چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلنوشته های یک پاندا برای خورشید خانوم

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

بهشت

اگه تو فکر رفتن به بهشت هستید الکی خودتون رو جِر ندید!

عصر یه روز پاییزی دست عشقتون رو بگیرید و برید کنجِ دنجِ یکی از کافه های خیابان انقلاب. عینک رو آرام از صورتش بردارید و بذارید جلوی پنجره، روبروی شمعدانی ها، تا وقتی می خنده اعتبار جهان رو بی واسطه ببینید. 

برای عشقتون ساندویچ و کوکا سفارش بدید و برای خودتون چای با عطر نعناء.

اگه دوست دارید طعم بهشت رو تجربه کنید؛ چای رو با شیرینی لبخند عشقتون بنوشید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

نهنگ

"هیچ اگر سایه پذیرد

               منم آن سایه هیچ"

 

فعلا که بعد از سی و هشت سال بالا و پایین پریدن، نهنگی شده ام که نه کسی حرف من رو می فهمه و نه من حرف کسی رو. 

ای کاش هنرمندی هم بود که صدای من رو می فهمید.


برای شنیدن قطعه "وال آبی" اینجا کلیک کنید.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

دلقک

"دلقکی که به میخوارگی بیوفتد، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند"     هاینریش بل

 

سگ مصّب دلم گرفته.

دلتنگیم رو چه جوری بنویسم که تو رو دلخور نکنه؟ که زار نزنم و ضعف نشون ندم؟

خسته ام از این همه خواسته نشدن. از آویزون شدن به آدم هایی که سرِ نخواستنم دارن می جنگند. از وصله بودن. از ناجور بودن. راستی با همه عقل و منطقت می تونی یه بار تصور کنی آدم چه حالی میشه وقتی می بینه سرِ نخواستنش دعواست؟ اصلا معنی خواسته نشدن رو می فهمی؟ وقتی می بینی نمی خوانت؛ تا یه جایی غرورت رو زیر پا میذاری و آویزون میشی. میگی حتما یه چیزهایی رو کم داشتم یا کم گذاشتم. با خودت میگی اگر خودم رو اصلاح کنم حتما اتفاق های خوب هم می افته. اما این اتفاق لعنتی هیچ وقت نمی افته. یه نفس عمیق می کشی و میگی گور بابای دنیا. اصلا من هم نمی خوام همه آدم هایی رو که من رو نمی خوان. اما دروغ میگی. می خوای. اتفاقا همه اون آدم هایی رو که نمی خوانت، می خوای. ولی دیگه جایی وایسادی که کاری از دستت بر نمیاد. از اونجا به بعده که باید صورت احساست رو با سیلی سرخ نگه داری. بعضی ها بلدن و پشت چهره جدی شون قایم میشن. بعضی ها هم مثل من توی سنگر لودگی و دلقکی شون. اما هربار که به بهانه ای یادشون میاد رو دست خدا موندن؛ به میخوارگی روی میارن و سقوط می کنند.

سگ مَصّب دلم از همه نخواستن هات گرفته.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

کاندر غلطم که من توام یا تو منی.

اونقدر عشقم رو با نام "خورشید خانوم" صدا زده ام که گاهی فکر می کنم این نام اختصاصا به اون تعلق داره و هیچ خانومی حق نداره خورشید خانوم باشه. این رو دیگه همه میدونن، حتا مُلاها.

بچه های کافه ایما هم می دونند. وقتی یکشنبه ها تو کافه متنی می خونم؛ به یه جایی از متن که می رسم همه با هم می گن: "خورشید خانوم" بعد سکوت می کنند تا من بخش خورشید خانوم سیمیکالن رو بخونم. سرپرست این دورهمی جوونیه به نام حمید سلیمی که کلا با قسمت خورشید خانوم سیمیکالنِ متن های من مشکل داره. میگه تناسبی با قسمت اول متن نداره. چند وقت پیش ها همین حمید خانِ سلیمی یه متنی نوشته بود که توی اون عشقش رو با نام خورشید خانوم صدا زده بود. وقتی متنش رو خوندم بدجوری شاکی شدم؟ بهش گفتم: "چرا خورشید خانوم من رو توی متنت نوشتی؟" اون هم گفت: "مگه توی این دنیا فقط یه خورشید خانوم هست؟ من خورشید خانوم خودم رو گفتم. چی کار به خورشید خانوم تو دارم؟" گفتم: "چی شد؟ تو که می گفتی خورشید خانوم باید حذف بشه! حالا خودت هم که از خورشید خانوم می نویسی؟" کلی حرف زد که مثلا بگه اون نویسنده خوبیه و بلده به درستی خورشید خانوم رو توی متن بیاره که به اصل داستان صدمه نخوره. اما زِر میزد. هیشکی نمی تونه مثل من برای خورشید خانوم بنویسه. این رو هم همه می دونند؛ حتا مُلاها.

یا چند وقت پیش ها یه نفر توی خیابان به غروب آفتاب نگاه کرد و به بغل دستیش گفت: "خورشید خانوم هم که داره میره". من ناخودآگاه برگشتم و گفتم: "کجا؟" طرف که شوکه شده بود گفت: "کی؟" گفتم: "خورشید خانوم". یه کم مِن و مِن کرد و گفت: "پشت کوه ها". کلی طول کشید که من فهمیده ام اونا چی میگن و اونها فهمیدن من چی میگم.

با خورشید خدا هم که کلا مشکل دارم! یعنی بالاخره مجبورش می کنم که سِجِل اش رو به کل عوض کنه و اسمش رو بذاره آفتاب.

خورشید خانوم؛

همه زن های این مملکت یه خورشید خانوم هستند برای مردهایی که دلشون لک زده برای دیدن لبخند اون ها. همه شون وقتی می خندند یه نفر گوشه این دنیا رنگین کمان رو می بینه و میشه خوشبخت ترین مرد زمین اما...

"نی من منم؛ نی تو توئی؛ نی تو منی

 هم من منم؛ هم تو توئی؛ هم تو منی

 من با تو چنانم ای نگار خُتنی

 کاندر غلطم که من توام یا تو منی"     مولوی


برای دانلود ترانه "من غلام قمرم" از داریوش اینجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

قهوه ایِ نوک مَمه ای

بالاخره بعد از دو سال بی ماشین بودن دیروز یه اِل نودِ قهوه ایِ نوک مَمه ای خریدم!

راستش چند روز بود که می خواستم توی یکی از پست هام کلمه "قهوه ایِ نوک مَمه ای" رو به کار ببرم ولی بهانه ای برای این کار نداشتم تا اینکه دیروز این ماشین رو خریدم.

 حالا چرا اینقدر این کلمات رو دوست دارم؟

اول اینکه از ترکیب وصفی لغات خوشم میاد! آخه رنگ ها معمولا صفت محسوب میشن و برای وصف یه چیزی به کار میرن. مثلا میگیم چشمِ سیاه. لبِ قرمز. ممه یِ قهوه ای. اما در این ترکیب، رنگ قهوه ای خودش موصوفه و نوکِ مَمه صفتیه که اون رو وصف می کنه. قهوه ایِ نوک مَمه ای.

و دوم اینکه...! 

موردِ دوم یه کم نیاز به توضیحات داره.

یه ضرب المثل ترکی میگه: "گوری چایا سو دولدورسان سولانماز". یعنی چاه خشک شده رو نمیشه با ریختن آب از بیرون، پر آب کرد. باید از درون بجوشه.

 جریان من و خورشید خانومم شبیه اون چاه خشک و چند کاسه آبه! باید یه ذره دوستم داشته باشه تا ببینه وقتی یه پست براش می نویسم چقدر عشق و احساس پشت اون خوابیده و چقدر برای نوشتنش تلاش کرده ام. ولی چون دوستم نداره صدای من برای اون با صدای بلندگوی مَمّد ضایعاتی فرقی نداره. تلاش هام مثل پر کردن یه چاه خشک با کاسه ست. 

اگر دوستم داشت قضیه فرق می کرد. مثلا وقتی حمید مصدق میگه: "گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟/ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی/ روی تو را کاش میدیدم/  شانه بالا زدنت را بی قید" شعر حمید میشه یه شاهکار عاشقانه ولی وقتی من میگم: "خورشید خانوم دارم از دوری تو می میرم" کار و نوشته من میشه خریدن تَرَحم!  یا وقتی شیخ اجل حافظ شیرازی میگه: "امشب ز غمت میان خون خواهم خفت/ وز بستر عافیت برون خواهم خفت/ باور نکنی خیال خود را بفرست/ تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت" حرف حافظ میشه حرف حق اما وقتی من از علی ساتی می نویسم و میگم: "خورشید خانوم اگر بری نَنه ام سرویس میشه"؛ حرفم میشه نَنه من غریبم بازی و اظهار ضعف! اگر سرکار خانم مهندس ویتنی هوستون بگه: "I will always love you نشان عشق طلایی رو از فلان فستیوال و بَهمان جشنواره میگیره و موقع بیرون اومدن از سالن، عشق نامهربونش رو می بینه که با مهربونی یه شاخه گل گرفته دستش و منتظر اون وایساده...؛ اما اگر من بگم: "خورشید خانوم تا اَبد دوستت خواهم داشت"؛ زِرِ زیادی زده ام و باید یاد بگیرم که گذشت زمان جاودانگی هر چیزی رو نفی می کنه.     

قبول دارم که کیفیت نوشته های من با اشعار حافظ و حمید مصدق و بقیه عزیزان قابل مقایسه نیست اما نوشته های من طی این سالها هرچی هم که نبودن لااقل همه عشق و احساس من بودن. اما حالا که دیگه فهمیده ام با این کارها و نوشته ها شانسی برای وارد شدن به دلِ خورشید خانومِ مهربونم ندارم؛ قصد دارم از این به بعد بیشتر از نوک مَمه بنویسم. یعنی رسما چرت و پرت! نه اینکه خدایی نکرده نوک ممه چرت و پرت باشه ها...! نه...! اتفاقا نوک مَمه چیزِ حَقّیه. نوشته های نوک ممه ایِ من چرت و پرتن. اینجوری شاید خورشید خانومم بخنده و دنیا قشنگ تر بشه. هرچند که این خطر وجود داره که پیش خودش بگه این پاندا چقدر بی ادب و جِلفه و دیگه دوستم نداشته باشه. دیگه دوستم نداشته باشه...؟؟! وقتی این جمله رو بی هوا نوشتم یه دفعه دلم گرفت. آخه من اونقدر بدبختم که حتا نمی تونم استرس این رو داشته باشم که دیگه دوستم نداشته باشه. این گوه خوری ها رو کسی می تونه بکنه که توی یه مقطعی خورشید خانوم دوستش داشته! وگرنه مگس رو چه به عرصه سیمرغ!  

مَخلص کلام اینکه من هم از مَمه خوشم میاد، هم از قهوه ای نوک ممه ای...، اما ماشین من نقره ای یه.

خورشید خانوم؛

شیرینی ماشینم...؛ ردیف کن بریم یه جایی. مثلا یه دوری توی شهر بزنیم. یا یه کوهی...؛ جنگلی...؛ جایی بریم. اصلا گازش رو بگیریم و بریم شمال. توی جاده شمال ترانه گوگوش بذاریم و شیشه ها رو بدیم پایین تا سوز پاییز بپیچه توی ماشین. نزدیک های شمال نم بارون بزنه به شیشه. برای خریدن پرتقال جنگلی پیاده بشیم و زیر بارون قدم بزنیم. تو سردت بشه و به این بهانه دست های من رو بگیری توی دست هات. با عجله بدویم به سمت ماشین و موهای بارون خورده ات بوی بهشت رو بیاره توی ماشین. بعد خودت رو به من نزدیک کنی و جوری که مثلا کنار من گرمت میشه سرت رو بذاری روی شونه راستم. من هم همونجوری رانندگی کنم و بشم خوشبخت ترین مرد دنیا.


برای شنیدن ترانه مرحم گوگوش اینجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

دغدغه

دنیا به یه وَرَم نبود. نه غمی داشتم؛ نه غصه ای! بی عارِ بی عار. وقتی می دیدم دوستانم خودشون رو به آب و آتیش می زنند تا یه پروژه بگیرن و دوزار بیشتر به جیب بزنن؛ مسخره شون می کردم و می خندیدم. یه بار یکیشون گفت: "هی فلانی...؛ دغدغه تو توی زندگی چیه؟". یه کم فکر کردم و گفتم: "هیچی!". واقعا هم دغدغه ای نداشتم. دوزار گیر میاوردم؛ همون دوزار رو خرج می کردم. پنج زار گیرم می اومد؛ پنج زار رو به گاه می دادم. کم کم بی دغدغه بودنِ من، وِرد زبان اونهایی شد که وانمود می کردن دغدغه کشور و مملکت خواب از چشم هاشون گرفته. یه جاهایی تیکه می انداختن و میگن: "تو که دغدغه ای نداری نمی فهمی ما چی می گیم." یه جاهایی هم که من می دیدم اونها دارن دولّا پَن لّا می کنن تو پاچه سیستم، می گفتم: "آره....! شما دغدغه مملکت و چرخ صنعت رو دارید!"

یه روز که داشتیم از بی دغدغه ای من صحبت می کردیم خورشید خانومم که اون روزها هنوز خورشید خانومم نشده بود با تعجب پرسید: "واقعا تو دغدغه ای توی زندگیت نداری؟" من هم گفتم: "نه!" یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: "درد بی دردی علاجش آتش است."  

نمی دونم...! شاید اون روز خورشید خانومم توی دلش گفته یه آتیشی به دلت بندازم تا دیگه گُنده گوزی نکنی واینقدر با افتخار از بی دغدغه بودن حرف نزنی. شاید هم واقعا بی دغدغه بودن چیز بدیه و اون من رو دوست داشته و نمی خواسته بی دغدغه بمونم.

بر همه کس من لعنت اگر اینجای متن خورشید خانومم توی دلش نگه: "هیچ کدام اینها. اصلا برام مهم نبود که تو دغدغه داشتی یا نداشتی. خودت هم مهم نبودی!"

خلاصه خورشید خانومم یه دغدغه ای به جونم انداخت که رسما نَنه ام سرویس شد.

اگر اول صبح ازش خبردار نشم؛ دل تو دلم نمی مونه. بد اخلاق می شم. استرس وجودم رو می گیره. دستم به هیچ کاری نمیره. اگر صداش رو جوری بشنوم که حس کنم غمی تو دلشه؛ گلوم فشرده میشه. بدنم گُر می گیره. خودم رو به در و دیوار دنیا می کوبم تا بفهمم چه مرگشه و چه جوری می تونم لبخند روی لبهای نازش بیارم. اگر ندیدنش به هر دلیلی از حد معمول بیشتر بشه، یه چیز لعنتی که نمی دونم چیه راه نفس هام رو می گیره و مثل ماهی ای که روی سنگ ها افتاده خودم رو این ور اون ور می اندازم.

خورشید خانوم؛

دیگه هیشکی نمی تونه وصله یِ بی دغدغه گی به من بزنه. نه تنها دغدغه دارم بلکه می تونم به همه اون دوستان دغدغه دارم فخر بفروشم. آخه دغدغه اونها پول و پروژه و اینجور شر و ورهاست.؛ اما دغدغه من دیدن لبخند ناز توست.

لطفا بخند.


"هر که دلارام دید، از دلش آرام رفت

 چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت" برای شنیدن تصنیف یاد تو از جمال منبری اینجا کلیک کنید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

خنده های خوشبختی

خورشید خانوم؛

خوشبختی...؛ یعنی خنده های تو.

وقتی از آرزوی خنده های تو صحبت می کنم اصلا منظورم این نیست که موقع شنیدن یه جمله بامزه یا دیدن یه کلیپِ تلگرامی گوشه لبت رو بالا ببری و یه صدای نامفهومی از گلوت خارج کنی! وقتی برای تو خنده و برای خودم خوشبختی آرزو می کنم یعنی اونقدر بخندی تا بگوزی و صداهای کاملا مفهومی از خودت دربیاری.

شهناز، دختر سومیِ حاجی ننه ام، وقتی از ته دل می خنده نمی تونه خودش رو کنترل کنه و می شاشه به شورتش. دوست دارم جوری بخندی که بشاشی توی شورتت.

خواهرم مینا هم وقتی از ته دل می خنده صداش قطع میشه و از چشم هاش اشک میاد. اگر کسی خواهرم رو توی اون وضعیت ببینه نمی تونه تشخیص بده که اون داره می خنده یا گریه می کنه. یه همچین خنده ای رو برات آرزو می کنم.

آرزو می کنم موقع شاشیدن، بگوزی و از چشم هات اشک بیاد. اون وقت من خوشبخت ترین مرد زمین میشم.


پی نوشت 1: این پست اصلا "ننه من غریبم بازی" و ابراز ضعف و خرید ترحم نداره. یه آرزوست از موضع قدرت.

پی نوشت2: این پست بخش اول نداره. یه کَلّه رفته سراغ خورشید خانوم سیمیکالن.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan