چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلنوشته های یک پاندا برای خورشید خانوم

سفرنامه روسیه- سیزنِ یک- اپیزود یک

1- اگر اونقدر ثروتمند نیستید که سالی چندبار به سفر خارجه برید و معمولا هر چند سال یکبار از کشور خارج می شید پیشنهاد می کنم که سفرتون رو همزمان با برگزاری ترنمنتی ورزشی مثل جام جهانی هماهنگ کنید. دیدن مردم چند ده کشور دنیا با فرهنگ های مختلف و هم صحبتی با اونها و گرفتن عکس های یادگاری خاطره هایی برای شما می سازه که بعید می دونم در مواقع دیگه سال بتونید تجربه کنید.

2- مراکشی ها خیلی آدم های نازنینی هستند. با فرهنگ، با شخصیت، خوش تیپ و مسلط به چند زبان زنده دنیا. انگلیسی و اسپانیایی رو به همون خوبی صحبت می کنند که عربی رو. اگر می تونید؛ یه سفر به مراکش داشته باشید. اگر نه، حتما یکبار دیگه فیلم کازابلانکا رو تماشا کنید.

3- بدون اغراق روسیه یکی از زیباترین کشورهای دنیاست. شهرهایی پر از رودخانه های زیبا و برکه های دست نخورده. جنگل های سبز و انبوه روسیه مناظری رو به شما نشون میده که وَلَعی برای دیدن بهشت نداشته باشید. فرهنگ غنی با ادبیاتی که در تمام دنیا زبان زدِ خاص و عامه باعث شده که اکثر شهرهاشون پر باشه از موزه ها و مجسمه ها و پارک ها و سمبل های فرهنگی مختلف.

4- برخلاف آنچه در مورد مردم روسیه شنیده بودم که عموما آدم هایی خشن، سرد، مَست و ... هستند باید بگم که انسان هایی با فرهنگ، اهل مطالعه، مهربان، خونسرد و آرام هستند. هرچند که برقراری ارتباط در لحظه اول به نظر سخت می رسه اما پس از برقراری ارتباط می بینیدد که چقدر اجتماعی و دوست داشتنی هستند.

5- احترام به قانون و بالاخص احترام به قوانین راهنمایی و رانندگی در سطحی غیرقابل باور قرار داره. چیزی که در مقایسه با وضعیت کشور خودمون فوق العاده عجیب به نظر می رسید.

6- زنان روسیه فوق العاده زیبا بودند. قد بلند، دارای موهای بلوند و عموما صاف با پوست های سفید و لطیف (البته حدس می زنم لطیف باشند چون من هیچ وقت لمس شوم نکردم) که مشابه شون رو من در اون چند کشوری که تا حالا رفته ام ندیده ام. زنان هیچ کدام از کشورهای حاضر در جام جهانی هم در زیبایی توان رقابت با دختران روس رو نداشتند.

7- مردان روسیه هم به زیبایی زن هاشون بودند. پس اگر خانمی هستید که این پست رو می خونید بدانید و آگاه باشید که روسیه بهترین جای دنیا برای پیدا کردن یه شوهر یا دوست پسرِ خوش تیپه. البته تاجایی که من فهمیدم مردهاشون از نظر جنسی کمی سرد مزاج هستند و تا وقتی ودکا ننوشند به این راحتی ها تحریک نمیشن. اگر خیلی آدم داغی هستید در انتخاب شوهر روس دقت کنید.

8- شما در خیابان های روسیه کسی رو نمی بینید که مثل ما ماست و شُل وُ وِل راه بره. عموم مردم یا در حال دویدن هستند، یا درحال راندن دوچرخه و یا در حال جابجایی با اسکیت و اِسکوتر. همین عامل، همراه با ژِن خوب شون باعث شده که شما به سختی آدمی چاق ببینید.

9- باز هم برخلاف تصور من، روسیه کشوری بسیار اَمن محسوب می شه که شما می تونید بعد از ساعت 12 شب در یک خیابان خلوت در حالی که کالسکه یِ فرزندتون رو هُل می دید بدون احساس خطر از کنار مردی رد بشید که بطری ودکا دستشه و داره از شدت مستی می افته.

10- استادیوم های روسیه فوق العاده زیبا هستند و برنامه های جانبی شون مثل انواع رقص و استفاده از رستوران های اطراف باعث میشه که شما یک بعد از ظهر کامل رو با لذت بگذرونید.

11- مهربانی شون با حیوانات به شکلی چِندش آور زیاده. جوری که ما احساس می کردیم ابهت انسان بودن مون رو از دست دادیم. کبوترها و گنجشک هاشون بدون هیچگونه ترسی از کف دست آدم ها دانه می خورند و سَنجاب های پارک جنگلی شون تا چند سانتی متریِ دوربین عکاسی مون می اومدن و بازی می کردند.

12- با اینکه روسیه کشوری گران محسوب می شه اما در این کشور اقلام ضروری مانند آبجو و ودکا بسیار ارزانه.

13- صنعت پورن و کلوپ های شبانه در مقایسه با بسیاری از کشورها، حتا کشورهای مسلمان بسیار کمه. تا جایی که به جرات می گم من حتا یک کلوپ شبانه هم ندیدم. هرچند که شاید یکی از دلایل این موضوع به همراهی پسرم در این سفر برمی گرده. به نظرم در اشاره به فساد زنان روسیه به مقدار زیادی اغراق شده.

14- متاسفانه کشور ایران رو کمتر کسی می شناخت. آدم هایی که پرچم ما رو می دیدند به زبان خودشون می گفتند: مکزیک؟ مکزیک؟ و اونهایی که بدون دیدن پرچم اسم ایران رو می شنیدند ما رو عرب می دونستند.

15- هیجان تماشای بازی های ایران در استادیوم فوق العاده بود و تجربه همراهی با شادیِ پس از پیروزی ایران مقابل مراکش و غم دختر، پسرهای ایرانی در استادیوم شهر کازان بعد از شکست مقابل اسپانیا تکرار نشدنی.

16- با اینکه خیلی خوش گذشت اما گاه و بی گاه دلم برای خورشید خانومم تنگ می شد. مواقعی که وارد یه منطقه زیبا می شدم و دوست داشتم اون هم می بود، وقت هایی که یه زن و مرد رو می دیدم که کنار هم با لبخند قدم می زنند، و شبی که توی قطار با اون دختر و پسر دوست داشتنی روس ودکا می خوردم و دوست داشتم عشق من هم کنارم بود. بیشتر از همه وقتی وارد استادیوم می شدم. اگر کنارم بود می تونستم دعا کنم که دوربین استادیوم ما رو نشون بده و من سریع بپرم و ماچش کنم و بعد همونجا لباس ها رو بکنم و برم تو نخ کارهای خاک بر سری و اصلا برام مهم نباشه که توی استادیوم ها آدم ها وقتی تو قابِ دوربین قرار می گیرند فقط عشق شون رو می بوسند و بقیه کثافت کاری هاشون رو می برند خونه شون.

17- در آخر اگر می خواهید گلایه کنید که چرا براتون سوغاتی نیاوردم، ضمن عذرخواهی باید بگم که سوغاتی اونجا خیلی گرون بود. مشخصاتتون رو توی بخش کامنت ها برام بنویسید تا از شاه عبدالعظیم خودمون براتون مهر و تسبیح بگیرم و بفرستم.

 

اینها مهمترین نکاتی بودند که می تونم از سفر روسیه براتون بنویسم. بعدها در مورد خاطرات خودم از این سفر بیشتر خواهم نوشت. به خصوص از خاطرات آخرین شب های ماه مبارک رمضان و شب عید فطر که گونیِ نون و خرماها رو به دوش می گرفتم و تا خود صبح درِ خونه یِ زنان کم درآمد روسیه می بردم. از اونجایی که در این فصل از سال سنت پترزبورگ شب نداره و فقط بین ساعات 24 تا یک و نیم بامداد هوا یک کمی تاریک می شه کار من سخت بود و باید خیلی سرِپایی نون و خرماهاشون رو همون پشت در میدادم و برمی گشتم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

تو زیبایی

تو مثل گل به خودی دقیقه نود و پنج مراکش زیبایی.

تو مثل تلاش بازیکنان برای حفظ دروازه ایران زیبایی.

تو مثل لایی امیری به پیکه؛ 

مثل "وای" گفتن ایرانی ها بعد از ضربه سر طارمی؛

مثل اشک های آخر بازی دختر پسرهای ایرانی، گوشه استادیوم کازان، زیبایی.

تو زیباتر از میدان سرخ مسکو و رودهای سنت پترزبورگ و کرملین کازانی.

تو آنقدر زیبایی که می توانی غروب جمعه های روسیه را هم دلتنگ خودت کنی.

دلتنگتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

از نازی آباد تا سنت پترزبورگ

به امیر حسین قول داده بودم که قبل از هجده سالگی اش یکی از آرزوهاش رو برآورده کنم. اون هم دو سال صبر کرد و بالاخره سهمیه اش رو برای تماشای بازی های ایران در جام جهانی خرج کرد. حالا فردا ظهر برای برآورده کردن قول من و آرزوی اون، سفر دو نفره مون از نازی آباد تا سنت پترزبورگ شروع می شه.

اول زمینی میریم اردبیل. بعد زمینی میریم باکو. بعد با هواپیما میریم  مسکو. بعد با قطار میریم سنت پترزبورگ. بعد با قطار بر می گردیم مسکو. بعد با قطار میریم کازان. بعد با هواپیما برمی گردیم باکو و بالاخره زمینی برمی گردیم اردبیل و دست آخر تهران. تقریبا بیشتر این سفر رو دو نفره انجام خواهیم داد. دو نفری که حداقل در این بُرش از زمان می تونم با اطمینان بگم که عشق مون به هم دو طرفه ست! اینکه بعدها چه اتفاقاتی بیوفته رو نمی دونم.

امیدوارم به امیرحسین خوش بگذره.

 

خورشید خانوم؛

اگر توی این بیست روزی که نیستم دلت برام تنگ شد، پا روی غرورت بذار و برام بنویس: "روزی که برگردی، همه می تونند بهت بگن که دلشون برات تنگ شده. حتا خانم فلانی و خانم بهمانی. ولی من نمی تونم!"

اما اگر همه این روزها گذشت و دلت برام تنگ نشد...؛ بیچاره من.


برای شنیدن ترانه جاده گوگوش اینجا کلیک کنید.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

کدامین پل در کجای جهان شکسته است؟

زنی که برای بدست آوردنش سال ها تلاش کرده بودم التماسم رو می کنه تا دوستش داشته باشم! هر بار که این کار رو می کنه من سردتر از قبل گردنم رو راست میگیرم و بعد از صاف کردن گلوم میگم: عشق شکسته ما رو هیچ چینی بند زنی نمی تونه بند بزنه. عشق ما از روز اول هم یه سوء تفاهم بوده. باید شجاع باشیم و با قبول اشتباه مون این عشق رو برای همیشه فراموش کنیم!

بی تفاوت به اینکه چه بلایی سر اون و دلش میاد، میرم و آویزون زن دیگه ای میشم تا دوستم داشته باشه. هر کاری که در توان داشته باشم انجام میدم تا اون فقط یه لبخند بزنه. اما اون زن با غروری که انگار هیچ وقت به کسی اجازه شکستنش رو نداده نگاهم می کنه و میگه: "به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هر چه را که می تواند به قربان‌گاهِ عشق می آورد، آن‌چه فدا کردنی ست فدا می کند، آن چه شکستنی ست می شکند و آن چه را تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزل‌گاهِ دوست داشتن به گدایی نمی رود."1میگه تنهایی رو بپذیر و اینقدر ننه من غریبم بازی درنیار! من دوستت نخواهم داشت.

بعد وقتی از من جدا میشه مثل دخترک کبریت فروش با التماس تمام کبریت هاش رو جلوی مردی که سال هاست دیگه دوستش نداره می گیره و میگه: "من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد. ای یار، ای یگانه ترین یار؛ آن شراب مگر چند ساله بود؟ نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشت های مرا می‌جوند. چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟" به دست و پای طرف می افته و میگه من نیازمند یک نگاهم تا آسوده خاطرم کنی! با اینکه می دونه اما نمی خواد قبول کنه مردی که دلش جای دیگه ای گیر باشه پا پس می کشه و در نیمه گشوده به روی اون بسته میشه.3

و اون مرد بی تفاوت به دل زنی که جلوش زانو زده آویزون زن دیگه ای میشه تا اینجوری همه مون رویاهامون رو در شعله ی آخرین کبریت هامون ببینیم.


1- متنی از نادر ابراهیمی

2- شعری از فروغ فرخزاد

3- تغییر یافته ی شعر مارکوت بیکل - ترجمه احمد شاملو

بعدا نوشت: عنوان بخشی از اشعار گروس عبدالملکیان است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

به وقت شام...!

وقتی می پرسی چه مرگمه که اینقدر داغونم؛ یاد مامانم می افتم که بعد از کتک هاش سفره شام رو پهن می کرد! در حالی که بغض به وسعت همه گلوم راه نفس کشیدنم رو می بست؛ لقمه می گرفت و میداد دستم. می گفت: بخور. اگه نخوری تا صبح می زنمت! انگار می خواست یه جوری روم رو کم کنه. بگه توی این خونه حرف، همیشه حرف منه! لقمه توی دهانم حجم می گرفت و بزرگ میشد. وقتی به هزار جون کندن قورتش میدادم، حس می کردم یه چیزی داره گلوم رو پاره می کنه. گاهی که درد گلوم امانم رو می برید لج می کردم و به قیمت کتک خوردن تا خود صبح؛ لب به غذا نمی زدم.

وقتی توی این شرایط حالم رو می پرسی؛ باید با همون سختی قورت دادن لقمه مامانم یه لبخند مسخره و مصنوعی روی صورتم بکشم و بگم چیزی نیست. خوبم.

اما اینبار چیزی هست... خوب نیستم... دلم گرفته... 

درد گلو امانم رو بریده. 

اگه از سر نامهربونی برنگردی دیگه لب به غذا نمی زنم. حالا اگر دوست داری تا خود صبح کتک بزنی، یا علی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

بدون عنوان

"هر آدمی شاید در عمرش فقط یک بار می تواند کسی را به تمامی دوست بدارد. تمامش را، حتا تیرگی های روحش را بپرستد. خدا بسازد از آدمی که می داند آسمانی نیست. نگاهش کند و دلش ضعف برود و بی آن که داشتن یا نداشتن آغوشش چندان مهم باشد، از حال خوب او به آرامش برسد. محو شود، پنهان شود، گم شود در زوایای تن او حتی اگر به نگاهی از دور قناعت کند. دل خوش کند حتا به بوسه های ناممکن قبل از خواب، به عکسی روی گوشی موبایلی. هر کسی شاید فقط یک بار، با یک آدم، پرنده می شود

و ما همیشه دیر رسیدیم. همیشه دوم شدیم، وقتی به خداهای زمینی دلخواهمان رسیدیم. همیشه پرچم غریبه ای روی قله ای که فتح کردیم، کره ای که کشف کردیم، پیش از ما نشسته بود. همیشه مقایسه شدیم و باختیم. ما معمولی ها. ما که فکر کردیم همین که مهربانیم کافی است و نبود. فکر کردیم همین که صادقانه دوست بداریم کافی است، و نبود. ما که تاریکی های درونمان را به حرمت علاقه پیش چشمهایی که دوست داشتیم نمایان کردیم، و همین شد که دل بریدند و رفتند و ماندیم کنار دیوارهای سیمانی شهری که کسی در آن با بقیه حرف نمی زند

دوم شدن کشنده است. این که مقایسه ات کنند و به رویت بیاورند که تنها کاری که کردی این بود که آتش حسرت نبودن آدم قبلی را دوباره بیدار کردی. انگار تیغ تیزی کشیده باشند روی شاهرگ روحت، از پا در می آیی، مثل اسب مسابقه پیری که پایش شکسته باشد. بی مرهم؛ در انتظار زوال. شاید هم هیچ بودن بهتر است از دوم بودن. تا جوانی فکر میکنی نه، جنگیدن بهتر است، می توانی برنده شوی. اما روحت که سالخورده شد، می روی آرام و خونسرد می نشینی میان تماشاگران. بی هیچ هیجانی. اگر هم کسی گفت دوستت دارم، وانمود میکنی سمعکت در خانه جامانده

عادت می کنی به فقدان. مثل پیرمردی که هر روز صبح به نانوایی محله ما می آید، بعد یادش می افتد زنش مرده، می نشیند روی نیمکت، گاهی در فکرها گم می شود و گاهی بی صدا گریه می کند، و کمی بعد نان برشته ای می گیرد و می رود. بی آن که کسی منتظرش باشد، بی آن که برای "کسی" نان برده باشد. لابد یک روز صبح دیگر به نانوایی نمی آید و ما می فهمیم که مرده. در سکوت. تنهای تنهای تنها. "


#
حمیدسلیمی
@hamid_salimi59

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

زندگی زیبا

وقتی به زندگی پر بارِ استیون هاوکینگ، به خدماتی که به علم و بشریت ارائه داده است، به کتاب هایی که نوشته است، به نظریه هایی که هر یک دریچه هایی نو به روی دانشمندان گشوده است، به فعالیت های پژوهشی و بالاخره به سخنرانی هایش با آن صدای رباتی می اندیشم،  باور می کنم که برای داشتن یک زندگیِ خوب؛ داشتن یک ذهن زیبا، یک بند انگشت، یک آلت تناسلیِ قوی و قلبی که این سه را زنده نگاه دارد کافی ست. بقیه چیزها؛ بار گران است کشیدن به دوش.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

تَک پَر

یه مرحله ای هم قبل از قَحبه گی هست که به اون تَک پَری میگن.

با اینکه میدونم نباید برای خیلی از چیزها قاعده و قانون بنویسم اما باید بگم که معمولا تَک پَری بعد از عاشقیت و شکست عشقی رخ میده!   

داستان تَک پَرها به این شکله که یک نفر که به دلایلی غرورش رو از دست داده برای پُر کردن جای خالی نداشته هاش، خودش رو بی مِنّت در اختیار کسی قرار میده که هیچ عشقی به اون نداره و هر جوری که بخواد باهاش تا می کنه. مهمترین ویژگی یه تَک پَر، در دسترس بودن اونه! اگر خانواده و دوستان تون وقت نداشته باشند که با شما برای تماشای فیلم مورد علاقه تون به سینما بیان، تَک پَرها بهترین و در دسترس ترین گزینه برای پُر کردن تنهایی تون هستند. می تونید بدون نگرانی برای از دست دادن صحنه ای از فیلم، راحت روی صندلی تون لَم بدید و از تَک پَرتون بخواهید که بره و براتون پاپ کورنِ زعفرانی بگیره. داشتن یه تَک پَر، و ترجیحا از نوع خوشگل اش، برای رفتن به پارتی و مهمونی از نون شب واجب تره. هیچ چیزی مثل وارد شدن به یه مهمانی همراه با یه تَک پَرِ خوشگل و بَزک کرده کلاس نداره. در حین مهمانی هم می تونید با هر کسی که دلتون خواست بلاسید و خیالتون راحت باشه که تَک پَرتون جرات چنین کاری رو نداره. اگر بعد از مهمانی حال داشتید، می تونید ببریدش خونه تون و باقی ماجرا... و اگر دلتون نخواست، می تونید خودتون رو به مستی بزنید و خیلی راحت کنار اتوبان پیاده اش کنید. کاری که با یک دوست یا یک معشوق نمی تونید بکنید.

شما همه این کارها رو به راحتی انجام میدید؛ چون اولا لاشی هستید و دوما هیچ عشقی به تَک پَرتون ندارید. هرچند که احتمالا تَک پَرتون دوستون داره.

یکی از مهم ترین تفاوت های بین تَک پَرها و معشوق ها در بلد بودن رفتن خلاصه میشه! اگر به معشوق تون بگید بالای چشمت ابرو نشسته، به تریج قباش بر می خوره و میذاره میره اما اگر دهن تَک پَرتون رو صاف هم بکنید باز هم پاتون می ایسته. آخه رفتن بلد نیست و از رفتن شما هم می ترسه! به هر طریق ممکنی می خواد نگه تون داره و غافله از اینکه دقیقا به همین دلیل شما رو از دست میده. البته احتمالا این اصرار به نگه داشتن شما، به همون شکست عشقی که در ابتدا اشاره کردم و ضعف تَک پَرها در تحمل تنهایی مربوط میشه.   

آدم های تَک پَر باز، وقتی از تَک پَرشون خسته میشن روی اون معامله می کنند. یا حتا گاهی اون ها رو به رفیق هاشون هدیه میدن. اینجوری تَک پَرها دست به دست و با دنیای لاشی ها آشنا میشن! بعدها وقتی می فهمند از اول هم توی این ارتباطات ردِ پایی از عشق وجود نداشته، پا روی دل شون میذارند و راه قحبه گی رو پیش می گیرن! با این توجیح که شاید بتونند اون لاشی ها رو تلکه کنند و انتقام شون رو بگیرند.  

***

نمی دونم چرا این روزها حس می کنم سال هاست که بیشترِمون تَک پَرِ سیاست بازهای این نظام شدیم. لاشی ها هرجوری دلشون می خواد ترتیب مون رو میدن و خیالشون راحته که بعد از شکست عشقیِ سی و نُه سال پیش، هیچ کدام مون از ترس تنها موندن جرات جدا شدن نداریم. هر وقت می خوان پیش رفیقاشون پُز بدن، بَزَک مون می کنند و می برن مهمانی. بعد از مهمانی اگر سر کِیف باشند می کِشَنمون روی تخت تا براشون حماسه بیافرینیم اما اگر توی مهمانی چشم شون لای پایِ کَس دیگه ای گیر کرده باشه و پَر و پاچه ما تحریک شون نکنه، خودشون رو به مستی می زنند و گوشه اتوبان پیاده مون می کنند.  هر وقت هم که خسته میشن دست به دست مون می کنند و میدن دست یه لاشیِ تازه کارِ دیگه.  

نمی دونم چرا این روزها حس می کنم حزب محافظه کار نظام که ما رو از تندروهای راستی هدیه گرفته داره آماده مون می کنه که تحویل اصولگرایانِ اصلاح طلب بده.

من که به شخصه قحبه شده ام و دیگه برام مهم نیست اونی که بعد از مهمانی کنار اتوبان پیاده ام می کنه کت و شلوار سفید تنش کرده بوده یا سیاه. همونجا منتظر می ایستم تا نفر بعدی جلوی پاهام ترمز بزنه و سوارم کنه. اما به شما پیشنهاد می کنم اگر می خواهید مثل من قحبه نشید، با غرور یه راهی برای ارضاء کردن خودتون پیدا کنید و تک پرِ هیچ کسی نشید.

مسیر رسیدن به قحبه گی از انتهای خیابان تَک پری شروع میشه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

دلتنگی...!

اگر می دانستید که آدم ها را

کم اشتهاییِ حیوان خانگی شان 

بیشتر نگران می کند

تا دلتنگی شما،

هیچگاه دلتنگ شان نمی شدید.

... دلتنگتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

خیلی دیر، خیلی زود...!

مُرد!

دیشب.

همون وقتی که هر شب می خوابید و صبح فرداش بیدار میشد. اینبار خوابید و بیدار نشد.

از روزی که دکترها گفتن یه دونه از اون بَدخیم ها توی شکمش جا خوش کرده تا دیشب که چشم هاش رو برای همیشه بست فقط شش ماه طول کشید. وقتی اون سگ مصّب رو توی شکمش پیدا کردن اونقدر رشد کرده بود که هیچ کس شانسی برای زنده موندنش قائل نبود. چند ماه بدون امید شیمی درمانی کرد تا بالاخره دیشب خسته شد و مُرد.

بارها آرزوی مرگش رو کرده بودم! سالها پیش. اون وقت ها که عاشق زنش بودم. همون وقت هایی که فکر می کردم اگر بمیره زنش می تونه دوستم داشته باشه. اینکه عشقم دوستم نداشت رو تقصیر اون می دونستم. کسی که سال ها پیش بی خبر از من و همه ی دنیا عاشق شده بود، باید می مُرد تا منی که برای جبران کمبودهای زندگیم از دیوار خونه اون بالا رفته بودم می تونستم کلید خونه رو بدست بیارم و صاحب خانه بشم. اگر می مُرد، هم قانون اجازه میداد که زنش رو دوست داشته باشم و هم زنش تنها میشد و می تونست به من فکر کنه. ولی انقدر نمُرد تا عشق من به زنش از بین رفت.

بعدها عاشق خودش شدم!

رفیق شده بودیم و با هم می رفتیم فوتبال. یه کمی شُل بود...؛ اما فوتبالش بد نبود. فانتزی باز بود و یه وقت هایی توی مسابقه گُل های قشنگی می زد. اوایل که باهاش دوست شده بودم به خاطر گذشته ام ازش خجالت می کشیدم. تا اینکه کم کم به خودم گفتم من که کار بدی نکرده ام. تنها گناهم این بوده که یه مدت کوتاهی زنش رو دوست داشتم. دوست داشتن هم که گناه نیست. این رو همه می دونند. حتا ملاها! اینجوری خودم رو قانع کردم که به رفیق جدیدم ظلمی نکرده ام و می تونم باهاش رفاقت کنم. سالن بازی رو که تحویل دادیم دیگه خبری ازش نداشتم تا شش ماه پیش که خبر بیماریش رو شنیدم. باید به دیدنش می رفتم و همه چیز رو قبل از مرگش به اون می گفتم. اما ترسیدم. یا شاید دلم نیومد توی اون شرایط حال دلش رو خراب کنم.  

نمی دونم فردا توی بهشت زهرا به عنوان یه رفیق توی چشم های بسته اش نگاه کرده و برای روحش آرزوی آرامش خواهم کرد یا به عنوان یه نارفیق. اما می دونم هنوز هم وقتی دوست نداشته شدنم بیخ گلوم رو میگیره آرزوی مرگ بعضی از آدم ها رو می کنم. 

فقط نمی دونم چه کسی آرزوی مرگ من رو داره!


"اشتباه از ما بود
 اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
 دست هامان خالی
 دل هامان پر
 گفتگوهامان مثلا یعنی ما
 کاش می دانستیم
 هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
 حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
 از خانه که می آئی
 یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ
 و تحملی طولانی بیاور
 احتمال گریستن ما بسیار است"

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

درخواست کامنت

یه نفر...،

هر کی که باشه...،

یه کامنت برام درج کنه!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

زندگی نباتی وبلاگ

از هزار روز پیش تا به امروز بیش از هزار صفحه متن و قصه برای لبخند زیبایت نوشتم و شعر سرودم. بی کیفیت و سطح پایین بودند، قبول...، اما همه ی عشق و احساس من بودند.

در بخش کامنت های اولین پست وبلاگ مان نوشتی: "عالم از ناله عشاق مبادا خالی. با توجه به شناختی که از شما دارم، هر هفته یک عشق! به نظر میرسه یک تنه برای اینکه این آرزوی حافظ برآورده بشه کافی هستید. خوبه که دنیا آدم هایی مثل شما داره، آدم هایی که هیچ وقت برای زندگی کردن دلیل کم نمی یارن و دنیا براشون پر از رنگ و هیجانه. به هر حال اگه باز هم بنویسید من می خونم." من را خوب شناخته بودی! به تنهایی آرزوی حافظ را برآورده کرده و نگذاشتم عالم از ناله عشاق خالی شود. اما عشق یک هفته ای من این بار کِش آمد. یک ماه...، چند ماه...، یک سال... و حالا چند سال.

قصه های کودکانه ام  همه دوستت دارم هایی بودند که به هر جان کندنی جمع کرده و هِی ساده و شمرده تکرارشان می کردم اما از بدِ روزگار تو اتفاقا همین چیزهای ساده را نمی فهمیدی! یا شاید می فهمیدی و جدی شان نمی گرفتی؛ و یا اهمیتی برای تو نداشتند.

با همه این حرف ها انگار آن روزهای اول نوشته هایم تاثیر بیشتری داشتند. آخر نمی توانم فراموش کنم روزی را که پست "کابوس" را نوشتم و تو برایم نوشتی "موطن آدمی را در هیچ نقشه ای نشانی نیست. موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می دارند." یا روزی را که از سر دلتنگی آرزوی مرگ کردم و تو از هزار کیلومتر آن طرف تر و در یک روز تعطیل نوروز پرسیدی که چه مرگم شده است که آرزوی مرگم را می کنم؟ و یا روزهایی که ابرهای ناامیدی در دلم می باریدند و برایم می نوشتی "نومید مردم را معادی مقدر نیست. چاووشیِ امیدانگیز توست بی گمان که این قافله را به وطن می رساند." نمی دانم چه شد که نوشته هایم اندک تاثیر خود را از دست دادند. که روزهایم به شب بدل شدند و نشانه ای از مهربانی تو نمایان نشد. نمی دانم چه شد که این روزها فریاد دلتنگی ام را همه می شنوند الا تو؛ که می بایست! شاید خسته شده ای از من و خواندن نوشته هایی که روز اول قول خواندنش را داده بودی. شاید نوشته های من ضعیف شده اند و شاید...! اصلا شاید سرت شلوغ است و وقتی برای اندیشیدن بر احساسات این روزهای من نداری؛ اگر فرض کنیم که نوشته هایم را می خوانی.

می دانم...

می دانم کیفیت های هست که من ندارم و دلم می خواست می داشتم تا دوستم بداری اما با تمام تلاشی که تا به امروز کرده ام نتوانسته ام بدست شان بیاورم. شاید اگر به قدرت معجزه هزار غیرممکن را ممکن کرده و کمی بزرگ شوم روزی بتوانی دوستم بداری. هرچند که می دانم اعتقادی به معجزه نداری.

باید به تو می نوشتم که حس می کنم وقت آن رسیده است که برای مدتی کمتر بنویسم. کمتر بنویسم و بیشتر بخوانم. کمتر بنویسم و نوشته هایم را نگاه دارم برای روزی که شاید کمی دوستم بداری. برای روزی که خواندن شان نیم لبخندی بر لبان زیبایت بنشانند. شاید اینگونه بتوانم دوباره متن هایی بنویسم که بر تو اثر کند. می دانم تحمل چنین شرایطی برای منی که سالهاست برایت می نویسم بسیار سخت است اما شاید برای مدتی فاصله ی زمانی پست های این وبلاگ زیاد شوند. شاید ماهی یک پست درج شود و این وبلاگ یک زندگی نباتی را تجربه کند. به امید اینکه روزی بتوانم از این وبلاگ و نوشته هایش راهی به دل تو پیدا کنم.

شرایط تلخ شده...، اما چیزی از عشق من به تو کم نشده.


"باد که می آید

 خاکِ نشسته بر صندلی بلند می شود

 می چرخد در اتاق

 دراز می کشد کنار زن،

 فکر می کند

 به روزهایی که لب داشت."    گروس عبدالملکیان


پی نوشت: دوست دارم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

سگ ولگرد

ولی چیزیکه بیشتر از همه پات را شکنجه میداد، احتیاج او بنوازش بود. او مثل بچه ای بود که همه اش تو سری خورده و فحش شنیده، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده. مخصوصا با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیش از پیش احتیاج به نوازش داشت. چشمهای او این نوازش را گدائی میکردند و حاضر بود جان خودش را بدهد، در صورتیکه یکنفر به او اظهار محبت بکند و یا دست روی سرش بکشد. او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز بکند، برایش فداکاری بنماید. حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان بدهد اما به نظر می آمد هیچکس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت، هیچ کس از او حمایت نمیکرد و توی هر چشمی نگاه میکرد بجز کینه و شرارت چیز دیگری نمیخواند. و هر حرکتی که برای جلب توجه این آدمها میکرد مثل این بود که خشم و غضب آنها را بیشتر برمی انگیخت. 

سگ ولگرد - صادق هدایت

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

تولد علی کوچیکه...

"تولد سی و نه سالگی!

  فقط یک سال دیگر فرصت داری،

  من یکی که به معجزه اعتقادی ندارم."     پیام خورشید خانوم

 

 پی نوشت 1: بدین وسیله از مسئولین لشکری و کشوری، مدیرعامل محترم بانک انصار، بانک ملت، بانک تجارت، اپراتور همراه اول، رئیس روابط عمومی شرکت اتوبوسرانی تهران، مدیر روابط بین الملل موتور جستجوی گوگل، مهندس سعیدی همکار واحد امور سیستم ها، امین آقا فرزانه و هیات همراه، پسر بزرگه ی خدابیامرز بتول خانم و همچنین خورشید خانومم که با ارسال پیام من را در غم از دست دادن یک سال از باقی عمر تنها نگذاشتند صمیمانه تشکر می کنم.

پی نوشت 2: به بهانه زادروز خسرو شکیبایی شعر "علی کوچیکه" از فروغ فرخزاد رو از اینجا بشنوید.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

اَفسر دایی

اَفسردایی، پیر مردِ کور و نود ساله یِ روستامون، بابای مَش بیلر و داییِ بابای من و شوهرِ هفت تا زنه. شش تا از زن هاش تا امروز مُردن و فقط اصفهانیه زنده ست. برای نشان دادن هُنر اَفسر دایی همین قدر بگم که هر وقت بابام میره روستا نصفِ جوان ها و مردهای اونجا بهش پسر عمه میگن و سلام میدن! اما نه بابام و نه هیچ کس دیگه ای نمی تونند تشخیص بدن این بابایی که سلام داد، پسرِ زن چندمیِ اَفسر داییه!

اَفسر دایی هفت زن، ده ها خواستگاری و دو اقدام ناموفق به فراری دادنِ (دزدیدن) زن داشته. با اینکه الان با نود سال سن و چشم های نابینا زمین گیر شده ولی وقتی توی خونه حرفی از زنی بیوه به میان میاد پسرش باهیر رو خطاب قرار میده و میگه به نظرت اگه برم خواستگاریش می تونم جواب مثبت بگیرم؟ اصرارِ افسر دایی به زن گرفتن، اون رو مضحکه روستایی ها کرده. وقتی کورمال کورمال خودش رو به قهوه خانه باهیر می رسونه پیرمردها با اشاره به هم آدرسِ بیوه زنی رو میدن و اصرار می کنند که اون زن در گفت و گوهای محرمانه به زن های همسایه گفته اگر افسر دایی به خواستگاریش بره حتما جواب مثبت میده. معمولا توی این شرایط آدم های قهوه خانه دو دسته میشن و گروهی نظر موافق به این وصلت میدن و گروهی نظر مخالف؛ و با این کار معرکه رو گرم نگه می دارن. افسر دایی که بی صدا گوشه قهره خانه یِ آجریِ پسرش نشسته دوتا دستش رو رویِ عصایی که لای پاهاش گرفته میذاره و آرام چونه اش رو رویِ دست هاش میذاره و چشم های سفید شده اش رو به سمت صداها می چرخونه و به حرف های آدم های اونجا گوش می کنه. بعد باهیر رو صدا می زنه و نظر اون رو می پرسه. بیچاره باهیر هم که نمی تونه هر روز با کل آدم های روستا درگیر بشه به باباش که همیشه داداشی صداش میزنه نگاه می کنه و میگه: چشم داداشی. شب تو خونه در موردش صحبت می کنیم!

یه بار که روستا بودم و برای سر زدن به افسر دایی رفته بودم خونه شون، بعد از معرفی خودم و احوالپرسی به افسر دایی گفتم: دایی چرا اینقدر زن گرفتی؟ یه آهی کشید و گفت هیچ وقت نتونستم زنِ مورد نظرم رو پیدا کنم. گفتم مگه زنِ مورد نظرت چه مشخصاتی داشت که این همه سال نتونستی پیداش کنی؟ گفت من زنی می خواستم که وقتی راه میره چهار ستون خونه بلرزه! راستش نفهمیدم یعنی چی؟ یه اصطلاحات ترکی به کار می برد که معنیش همچین چیزهایی میشد. به نظرم اومد چیزی که اون در تمام زندگیش می خواسته بیشتر شبیه مشخصات رستم بوده تا مشخصات یه زن. برای همین هم بوده که پیدا نمیشده.

***

بیشتر ما مردهای امروزی یه افسر دایی درون داریم؛ اما خوش شانس هستیم و هرزگی هامون رو پشت شلوغی شهر قایم می کنیم و کسی نمی فهمه که چندبار زن گرفتیم و چندبار تلاش ناموفق برای بدست آوردن زن ها داشتیم. اما چیزی که مشخصه اینه که دنبال چیزی می گردیم و پیداش نمی کنیم. شاید پیش فرض ذهنی مون رو اشتباه چیدیم و خواسته هامون بیشتر در وجود رستم و سهراب پیدا می شه تا زن ها و شاید هم بد شانس هستیم و نتونستیم پیداش کنیم. بعضی هامون هم که پیداش کردیم اونی نبودیم که اون زن حاضر باشه کنارش بمونه.

در خصوص شخص خودم نمی دونم پیش فرض ذهنیم چقدر غلط بوده؛ اما همیشه دنبال زنی می گشتم که دوستم داشته باشه و دوستش داشته باشم. یکی رو من دوست نداشتم، درحالی که اون دوستم داشت. دیگری رو من دوست داشتم، اما اون دوستم نداشت. بعدی رو من دوست داشتم و اتفاقا اون هم من رو دوست داشت اما بلد نبودیم از عشقمون محافظت کنیم و خیلی زود عشق مون رو از دست دادیم. یکی رو اشتباهی دوست داشتم. یکی اشتباهی من رو دوست داشت. یکی رو فکر می کردم دوست دارم درحالی که نداشتم و یکی فکر می کرد که دوستم داره و نداشت.

تا این آخری...

که دوستش دارم و نمی تونه دوستم بداره.

و اینجوریه که همیشه مثل افسردایی تنها هستم و مضحکه بچه های روستا.

 

"گل سبز زیبا را

 برای تو نگاه داشته ام

 روزی خواهی آمد.

 آن را به تو خواهم سپرد...

 سپس از دنیا خواهم رفت.

 

 پیش از آنکه بیایی،

                   نمی توانم بمیرم."   برای خواندن شعر کامل پروانه آبی اینجا کلیک کنید.

 

 

پی نوشت: من همه افسرهای راهنمایی و رانندگی رو افسر دایی صدا می کنم و موقع جریمه شدن میگم افسر دایی جان هفت تا زن ات جریمه مون نکن. بدبخت افسرها هم بی خبر از همه جا می مونند که چی بگن.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan