشت مانیتورم می نشستم تا تمام احساسم رو به شکل چند سطر شعر بنویسم و به لبخندش هدیه کنم. همه این خاطرات موند توی اون وبلاگ و من اومدم اینجا.

توی بیست و نُه ماهی که اونجا می نوشتم دوستان خوب زیادی پیدا کردم که همیشه کنارم بودن. روزهایی که زانو می زدم تا دستانم رو بالا بگیرم، با کامنت های پر احساس خودشون به دلم امید می دادند. می گفتند: "بلند شو پاندا. بلند شو و ادامه بده! بَده که اینقدر ضعیف باشی." انگار با باخت من اونها هم می باختند. انگار دوست داشتن یه روزی دست های خورشید خانوم رو توی دست های پاندا ببینند. قصد داشتم به مناسبت هزارمین کامنتی که زیر نوشته هام درج میشه یه پستی بنویسم و از همه اون عزیزان تشکر کنم. اصلا شاید به قید قرعه یه خودروی دویست و شش هم هدیه می دادم. با یک متر نخِ تسبیح که برنده بتونه تا خونه اش اون رو بکشه. اما نشد! توی کامنت نُه صد و خرده ای دوستانم رو هم مثل خاطراتم جا گذاشتم! توی یک ماهی که اینجا می نویسم گشتم و چهارتا از دوستانم رو پیدا کردم. امروز می خوام به نیابت از همه شون از پروانه ای زیر باران با اون شعرهای قشنگش، از غزل سپیدِ خوش قلبِ مهمان نانواز، از دلواره که هنوز هم ازش دلخورم که چرا پماد سوختگی رو به دستان بهبود نمالید و از هانیِ هنرمند که یه وقت هایی دلتنگی هاش خیلی اذیتم می کنه تشکر کنم. می خوام بگم که دلم برای کامنت هاشون تنگ شده بود.

خورشید خانوم؛

می دونم این وبلاگ رو دوست نداری. می دونم تو هم یه چیزهایی توی اون وبلاگ جا گذاشتی. یه چیزهایی مثل دیوونه بازی های مردی که ماه ها عشقِ یک پا لنگ خودش رو توی گوش ات زمزمه کرده. دوستت دارم هایی که به صدها زبان گفت و تو مِی با دیگران خوردی و با او سر گران کردی. تلاش هایی که برای دیدن لبخندت کرد و تو ازش دریغ کردی. اما دوست دارم بدونی که این وبلاگ هم مثل قبلی فقط به عشق تو زنده ست.

اگر نخونیش...، اگر گاهی؛ حتا به شکل بی نام، یه کامنت دو کلمه ای یا یه شکلک ساده درج نکنی...، دیگه هیچ چیز این دنیا هیچ ارزشی نداره.

 

 پی نوشت1: یه نفر هم بود که وبلاگی نداشت و با عنوان ماتروشکا کامنت درج می کرد. یه بار که خیلی دلتنگ بودم و بغض داشتم دیدم یه جمله ساده نوشته. "این روزها خیلی دلتنگی پاندا." نمی دونم چرا جمله اش خیلی به دلم نشست.

پی نوشت2: دوستانی هم دارم که هیچ وقت آدرس وبلاگم رو بهشون ندادم و بعضی از پست هام رو با تلگرام  براشون فرستادم و کامنت هاشون رو توی همون فضا دریافت کردم. از اونها هم ممنونم.


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan