من یه پاندای چاق و تنبل هستم که دست کثیف سرنوشت اون رو از شرق و خورشید خانومش جدا کرده و به غرب آورده. روزهایی که دلم برای خورشید خانومم تنگ میشه چند خط دلنوشته برای اون می نویسم و دعا می کنم تا شاید بیاد و اونها رو بخونه.

من پُرم از آرزو و رویا؛

و بودن لبخند روی لب های خورشید خانومم بزرگ ترین اونهاست.