چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلنوشته های یک پاندا برای خورشید خانوم

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

زندگی نباتی وبلاگ

از هزار روز پیش تا به امروز بیش از هزار صفحه متن و قصه برای لبخند زیبایت نوشتم و شعر سرودم. بی کیفیت و سطح پایین بودند، قبول...، اما همه ی عشق و احساس من بودند.

در بخش کامنت های اولین پست وبلاگ مان نوشتی: "عالم از ناله عشاق مبادا خالی. با توجه به شناختی که از شما دارم، هر هفته یک عشق! به نظر میرسه یک تنه برای اینکه این آرزوی حافظ برآورده بشه کافی هستید. خوبه که دنیا آدم هایی مثل شما داره، آدم هایی که هیچ وقت برای زندگی کردن دلیل کم نمی یارن و دنیا براشون پر از رنگ و هیجانه. به هر حال اگه باز هم بنویسید من می خونم." من را خوب شناخته بودی! به تنهایی آرزوی حافظ را برآورده کرده و نگذاشتم عالم از ناله عشاق خالی شود. اما عشق یک هفته ای من این بار کِش آمد. یک ماه...، چند ماه...، یک سال... و حالا چند سال.

قصه های کودکانه ام  همه دوستت دارم هایی بودند که به هر جان کندنی جمع کرده و هِی ساده و شمرده تکرارشان می کردم اما از بدِ روزگار تو اتفاقا همین چیزهای ساده را نمی فهمیدی! یا شاید می فهمیدی و جدی شان نمی گرفتی؛ و یا اهمیتی برای تو نداشتند.

با همه این حرف ها انگار آن روزهای اول نوشته هایم تاثیر بیشتری داشتند. آخر نمی توانم فراموش کنم روزی را که پست "کابوس" را نوشتم و تو برایم نوشتی "موطن آدمی را در هیچ نقشه ای نشانی نیست. موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می دارند." یا روزی را که از سر دلتنگی آرزوی مرگ کردم و تو از هزار کیلومتر آن طرف تر و در یک روز تعطیل نوروز پرسیدی که چه مرگم شده است که آرزوی مرگم را می کنم؟ و یا روزهایی که ابرهای ناامیدی در دلم می باریدند و برایم می نوشتی "نومید مردم را معادی مقدر نیست. چاووشیِ امیدانگیز توست بی گمان که این قافله را به وطن می رساند." نمی دانم چه شد که نوشته هایم اندک تاثیر خود را از دست دادند. که روزهایم به شب بدل شدند و نشانه ای از مهربانی تو نمایان نشد. نمی دانم چه شد که این روزها فریاد دلتنگی ام را همه می شنوند الا تو؛ که می بایست! شاید خسته شده ای از من و خواندن نوشته هایی که روز اول قول خواندنش را داده بودی. شاید نوشته های من ضعیف شده اند و شاید...! اصلا شاید سرت شلوغ است و وقتی برای اندیشیدن بر احساسات این روزهای من نداری؛ اگر فرض کنیم که نوشته هایم را می خوانی.

می دانم...

می دانم کیفیت های هست که من ندارم و دلم می خواست می داشتم تا دوستم بداری اما با تمام تلاشی که تا به امروز کرده ام نتوانسته ام بدست شان بیاورم. شاید اگر به قدرت معجزه هزار غیرممکن را ممکن کرده و کمی بزرگ شوم روزی بتوانی دوستم بداری. هرچند که می دانم اعتقادی به معجزه نداری.

باید به تو می نوشتم که حس می کنم وقت آن رسیده است که برای مدتی کمتر بنویسم. کمتر بنویسم و بیشتر بخوانم. کمتر بنویسم و نوشته هایم را نگاه دارم برای روزی که شاید کمی دوستم بداری. برای روزی که خواندن شان نیم لبخندی بر لبان زیبایت بنشانند. شاید اینگونه بتوانم دوباره متن هایی بنویسم که بر تو اثر کند. می دانم تحمل چنین شرایطی برای منی که سالهاست برایت می نویسم بسیار سخت است اما شاید برای مدتی فاصله ی زمانی پست های این وبلاگ زیاد شوند. شاید ماهی یک پست درج شود و این وبلاگ یک زندگی نباتی را تجربه کند. به امید اینکه روزی بتوانم از این وبلاگ و نوشته هایش راهی به دل تو پیدا کنم.

شرایط تلخ شده...، اما چیزی از عشق من به تو کم نشده.


"باد که می آید

 خاکِ نشسته بر صندلی بلند می شود

 می چرخد در اتاق

 دراز می کشد کنار زن،

 فکر می کند

 به روزهایی که لب داشت."    گروس عبدالملکیان


پی نوشت: دوست دارم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

سگ ولگرد

ولی چیزیکه بیشتر از همه پات را شکنجه میداد، احتیاج او بنوازش بود. او مثل بچه ای بود که همه اش تو سری خورده و فحش شنیده، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده. مخصوصا با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیش از پیش احتیاج به نوازش داشت. چشمهای او این نوازش را گدائی میکردند و حاضر بود جان خودش را بدهد، در صورتیکه یکنفر به او اظهار محبت بکند و یا دست روی سرش بکشد. او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز بکند، برایش فداکاری بنماید. حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان بدهد اما به نظر می آمد هیچکس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت، هیچ کس از او حمایت نمیکرد و توی هر چشمی نگاه میکرد بجز کینه و شرارت چیز دیگری نمیخواند. و هر حرکتی که برای جلب توجه این آدمها میکرد مثل این بود که خشم و غضب آنها را بیشتر برمی انگیخت. 

سگ ولگرد - صادق هدایت

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

تولد علی کوچیکه...

"تولد سی و نه سالگی!

  فقط یک سال دیگر فرصت داری،

  من یکی که به معجزه اعتقادی ندارم."     پیام خورشید خانوم

 

 پی نوشت 1: بدین وسیله از مسئولین لشکری و کشوری، مدیرعامل محترم بانک انصار، بانک ملت، بانک تجارت، اپراتور همراه اول، رئیس روابط عمومی شرکت اتوبوسرانی تهران، مدیر روابط بین الملل موتور جستجوی گوگل، مهندس سعیدی همکار واحد امور سیستم ها، امین آقا فرزانه و هیات همراه، پسر بزرگه ی خدابیامرز بتول خانم و همچنین خورشید خانومم که با ارسال پیام من را در غم از دست دادن یک سال از باقی عمر تنها نگذاشتند صمیمانه تشکر می کنم.

پی نوشت 2: به بهانه زادروز خسرو شکیبایی شعر "علی کوچیکه" از فروغ فرخزاد رو از اینجا بشنوید.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

اَفسر دایی

اَفسردایی، پیر مردِ کور و نود ساله یِ روستامون، بابای مَش بیلر و داییِ بابای من و شوهرِ هفت تا زنه. شش تا از زن هاش تا امروز مُردن و فقط اصفهانیه زنده ست. برای نشان دادن هُنر اَفسر دایی همین قدر بگم که هر وقت بابام میره روستا نصفِ جوان ها و مردهای اونجا بهش پسر عمه میگن و سلام میدن! اما نه بابام و نه هیچ کس دیگه ای نمی تونند تشخیص بدن این بابایی که سلام داد، پسرِ زن چندمیِ اَفسر داییه!

اَفسر دایی هفت زن، ده ها خواستگاری و دو اقدام ناموفق به فراری دادنِ (دزدیدن) زن داشته. با اینکه الان با نود سال سن و چشم های نابینا زمین گیر شده ولی وقتی توی خونه حرفی از زنی بیوه به میان میاد پسرش باهیر رو خطاب قرار میده و میگه به نظرت اگه برم خواستگاریش می تونم جواب مثبت بگیرم؟ اصرارِ افسر دایی به زن گرفتن، اون رو مضحکه روستایی ها کرده. وقتی کورمال کورمال خودش رو به قهوه خانه باهیر می رسونه پیرمردها با اشاره به هم آدرسِ بیوه زنی رو میدن و اصرار می کنند که اون زن در گفت و گوهای محرمانه به زن های همسایه گفته اگر افسر دایی به خواستگاریش بره حتما جواب مثبت میده. معمولا توی این شرایط آدم های قهوه خانه دو دسته میشن و گروهی نظر موافق به این وصلت میدن و گروهی نظر مخالف؛ و با این کار معرکه رو گرم نگه می دارن. افسر دایی که بی صدا گوشه قهره خانه یِ آجریِ پسرش نشسته دوتا دستش رو رویِ عصایی که لای پاهاش گرفته میذاره و آرام چونه اش رو رویِ دست هاش میذاره و چشم های سفید شده اش رو به سمت صداها می چرخونه و به حرف های آدم های اونجا گوش می کنه. بعد باهیر رو صدا می زنه و نظر اون رو می پرسه. بیچاره باهیر هم که نمی تونه هر روز با کل آدم های روستا درگیر بشه به باباش که همیشه داداشی صداش میزنه نگاه می کنه و میگه: چشم داداشی. شب تو خونه در موردش صحبت می کنیم!

یه بار که روستا بودم و برای سر زدن به افسر دایی رفته بودم خونه شون، بعد از معرفی خودم و احوالپرسی به افسر دایی گفتم: دایی چرا اینقدر زن گرفتی؟ یه آهی کشید و گفت هیچ وقت نتونستم زنِ مورد نظرم رو پیدا کنم. گفتم مگه زنِ مورد نظرت چه مشخصاتی داشت که این همه سال نتونستی پیداش کنی؟ گفت من زنی می خواستم که وقتی راه میره چهار ستون خونه بلرزه! راستش نفهمیدم یعنی چی؟ یه اصطلاحات ترکی به کار می برد که معنیش همچین چیزهایی میشد. به نظرم اومد چیزی که اون در تمام زندگیش می خواسته بیشتر شبیه مشخصات رستم بوده تا مشخصات یه زن. برای همین هم بوده که پیدا نمیشده.

***

بیشتر ما مردهای امروزی یه افسر دایی درون داریم؛ اما خوش شانس هستیم و هرزگی هامون رو پشت شلوغی شهر قایم می کنیم و کسی نمی فهمه که چندبار زن گرفتیم و چندبار تلاش ناموفق برای بدست آوردن زن ها داشتیم. اما چیزی که مشخصه اینه که دنبال چیزی می گردیم و پیداش نمی کنیم. شاید پیش فرض ذهنی مون رو اشتباه چیدیم و خواسته هامون بیشتر در وجود رستم و سهراب پیدا می شه تا زن ها و شاید هم بد شانس هستیم و نتونستیم پیداش کنیم. بعضی هامون هم که پیداش کردیم اونی نبودیم که اون زن حاضر باشه کنارش بمونه.

در خصوص شخص خودم نمی دونم پیش فرض ذهنیم چقدر غلط بوده؛ اما همیشه دنبال زنی می گشتم که دوستم داشته باشه و دوستش داشته باشم. یکی رو من دوست نداشتم، درحالی که اون دوستم داشت. دیگری رو من دوست داشتم، اما اون دوستم نداشت. بعدی رو من دوست داشتم و اتفاقا اون هم من رو دوست داشت اما بلد نبودیم از عشقمون محافظت کنیم و خیلی زود عشق مون رو از دست دادیم. یکی رو اشتباهی دوست داشتم. یکی اشتباهی من رو دوست داشت. یکی رو فکر می کردم دوست دارم درحالی که نداشتم و یکی فکر می کرد که دوستم داره و نداشت.

تا این آخری...

که دوستش دارم و نمی تونه دوستم بداره.

و اینجوریه که همیشه مثل افسردایی تنها هستم و مضحکه بچه های روستا.

 

"گل سبز زیبا را

 برای تو نگاه داشته ام

 روزی خواهی آمد.

 آن را به تو خواهم سپرد...

 سپس از دنیا خواهم رفت.

 

 پیش از آنکه بیایی،

                   نمی توانم بمیرم."   برای خواندن شعر کامل پروانه آبی اینجا کلیک کنید.

 

 

پی نوشت: من همه افسرهای راهنمایی و رانندگی رو افسر دایی صدا می کنم و موقع جریمه شدن میگم افسر دایی جان هفت تا زن ات جریمه مون نکن. بدبخت افسرها هم بی خبر از همه جا می مونند که چی بگن.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

نوروز 97

بشاش به عیدی که تو رو نداشته باشه.

بدون تو بهار بوی گه میده.

دلم برات تنگ شده...

سگ مصب دلم رو دریاب.

نازنین دلم رو دریاب.

خورشید خانوم دلم رو دریاب.


پی نوشت: با همه نامهربونی هات دوست دارم.


برای دانلود ترانه "دلخوشم" از داریوش اینجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan