چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلنوشته های یک پاندا برای خورشید خانوم

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

غرور

آخه چی تو رو اینقدر مغرور کرده؟

چرا ژست آدم هایی رو می گیری که شاخ فیل شکستن؟

فکر کردی خیلی متفاوتی؟

بابا...؛ دوست نداشتن بی سر و پایی مثل من رو که همه عالم بلدن. 

اگر بتونی دوستم داشته باشی متفاوتی.

اگر یه روز بگی دوستم داری می تونی ادعا کنی که شاخ فیل شکستی.

نه عزیز دلم؛ این خبرها نیست. وقتی نمی تونی دوستم داشته باشی...؛ یعنی تو هم اهل کارهای غیر ممکن نیستی. مثل بقیه عالم.


خورشید خانوم؛ 

تفاوت تو با بقیه؛ در لبخند ناز توست که بلده رنگین کمان رو به آسمون بیاره. مغرور باش. تو با غرور زیباترین زن دنیایی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

گوزِ داغ دار

وقتی ناراحت می بینمت، وقتی توی تنهاییت جایی ندارم تا کمکی کنم، به ذهنم می رسه فیتیله لوده گی رو بالاتر ببرم تا شاید بخندونمت و از این حالت بیرون بیارمت. برای من که چرت و پرت گفتن کاری نداره. کافیه با آب و تاب تعریف کنم که چطور مامان علی بادی یه بار اومده بوده مغازه بقالی مون و به جای اینکه بگه "آقا یه دوغ گازدار بده" گفته بوده "آقا یه گوزِ داغ دار بده". از علی بادی بگم و تعریف کنم که چرا بچه ها به اون علی بادی می گفتن. از حسین جیقیلی بگم که چقدر اذیتش می کردیم و الان توی لندن به عنوان مدیر یه فروشگاه بزرگ داره به ریش ما می خنده. از مُصیب بگم که توی ژاپن کِراک و هروئین می فروخت و ماه های محرم برای پسرهای حاج سهراب پول می فرستاد تا تِکیه محله ما بزرگ تر از محله های دیگه باشه. اما وقتی غمگینی، دل و دماغ چرت و پرت گفتن ندارم. چرت و پرت هم که بخوام بگم خود به خود یاد روزهای بدِ زندگیم می افتم. یاد شبی که می خواستم از گوشه در، کارهای خاک برسری بابا و مامانم رو تماشا کنم و غافل بودم که بابام دیگه سالهاست جونِ کارهای خاک برسری رو نداره. یاد کتکی می افتم که فردای اون روز از مامانم خوردم. که هرچی تلاش کردم که بندازم گردن رسول خواستگار و بگم که پسر عمه ام گوشه درِ اتاقتون رو باز کرده بوده، نه من، موفق نشدم و مامانم با چشم های خودش دیده بود که من پشت در وایساده ام. یادِ ماما غلط کردم، ماما غلط کردم هام.

وقتی غمگینی، حالم بد میشه. برای بهتر شدن حالم می خوام از مامان علی بادی به خاطر خنده هایی که پشت سرش داشتم عذرخواهی کنم. زنگ بزنم لندن و از حسین جیقیلی، اگر قابل دونست و تلفنم رو جواب داد، عذر خواهی کنم. به مصیب بگم که به من ربطی نداره که برای بدست آوردن پول محرم چندتا خونه رو ویران می کنی. وقتی غمگینی می خوام دوباره به مامانم بگم: ماما نزن، غلط کردم.

وقتی غمگینی، دنیا غمگینه. 

جان جهان بخند.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

تن ها و تنها

خوودی میگه: یه بار توی قمارخونه همه پول هام رو باخته بودم و روی برگشتن به خونه رو نداشتم. تصمیم گرفتم راه زنی کنم و یه پولی برای خودم دست و پا کنم. برای این منظور چاقوی ضامن دارم رو باز کردم و گذاشتم توی جیبم. گوشه اتوبان وایسادم تا حس انسان دوستیِ راننده یه کامیون یا یه تریلی گُل و اون بابا من رو سوار کنه.

دلیل اینکه خوودی اصرار داشته که سوار بر کامیون و یا تریلی بشه این بوده که اون روزها کارت پول وجود نداشت و معمولا راننده کامیون ها مجبور بودن کرایه بارشون رو توی جیب شون حمل کنند. برای همین احتمال اینکه یه مبلغ درشتی توی جیب شون پیدا بشه زیاد بوده.

خوودی میگه: بالاخره یه راننده تریلی نگه داشت و من سوار شدم. وقتی ماشین دور گرفت چاقو رو درآوردم و با فریاد گفتم که یالا پول ها رو بیا بالا! اما راننده به جای اینکه بترسه از ته دل خندید. با تعجب پرسیدم چرا می خندی؟ راننده دستش رو کرد توی جیبش و یه چاقو ضامن دارِ باز درآورد و نشونم داد. بعد گفت: از بی پولی تصمیم گرفته بودم تا اولین پیاده ای رو که می بینم سوار کنم و جیبش رو خالی کنم که از بد حادثه تو با یه چاقو ضامن دار به تورم خوردی.

خوودی میگه چاقوها رو گذاشتیم توی جیب مون و کلی خندیدیم. بعد توافق کردیم که محتویات جیب هامون رو بریزیم روی هم و به دو قسمت مساوی تقسیم کنیم. توی جیب هر کداممون چندتا صدتومانی و یه کم پول خُرد بود که به نسبت مساوی تقسیم کردیم!

خورشید خانوم؛

سال ها پیش؛ یه غروب جمعه که اتفاقا مهمان داشتی برام نوشتی: "تن ها و تنها". اون روزها تازه همه زندگیم رو توی قمارخونه ها باخته بودم؛ اما بَدَنم داغ بود و نمی دونستم. تا اینکه بعد از حدود سه سال فهمیدم چقدر تنهام. دو روز پیش توی یه مراسم عروسی که اتفاقا همه آدم هاش کسانی بودن که درگذشته خیلی باهاشون حال می کردم احساس غریبی کردم. با تن ها بودم و تنها.

با اینکه تو هیچ وقت من رو قابل ندونستی؛ اما می خوام یکبار دیگه ازت خواهش کنم که چاقو ضامن دارت رو که چهار ساله جلوی صورتم گرفتی توی جیبت بذاری تا تنهایی هامون رو بریزیم وسط و به دو قسمت مساوی تقسیم شون کنیم. شاید تَه داستان چیزی گیرِ هیچ کداممون نیاد و توی این بی پولی هر کداممون به زور پول خودش رو از وسط بیرون بکشه، اما مطمئن هستم می تونیم مثل خوودی و اون راننده تریلی کلی به ریش و ریشه این دنیا بخندیم و از تنهایی مون لذت ببریم.


با هم ترانه مرهم گوگوش رو از اینجا بشنویم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

گفتگو

گفتم: میتونی به من فکر کنی و یه حرف قشنگ بزنی؟

چند لحظه چشم هاش رو بست و موقع باز کردن گفت: نه.

گفتم: پس به من فکر کن و یه دروغ بزرگ بگو؟

اخم کرد و گفت: مگه من دروغگوام؟

گفتم: الکی. یه جور بازیه.

یه کم فکر کرد و گفت: دوست دارم.

ذوق کردم و چشم هام پر اشک شد.

داد زدم و گفتم: دیدی؟ دیدی دوستم داشتی؟

گفت: نه دیوونه! دروغکی دوست دارم.

گفتم: دوست داشتن که دروغکی نداره.

گفت: خودت گفتی بازیه. 

گفتم: اگر یه نفر رو توی بازی دوست داشته باشی، خوب بیرون بازی هم دوستش داری دیگه.

پشتش رو کرد و گفت: ولی من دروغ گفتم.

گفتم: خوب آدم چه جوری به دلش بگه دروغ بوده. مگه خودت نگفتی که دروغگو نیستی. 

گفت: این دیگه مشکل من نیست.

چند لحظه جفتمون سکوت کردیم. بعد من گفتم: خوب میشه بگی از کی دیگه دوستم نداری؟

گفت: از هیچ وقت.

گفتم: از هیچ وقت دوستم نداری؛ خوب یعنی دوستم داری دیگه.

گفت: تو چقدر خنگی؟ یعنی از اول تا الان دوستت نداشتم.

بلند خندیم و گفتم: ممنون.

گفت: بابت چی؟

گفتم: بابت دروغ بزرگت.

گفت: ولی من راست گفتم.

گفتم: که دوستم داری؟

خواست یه چیزی بگه که از ترس زبونش گرفت. برگشتم و دیدم یه آقایی در هیبت عزرائیل پشت سرم وایساده. ابروهام رو به هم گره زدم و گفتم آقا کی باشن؟ یه دفعه مامانم ظاهر شد و گفت دیگه قرص نارنجی ها هم جواب نمیدن. چند روزه که توی اتاق خودش رو حبس کرده و همینجوری بلند بلند صحبت می کنه.

آقاهه انقدر بی ادب بود که اجازه نداد بگم که چند روزه با کی دارم صحبت می کنم و بی هوا دستمالش رو گرفت جلوی دهنم.

داشت خوابم می برد که شنیدم مامانم میگه: ملاقات چند شنبه هاست؟


پی نوشت: تا جنون یه خیز آهو بیشتر نمونده. دیگه مامانم هم باورش شده که پسرش دیوونه ست.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

شکایت دل

"دیری با من سخن به درشتی گفته اید
 خود آیا تاب تان هست که پاسخی درخور بشنوید؟"   شاملو

خسته نمیشی از این همه نامهربونی آخه لامصب؟

اصلا گور بابای من وُ دل وُ عشقم. برای خودت بَده این همه نامهربونی. حرف می زنم؛ موضع می گیری. کنارت می نشینم، به افق خیره میشی. میگم میشه صد و بیست سال دیگه یه غروب یکشنبه پاییز با هم بریم شب شعر تا یکی از شعرهایی که برای تو سروده ام رو در حُضورت بخونم؟ با اَخم میگی تو از من سهم می خوای. پاییز صد و بیست سال دیگه اگر دلم خواست میام و اگر نخواست نمیام. تو حتا انقدر نامهربونی که وقتی توی ماشین می خندونمت از ترس اینکه لبخندت رو ببینم و کیف کنم، روت رو می کنی به سمت بیرون ماشین و می خندی.

وقتی به هربهانه ای لبخندت رو به اون پسر مو فِرفری هدیه میدی....، وقتی براش دامن کوتاه می پوشی و دلبری می کنی...؛ وقتی سرش رو روی زانو میگیری و با موهاش بازی می کنی...، وقتی... خوب عمو علی اوسط من با اون اخلاق تُخمیش هم باشه پات می ایسته. اگر راست میگی یه بار؛ فقط یه بار؛ و فقط یکی از این کارهایی رو که با من می کنی با اون بکن. اگر پات وایساد؛ بیا بزن تو گوش من و برای همیشه برو. حالا چون من دوستت دارم باید نامهربونی کنی؟ آخه با معرفت...، توی مهربونی به من چه کوفتی خوابیده که تو رو اینقدر می ترسونه؟ یه بار فریبم رو بخور. اگر پشیمون شدی چهارتا آب نکشیده به خواهر و مادر شاتقی حواله کن و بگو گُه خورده هر کی گفته زندگی یعنی همین یک فریب ساده و کوچک! به لبخندت قسم دیگه بعدش به هیچ چیز اصرار نمی کنم. یا بار و بندیلم رو می بندم و میرم؛ یا اگر موندم دیگه می فهمم که قراره تا همیشه نامهربون باشی.

وقتی حرف از مهربونی می زنم اصلا منظورم درج یه استیکر یا نوشتن یه بیت شعرِ دوپهلو زیر یکی از پست هام نیست. شاید بگی پس چی؟ بیام بلغت بخوابم؟ دقیقا منظورم همینه. یه بار بغلم بخواب. سرت رو بذار روی ساعدِ دستِ راستم و دراز بکش تا من با انگشت های دست چپم با موهات بازی کنم. وسط پیشونیت رو ببوسم و لبهام رو بذارم روی چشم های بسته ات. ناخن ام رو آروم از بین ابروهات بیارم روی دماغت و به سمت جا سیبیل ایت بکشم. لب هات رو ببوسم و از خوشحالی بمیرم. اگر زنده موندم، چهار انگشت زیر گوشِ چپت رو اونقدر بِمَکَم تا با ترس بگی نکنه کبود بشه و دوستانت با دیدنش دست بگیرن و بخندن. بین پستان هات رو ببوسم و نوبتی برم سر وقتشون تا حساب این همه سال رو باهاشون تسویه کنم. انگشت بکنم تو سوراخ نافت و آشغال های توش رو خالی کنم. با مهره های کمرت بازی کنم و پُرزهای طلایی روی پوستت رو ببوسم. بعد از کلی عشق بازی و سکس، سرت رو بذاری روی سینه ام و با ناخن های دست راستت خطوط بی معنی روی سینه ام بکشی و در حالی که هنوز نفس نفس می زنی بگی این همه پشم و پیل چیه روی سینه ات کاشتی؟ یا تا دفعه بعد می چینیشون یا دیگه سر من رو روی سینه ات نمی بینی. بعد به مهربونی از دلتنگی هات بگی و بگی چرا هیچ وقت نخواستی به من مهربونی کنی. بگی مگه من در دوست داشتنت چی نداشتم که حاضر نشدی دوستم داشته باشی. بگی من چه خاکی به سرم بگیرم که لبخند نازت مال من بشه. یادم بدی که تاوان دیر رسیدنم رو چه جوری می تونم با تک تک نفس هام پس بدیم. یاد بدی که چه جوری برات بمیرم.

خورشید خانوم؛

خواستم بگم توی این سالها فقط تلخی کردی و نامهربونی. یه بار هم مهربونی رو امتحان کن. 


"ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من
 ای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من
 ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
 نشنیده ای شب تا سحر آن ناله های زار من
 گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
 تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
 گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی جام تو
 بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من"    مولوی  


برای دانلود ترانه "شکایت دل" از سالار عقیلی اینجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

یه وقت هایی هم هست؛ که نمیشه!

دیگه خسته شدی از این همه باختن. 

یه مربی بزرگ از اون سر دنیا میاری تا بزرگ بودن رو یادت بده. تا گل نخوردن و نباختن رو تمرین کنی. تا باور کنی که تو هم می تونی خوشبخت باشی. سالها زیر شلاقش تمرین می کنی و نُه مسابقه رو بدون دریافت گل پیروز میشی. با تلاشت مسئولین کتاب رکوردها رو قانع می کنی تا برای ثبت اسم تو در تاریخ دست به قلم ببرند. ورزشی نویس های دنیا تیترهای خودشون رو آماده می کنند تا بعد از فقط نود دقیقه بنویسند که ایران تنها تیم تاریخه که بدون دریافت حتا یک گل به جام جهانی صعود می کنه. تماشاگرها و دوستانت جمع شدن تا در کنارت جشن بزرگ بودن بگیرن. حالا پرنده خوشبختی سهم توست. از شب قبل خودت رو آماده می کنی تا قانعش کنی شانه های تو امن ترین جای دنیاست برای قرار گرفتن این پرنده بی قرار. از اون دور دورها به سمتت میاد و تمام وجودت بوی خوشبختی می گیره. دل تو دلت نیست. چشم هات رو می بندی و دست هات رو به هم فشار می دی. دیگه وقتشه که فشار پنجه هاش رو حس کنی. چند ثانیه دیگه! همین الان! هنوز دیر نشده! با ترس چشم هات رو باز می کنی.

با تعجب می بینی لحظه ای که چشم هات رو بسته بودی یه توپی که نباید؛ به تیر خورده و با یه چرخش غلط وارد دروازه شده. تماشاگرها روی سکوها یخ می زنند؛ تو وسط میدان. همه منتظرن تا یه دستی شونه هاشون رو تکون بده و از این کابوس بیدارشون کنه. اما سوت داور و شادی بازیکنان حریف همه چیز رو می شکنه. همه رکوردها رو. همه آرزوها رو. و همه شادی ها رو. نه اینکه بار اولت باشه که می بازی؛ نه. فقط این باخت تلخیش با قبلی ها فرق داره. زهر توی وجودت می چرخه و زانوهات سست میشن. توان ادامه دادن نداری. دوست داری بازی زودتر تمام بشه. کوله ورزشی رو به دوش می گیری و راهی میشی. بی هدف. توی خیابان های شهر مردم رو می بینی که بی اهمیت به یک بازنده از کنارت عبور می کنند. انگار نه انگار که قرار بود تا صبح روی دستاشون بالا و پایین بندازنت و شادی کنند. چشمت به تلویزیون مغازه ها و رستوران ها می افته که دارن صحنه اون گل کوفتی رو تکرار می کنند. دست هات رو به گوش هات فشار میدی تا نشنوی صداهایی رو که میگن از اولش هم معلوم بود که اینکاره نیست. خیابان ها خلوت میشن و چراغها به نوبت خاموش. تو می مونی و تنهاییت و خیابان های خلوت شهر که تو رو به هیچ جایی نمی برند. یه بازنده که نتونست برنده باشه.

خورشید خانم؛

دلم گرفته. مثل کسی که با دوتا بلیط کنسرت کیهان کلهر جلوی تالار وزارت کشور ایستاده و دقیقا لحظه ای که خورشید خانومش باید بیاد؛ یه دفعه نمیاد.

 

"نشسته در رهت ای صبح، چشم شب زده ام

 طلایه دار! ز خورشید شب شکن چه خبر؟"      حسین منزوی

 

پی نوشت1: دیشب تیم ملی ایران در مسابقه با سوریه با دریافت دو گل شانس ثبت یه رکورد بزرگ رو از دست داد.

پی نوشت2: اندازه همه دلتنگی هام دوستت دارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

دنیای خواب

دنیای خواب دنیای عجیبیه!

گوشی تلفن رو برمیداری و با تعجب می بینی که عشقِت برخلاف همه منطق هاش داره با مهربونی صحبت می کنه. بعد از سالها تلخی و بد خلقی! سال ها از خودش روندن ها و دل شکستن ها؛ بی تفاوت به همه دوستتت دارم هات. باورت نمیشه که مهربونی رو بلد باشه. اما بلده. اتفاقا به شکل عجیبی خوب بلده! پس چرا تا به حال حتا یکبار به مهربونی صحبت نکرده؟ ندیدن که دلیل بر نبودن نیست. حتما لایق ندونسته. توی دنیای بدون محدودیت خواب، اون سمت خط تلفن و لبخند نازش رو می بینی و بال و پر باز می کنی برای پرواز. موقع خداحافظی ازت اجازه می خواد که تلفنی ببوستت. دقیقا با همون لحنی که یه بار ازش بوسه خواستی و اون ناراحت شد! "یه بوس میدی؟" میگه و با شیطنت منتظر میشه تا ببوسیش. از پشت تلفن می بوسیش. از پشت تلفن می بوستت و تمام زندگیت بوی گل یاس میده؛ موقع بهار. یه شب هم می بینی که کنار عشقش با چندتا بچه پنج، شش ساله کَفِ کوچه لِی لِی کشیدن و دارن رو شماره های یک و دو و سه می پرند. پای رفتن نداری. دلِ موندن و دیدن هم نداری. چشم هات تار میشن و زبونت لال.

من نمی دونم مرگ چه شکلی به سراغ آدم ها میاد و بهشت و جهنم چه فلسفه ای دارند. ولی حس می کنم مُردن آدم ها خیلی شبیه خوابیدن اونهاست. اگر آدم خوبی باشن چشم هاشون رو آروم می بندن و تا ابد با عشقشون تلفنی صحبت می کنند و از پشت تلفن همدیگه رو می بوسند. اما اگر پرونده شون سیاه باشه، اگر دل آدم ها رو شکسته باشن، اگر غم به دل مادرشون آورده باشن، اگر باباشون توی تمام عمرشون یه بار یه آه از ته دل کشیده باشه؛ اونوقت بعد از بسته شدن چشم هاشون باید تا ابد یه گوشه یِ برزخ بایستن و بازی لِی لِی دلبرشون با شخص دیگه ای رو تماشا کنن.

درد داره که آدم جهنمش رو توی این دنیا ببینه.


برای دانلود ترانه "شهزاده رویای من" از خانم عهدیه اینجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

گرگ هاری شده ام

+ سلام. این هفته ماموریت کجا میری؟

* سلام. آبادان.

+ کارت خیلی مهمه؟ میشه نری؟

* اصلا نمی دونم کارم چی هست. اومدم برگه ماموریت و بلیط روی میزم بود. چرا؟

+ ببین اگه میتونی کنسل کن، لطفا. بیست روز نبودی. هفته بعد هم که عیده.

* ببینم چت شده؟ قبلا یه دوست خوب بودی، امیدوارم نخوای چیزی رو عوض کنی. میدونم این عارضه موقتیه، امیدوارم تا وقتی برطرف میشه چیزی خراب نشده باشه.

                               بخشی از پیامک های اسفند 93

***

من نمی خواستم چیزی رو عوض کنم. یعنی می خواستم؛ اما به خدا نمی خواستم خرابش کنم. فقط...، فقط دوستی خوبمون اونقدر به دلم نشسته بود که می خواستم عمیق ترش کنم. می خواستم یه دوست خوب باشیم و بیشتر از اون. اما حواس ام به عارضه و موقتی بودن خواسته هام نبود. تو گفتی...، اما من نخواستم بشنوم! نشنیدم و به روی خودم نیاوردم که گاهی جای زخمِ عارضه های موقتی برای سال ها بر صورت زندگی آدم ها می مونه. نخواستم و ندیدم جنونِ به کمین نشسته ای رو که موقتی اومد و ماندگار شد. که بلد بود از یه دوست خوب بودن به یه گرگِ درنده تبدیلم کنه تا بترسی از بودن در کنارم.

تو گفتی و من نشنیدم! حالا من میگم و تو بشنو:

 

"گرگ هاری شده ام

 هرزه پوی و دله دو.

 شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز

 می دوم، برده ز هر باد گرو

 چشمهایم چو دو کانون شرار

 صف تاریکی شب را شکند

 همه بی رحمی و فرمان فرار...

 

 گرگ هاری شده ام! خون مرا، ظلمت زهر

 کرده چون شعله ی چشم تو سیاه

 تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم

 آه...، می ترسم، آه...

 

 آه، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق

 که تو خود را نگری

 مانده نومید ز هر گونه دفاع

 زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی

 

 پوپکم! آهوکم!

 چه نشستی غافل؟

 کز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی!

 

 پس ازین دره ی ژرف

 جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه

 پشت آن قله ی پوشیده ز برف

 نیست چیزی، خبری

 ور تو را گفتم چیز دگری هست، نبود

 جز فریب دگری.

 

 من ازین غفلت معصوم تو، ای شعله ی پاک

 بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم

                  

 منشین با من! با من منشین!

 تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟؟؟

 

 تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

 چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟

 یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز

 بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست؟

 

 دردم این نیست ولی

 دردم این است که من بی تو دگر

 از جهان دورم و بی خویشتنم

 

 پوپکم! آهوکم!

 تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

 

 مگرم سوی تو راهی باشد

 چون فروغ نگهت

 ورنه دیگر به چه کار آیم من

 بی تو؟ چون مرده ی چشم سیهت

                  

 منشین اما با من، منشین!

 تکیه بر من مکن! ای پرده ی طناز حریر!

 که شراری شده ام

               

 پوپکم! آهوکم!

 گرگ هاری شده ام !"                 اخوان ثالث

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan