چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلنوشته های یک پاندا برای خورشید خانوم

خداحافظی

"خداحافظی کردن اندکی مردن است"

می خوام ازت خداحافظی کنم و برم. کجا...؟ نمی دونم! چه اتفاقاتی منتظرمه...؟ نمی دونم! پشیمون میشم یا نه...؟ نمی دونم! خوبه یا بد...؟ نمی دونم! چرا...؟ می دونم! می دونم چرا می خوام برم. خسته شدم! از خواستن و خواسته نشدن خسته شدم. از دوست داشتن و دوست نداشته شدن خسته شدم. از ساختن توهمی از ترسِ تنهایی هام و باختن تمام زندگیم و نرسیدن به اون خیال موهوم خسته شدم. از عشق یکطرفه خسته شدم. دقیقا از تو خسته شدم. از منطق مزخرفت که هیچ وقت اجازه نداد من رو ببینی خسته شدم.

اما می خوام قبل از رفتن بابت همه ی لحظات و حس های خوبی که خواسته یا ناخواسته برام ساختی ازت تشکر کنم. از همه ی اون چیزهایی که یادم دادی تشکر کنم. از اینکه اجازه دادی زن بزرگی مثل تو رو دوست داشته باشم تشکر کنم. از اینکه لبخندت اینقدر قشنگه تشکر کنم. و تشکر کنم از اینکه خورشید خانومم بودی و تا ابد خواهی بود.

گلایه ای از نامهربونی هات ندارم. گلایه ای ندارم از اینکه هرچی به سمتت دویدم، روت رو بیشتر از من گرفتی. که هرچی بلندتر دوستت دارم رو فریاد زدم، محکم تر دست هات رو روی گوش هات فشردی. حسرت اما؟ چرا! حسرت های زیادی به دلم موند. حسرت اینکه یکبار اسمم رو صدا بزنی. اینکه یکبار دستم رو توی دست هات بگیری و حسرت اینکه یکبار خورشید خانومم رو با خورشید خانم ببینم توی دلم موند. این حسرت ها بمونه برای روزهای پیریم. برای روزهایی که از پشت پنجره خانه سالمندان، دختر و پسری رو می بینم که زیر برف زمستون دست های همدیگه رو گرفتن و دارن قدم می زنند و قایمکی همدیگه رو می بوسند. به یاد تنها بوسه ی دزدکی که زیر برف های زمستون به صورت خورشید خانومم زدم.

اجازه بده عذر خواهی کنم ازت، اگر خواسته یا ناخواسته کاری کردم یا حرفی زدم که دلخور شدی. شاید یه روزی، یه جایی و یه جور دیگه ای دوباره به هم رسیدیم. شاید هم نرسیدیم. اگر دوباره به هر شکلی به هم رسیدیم امیدوارم همچنان لبخند نازت رو روی صورت قشنگت ببینم.

تو راست می گفتی! همیشه این تویی که می مونی. همیشه این منم که میرم. ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی...تو بمان و دگران، خوش به حال دگران.

دوستت دارم خورشید خانوم.

 

پ ن: این وبلاگ تا ابد برای تو خواهد بود. شاید گاهی از قصه هام برات بنویسم. از غصه هام؟ نه. خوشحال میشم بعضی وقت ها بخونیشون.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

تاخیر فاز...!

حتما داستان زن و مردی که هنگام بازی گلف با هم آشنا می شوند را شنیده اید! زن پس از آنکه توپ خود را داخل سوراخ مورد نظر می اندازد به مرد کنار خود نگاه کرده و می گوید: "شما تو چه مرحله ای هستید؟" مرد با لبخندی بر لب پاسخ میدهد: "من یه سوراخ از شما عقب ترم!" این اتفاق دوبار دیگر تکرار و هربار مرد همان جواب را می دهد. تا اینکه در انتهای بازی زن علاقمند می شود که سر صحبت را با مرد باز کرده و با او بیشتر آشنا شود. از این رو خود را معرفی کرده و می گوید که صاحب کارخانه تولید نوار بهداشتی است. سپس شغل مرد را می پرسد. مرد در پاسخ می گوید: "من که گفتم یه سوراخ از شما عقب ترم! من صاحب کارخانه تولید پوشک بچه هستم!"

رابطه من و مَمَدرضا نه دقیقا شبیه این، بلکه تا حدودی یک همچین چیز غامضی است. من از مَمَدرضا یک سوراخ نه، بلکه چهار سوراخ عقب ترم. یعنی تمام اتفاقاتی که برای او رخ می دهد با یک تاخیر چهار ساله برای من روی می دهد.

به عنوان مثال یادم می آید که حدود چهار سال و سه ماه پیش مَمَدرضا ابراز نگرانی کرد که شب ها خوابش نمی برد و تا صبح در رختخواب به خود می پیچد! دقیقا از سه ماه پیش من هم به همین مشکل دچار شدم. یعنی شب ها با هزار بدبختی به خواب می روم و بعد از یک ساعت مثل کسی که خواب کامل داشته است از خواب بیدار شده و تا صبح مثل مار گزیده در رختخواب به خود می پیچم. همزمان با آمدن به اداره کمبود خواب را احساس کرده و تا عصر پشت میز چُرت می زنم. این یکی از چندین و چند اتفاقی است که دقیقا چهار سال پس از مَمَدرضا و مشابه با او برای من رُخ داده است. شاید بگوییدکه این خود امتیاز بزرگی ست و من چهار سال فرصت دارم تا از وقوع اتفاقی که دوست ندارم جلوگیری کنم. اما باید بگویم که تا این لحظه تمام تلاش هایم برای این مهم بی نتیجه مانده و اتفاق مورد نظر بی توجه به تلاش های من، در زمان خود رُخ داده است.

اگر دوست دارید بدانید که قریب الوقوع ترین اتفاق برای من چیست باید بگویم که همین روزها همسر فعلی ام که به زودی همسر سابق ام خواهد شد همراه با مادر و برادرش درحالی که دوربین فیلمبرداری در دست دارند وارد شرکت من خواهند شد و من را درحال زِنای محسنه با یک خانمِ شوهردار دستگیر خواهند کرد. سپس بعد از اینکه به اندازه کافی آن زن را کُتک زدند و کلی فحشِ کِشدار و بدون کِش به من دادند یک اعتراف نامه آماده می کنند و هر دوی ما را مجبور به امضای آن می کنند. در نهایت کپی اعتراف نامه و فیلم ضبط شده را همراه با یک نامه مفصل برای همسر آن زن و مادر این حقیر می فرستند. رونوشت نامه را نیز به روسای محترم امور گزینش، حراست، بازرسی، بسیج و کمیسیون تخلفات اداریِ محلِ کار من می فرستند. اینکه من اصلا شرکتی ندارم کمکی برای توقف این رویداد نمی کند و احتمالا یکی از همین روزها که با بی خوابی از خانه بیرون میزنم ابرو وباد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم خواهند داد و تا بعد از ظهر همان روز من را صاحب شرکتی در بلوار کشاورز خواهند کرد!

برای آشنایی شما عزیزان با جزئیات این رویداد باید عرض کنم که زمستان سال نود و سه همراه با تیم کوهنوردی اداره برای کوهنوردی راهیِ یکی از شهرستان ها شدیم. من و مَمَدرضا همراه با دو نفر دیگر که یادم نمی آید چه کسانی بودند در یک کوپه قطار بودیم. مَمَدرضا مشغول ارسال و دریافت پیامک بود و من مشغول گوش دادن به ترانه های مرتضی پاشایی و فکر کردن به خورشید خانمی که آن روزها تازه عاشقش شده بودم. مَمدرضا با دریافت هر پیامک لبخند متفاوتی نسبت به پیامک قبلی می زد. این کار چندین بار تکرار شد تا بالاخره من کنجکاو شدم و دلیل تفاوت لبخندهای او را پرسیدم. مَمَدرضا نزدیک من شد و به آرامی جوری که آن دو نفر دیگر متوجه نشوند توضیح داد که هر وقت بگوید پیامک شماره یک، یعنی این پیامک را همسرش فرستاده است. پیامک شماره دو، یعنی همان زنی که مَمَدرضا عاشقش است و دوست دارد یک روز همسرش شود. پیامک شماره سه، یعنی زنِ شوهرداری که مَمَدرضا عشقی به او ندارد اما ارتباط خاک برسری دارند. و در نهایت پیامک شماره چهار، یعنی زنی که به تازگی شوهر کرده و احتمالا چهار سال دیگر با شوهرش به مشکل می خورد و مَمَدرضا می تواند در آن زمان از فرصت استفاده کرده و با او ارتباط بگیرد. فعلا ارتباط شان کاری ست! یک برنامه ی جامعِ کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت برای خوشبختی! خلاصه آنکه با لو رفتن ارتباط مَمَدرضا و آن زن شوهردار، همسر مَمَدرضا طلاق گرفت. زنی که عاشقش بود برای همیشه ترکش کرد. زنِ تازه شوهر کرده هم ارتباطات کاری اش را با شخص دیگری برقرار کرد. و بالاخره زنِ شوهردارِ ارتباطِ نامشروع دارِ لو رفته، به همراه همسرش از ایران مهاجرت کرد. مَمدرضا ماند و یک دنیا تنهایی.

متاسفانه گاهی در زندگی دکمه ی غلط کردم از کار می افتد و فشردن آن چیزی را نه اصلاح می کند و نه به گذشته باز می گرداند. دکمه ی غلط کردمِ مَمَدرضا هم به شکل عجیبی از کار افتاد و مَمَدرضا با خوش شانسی از سنگ سار جَست و شد مردِ تنهای شب.

از آنجائیکه من چهار سوراخ از مَمَدرضا عقب هستم همین روزهاست که من را در حال زِنا با زنی شوهردار دستگیر کنند. همسرم طلاق بگیرد. خورشید خانومم برای همیشه ترکم کند. دخترِ تازه شوهر کرده ارتباطات کاری خود را با من قطع و با شخص دیگری برقرار کند و من شرکت نداشته ام را از دست داده و مردِ تنهای شب شوم. از سنگسار نمی ترسم چون می دانم مَمَدرضا جَست و من هم به هر شکل ممکن از آن خواهم جست، ترسم از طلب کارانی ست که چهار سال دیگر به سراغم خواهند آمد. چون مَمَدرضا بعد از اینکه از کارهای خود پشیمان شد و توبه کرد مشغول کارهای تجاری و بیزینسی شد که در حال حاضر او را یازده میلیارد بدهکار کرده است!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

تغییر شکل مواد...!

**این پست دارای اصطلاحات علمی- بی تربیتی ست. لطفا در خواندن آن احتیاط کنید**

در علم مهندسی مواد، تغییر شکل بر اساس نیروهای وارد شده به ماده به دو شکل "الاستیک" و "به کیرم" تقسیم می شوند. تغییر شکل "الاستیک" به نوعی از تغییر شکل ماده گفته می‌شود که طی آن بر اثر تغییر در فاصله بین پیوندهای اتمی شکل ماده تغییر می‌کند. این نوع تغییر شکل برگشت پذیر است و زمانی که بار از روی ماده بر داشته می‌شود، ماده شکل اولیه خود را باز می یابد. در نوع "به کیرم" تغییر شکل برگشت ناپذیر است. یک جسم در محدود ی تغییر شکل "به کیرم" برای اولین بار دچار تغییر شکل "الاستیک" که برگشت پذیر است خواهد شد، بنابراین جسم در بخشی از راه به شکل اولیه خود بر خواهد گشت. اما در ادامه به مرحله ی تغییر شکل "به کیرم" یا "پلاستیک" می رسد. بعد از اینکه مواد به پایان مرحله "الاستیک" و سپس مرحله "به کیرم" رسیده باشند ماده خسته شده و وارد مرحله ی "گسستگی" و "شکست" می شود.

این نوع تغییرات در زندگی روزمره انسان ها نیز مشاهده می شود. به عنوان مثال حالتی را تصور کنید که سربازان گمنام دستان شما را بسته و مشغول فیض بردن از شما هستند. با اولین مشتی که به صورت شما اصابت می کند تمام آلارم های مغزتان فعال شده و از مغز می خواهند که راه حلی برای این مشکل بیابد. اگر این کتک زدن ها ادامه یابد، بدن شما کِرِخت شده و متعاقب آن دردی را حس نمی کند. این همان مرحله ی "به کیرم" در علم مهندسی مواد است. یعنی دیگر برایتان مهم نیست که چقدر کتک تان بزنند. اما اگر کتک زدن ها ادامه یابد شما از مرحله ی "به کیرم" وارد مرحله ی "گسست" یا همان مرگ می شوید.

یا حالتی را تصور کنید که قیمت دلار از هفتصد تومان به هفتصد و سی تومان میرسد. شب از اضطراب اتفاقات ناخوشایند احتمالیِ اقتصادی تا صبح اسهال گرفته و خوابتان نمی برد. اما چند سال بعد قیمت دلار طی یک شب چهار هزار تومان بالا میرود و شما به یک وَرِتان نمی گیریدش! چرا؟ چون به مرحله ی "به کیرمِ" اقتصادی رسیده اید. ناگفته پیداست که اگر این روند هم ادامه پیدا کند شما به همان مرحله "گسست" و مرگ وارد می شوید.

کافی ست نوک جوراب شما پاره باشد! از خجالت نمی توانید کفش هایتان را از پا دربیاورید. اما اگر خدایی ناخواسته در سراشیبیِ زندگی ترمز بریده باشید، در سطل های زباله شهری به دنبال بطری خالی آب معدنی می گردید و اصلا برایتان مهم نیست که دوست و آشنایانتان شما را در آن شرایط ببینند یا نبینند. به این مرحله از زندگی، "به کیرمِ" اجتماعی میگویند.

از این نوع "به کیرم" ها در تمام جنبه های زندگی یافت می شود که "به کیرمِ" عشقی یکی از بارزترین آنهاست. وقتی سالها دلبرتان شما را آدم حساب نمی کند، وقتی تمام ابراز محبت و عشق شما را به خنده ای به سخره می گیرد، وقتی دلتنگی های شما بی اهمیت ترین موضوع در مغز او مطرح می شود؛ ویا آنقدر بی اهمیت که اصلا مطرح نمی شود، شما ناخواسته پا در مرحله ی "به کیرمِ" عشقی میگذارید. یعنی دیگر برایتان مهم نیست که دلبر چقدر نامهربانی می کند. چون وجودتان از شدت ضربات کِرخت شده است و تفاوت قدرت ضربات را حس نمی کنید. دیگر حتا گلایه هم نمیکنید و اعتقاد دارید که دردتان نهفته به ز طبیبان مدعی، باشد که از خزانه غیب دوایتان کنند. و از آنجائیکه دیرزمانیست به دلایل تحریم و گرانی دلار در خزانه ی غیب دوایی یافت می نشود، شما به مرحله ی "گسست" یا همان مرگ می رسید.

این "گسست" پایان محتومِ تمام عشق های یک طرفه ست.

 

"چرا من اینهمه کوچک هستم
 که در خیابانها گم می‌شوم 
 چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
 و در خیابانها گم نمی‌شود
 کاری نمی‌کند که آن کسی که بخواب من آمده‌است، روز
 آمدنش را جلو بیندازد
 و مردم محله کشتارگاه
 که خاک باغچه‌هاشان هم خونی ست
 و آب حوض شان هم خونی ست
 و تخت کفش هاشان هم خونی ست
 چرا کاری نمی‌کنند
 چرا کاری نمی‌کنند"    


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

داستان های پند آموز

دیگه دارم به سردردهام عادت می کنم. انگار این سردرد کوفتی داره خیلی زود یه بخشی از وجودم میشه. امروز صبح با هم بیدار شدیم. چون هنوز خیلی به کارهاش اعتمادی ندارم دوتا قرص خوردم که در طول روز پاچه ام رو نگیره و بعدش به سمت اداره راه افتادم. توی ترافیکِ نواب برای اینکه به دوست جدیدم بی محلی کرده باشم که پُر رو نشه، به گذشته ها برگشتم. به داستان های پندآموزی که پدرم شب ها تعریف می کرد. ناغافل رسیدم به این بخش از داستان شنگول و منگول:

"شنگولومی...، مَنگولومی...، یِمی یِی دین

آی داشّاقیم...، وای داشّاقیم...، دِمی یِی دین!"

یعنی: شنگول و منگولم رو نمی خوردی...، آی خایه هام، وای خایه هام نمی گفتی!

موضوع از این قرار بوده که در ویرایش داستان شنگول و منگولِ روستای ما وقتی مادر بُزها به خانه بر می گرده و متوجه می شه که آقا گرگه بچه هاش رو دریده به جای اینکه با دو شاخ تیزش شکم گرگ رو پاره کنه خایه های گرگ رو پاره می کنه! گرگ در حال احتضار فریاد وای خایه ها سر می ده و مادر شنگول و منگول با تمسخر به اون می گه که باید فکر این روزها رو قبلا می کردی. شنگول و منگولم رو نمی خوردی...، آی خایه هام، وای خایه هام نمی گفتی!

بی اختیار یاد سردردهام افتادم. با خودم فکر کردم اگه با بابام درد و دل کنم و داستان خورشید خانومم و اتفاقات یک سال گذشته و دردهایی که توی سرم لونه کردن رو به اون بگم، چه عکس العملی نشون میده؟ بعد به این نتیجه رسیدم که قطع به یقین چشم های مهربون و از سو افتاده اش پُر اشک میشه و در حالی که سعی می کنه سَرم رو توی بغلش بگیره میگه: سمت خورشید خانوم نمی رفتی...، آی داشّاقیم وای داشّاقیم نمی گفتی!

و من ا... توفیق.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

رویا...

دلم یه بیوه ی تُپول و سن بالا می خواد توی جنوب شهر. یه جایی مثل سه راه آذری. اسمش پوران باشه، یا توران باشه، یا مثلا شهلا. خونه اش تهِ یه پس کوچه ی بن بست باشه با یه درِ مغز پسته ای که نیمه ی بالایی دَر پُر شده از برچسب های تخلیه چاه و لوله بازکنی که سه شماره اول همه شون سه تا پَنجه. زنگ خونه اش از این سوت بلبلی ها باشه که هر وقتِ خدا زنگ رو می زنم صداش تا پنج تا خونه اون طرف تر بره و اَختر خانم از بالای پشت بوم نگاه کنه و به نشانه تاسف سرش رو تکون بده، و من به یه وَرَم هم نباشه که اون چه فکری در مورد من یا همسایه اش می کنه. در رو که به روم باز می کنه حیاط اونقدر کوچیک باشه که مجبور بشه خودش رو به دیوار سیمانیِ توالت بچسبونه که من بتونم وارد حیاط بشم. وقتی در رو بستم بگه معلومه کجایی لاشی؟ نباید یه حالی از ما بپرسی؟ بعد آروم بغلم کنه و توی گوشم بگه که دلش برام تنگ شده بوده. نایلون میوه ها رو کنارِ درِ فلزی که نیمه ی بالاییش شیشه ی مُشجر لوزی داره بذارم و وارد پذیرایی بشم که سر و ته اش دوازده، سیزده متر بیشتر نیست. خونه اش مبل و کاناپه و کُنسول نداشته باشه. یه جفت پشتیِ قرمزِ بافت ترکمن قدیمی داشته باشه، با یه پتوی طرح پلنگی که کنار بخاری گازیِ قهوه ای رنگ پهن شده. جلوی آشپزخانه هم یه سبدِ کوچیک سبزی روی زمین باشه که رنگ زرد دسته ی پلاستیکی چاقو از لای سبزی ها به چشم می خوره. در حالی که میگه چرا خبر ندادی تا یه دستی سر و روی این خونه بکشم با عجله سعی کنه خونه رو مرتب کنه و من با لبخند بگم عمدا بی خبر اومدم که ببینم چقدر با سلیقه ای؟ خودم برم از تو آبچکان دوتا لیوان دسته دار بیارم و از کتریِ روی بخاری دوتا چایی بریزم و ازش بخوام که دست از مرتب کردن خونه برداره و کنارم بشینه. نگاه به چشم های خسته ام بکنه و بگه چه مرگته؟ چرا اینقدر دَمَقی؟ بگم سَرم درد می کنه. چندتا شاگرد آهنگر پُتک شون رو گرفتن دستشون و دارن توی مغزم آهنِ داغ می کوبن. سَرم رو بگیره روی زانوش و با انگشت هاش موهام رو بازی بده و بگه اگر جای من بودی چی کار می کردی؟ بعد برای بار هزارم از شوهر بی همه چیزش تعریف کنه که جوانی و خوشگلی اون رو پای کفترها و منقل و وافورش سوزونده. همینجوری که داره برام صحبت می کنه من خوابم ببره و وقتی بیدار میشم ببینم یه بالش زیر سرم گذاشته و یه لحاف با پارچه ی گل گلی روم کشیده. با لبخند بگه خوب موقعی بیدار شدی. دارم ناهار میارم. بوی استانبلیِ فلفلیِ بدون گوشت اش خواب رو از چشم هام بگیره و پاشم چهار زانو مثل بچه ها کنار سفره بشینم و یادم بره که این سر درد لعنتی چند روزه دست از سرم برنمی داره.

ای کاش بعضی از رویاها رو میشد از توی مغز بیرون کشید و زندگی کرد. مثل رویای داشتن یه دوست بیوه، توی سه راه آذری.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

درد...

"دردم از یار است و درمان نیز هم

                    دل فدای او شد و جان نیز هم

 این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

                   یار ما این دارد و آن نیز هم

 یاد باد آن کو به قصد خون ما

                   عهد را بشکست و پیمان نیز هم

 دوستان در پرده می‌گویم سخن

                   گفته خواهد شد به دستان نیز هم

 چون سر آمد دولت شب‌های وصل

                   بگذرد ایام هجران نیز هم

 هر دو عالم یک فروغ روی اوست

                   گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

 اعتمادی نیست بر کار جهان

                   بلکه بر گردون گردان نیز هم

 عاشق از قاضی نترسد می بیار

                   بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

 محتسب داند که حافظ عاشق است

                   و آصف ملک سلیمان نیز هم"


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

...که با من هرچه کرد آن آشنا کرد.

پدرم خیلی دوست داشت که من توی سن کم با جوان های بزرگتر از خودم بگردم. اینجوری حس می کرد که بزرگ و برای خودم کسی شدم. عاشق این بود که جوونی بشم، اصطلاحا گردن کلفت، سرکش و زبل. قربون دلش برم که حاصل زحماتش یه پخمه بیشتر نشد. هر وقت می دید که پسر عموهای هجده تا بیست ساله ام دارن میرن گردش، سینما یا جاهای دیگه...، ازشون می خواست من رو هم با خودشون ببرن.

یه روز شنیده بود که داییم با چندتا از دوستاش برنامه ریزی کردن که برای شرط بندی برن تماشای مسابقات اسب دوانی. طبق معمول ازشون خواسته بود که من رو هم با خودِشون ببرن. یه دایی که با دوستاش برای قمار برنامه ریزی کرده خیلی کار سختی داشت تا اجازه یه بچه 12 ساله رو از خواهری با جدّیت مادر من بگیره. کورس مسابقات در محله نوروز آباد، جنب اتوبان آزادگان فعلی بود. به محض ورود؛ داییم و دوستاش سریعا دفترچه مشخصات اسب ها رو تهیه کردن و شروع کردن با خودکار چیزهایی رو نوشتن و محاسبه کردن. چندتا معیار برای انتخاب اسب خوب داشتن. ترکمن باشه، پاهای بلند، سینه ستبر و صورت کوچیکی داشته باشه. اگه زمان ورود به کورس مسابقه، بی تاب باشه و دُمِش رو زیاد تکون بده که میشه نور علی نور.

به محض اینکه تشنگی به هر کدوم از اعضای تیم ما چیره می شد، برای اینکه فرصت مطالعه روی اسب ها رو از دست نده، یه پنجاه تومانی جلوی من می گرفت و می گفت: یه کوکا برای من میگیری، یکی هم برای خودت. بقیه اش رو هم بزار تو جیبیت. قیمت کوکا 20 تومان بود. معمولا من برای خودم نمی خریدم و 30 تومان میزدم به جیب. تا شب، پول تو جیبیِ یک ماه رو کاسب بودم. از هفته های بعد، اونها به من نیاز داشتن و من به اونها. خود به خود شدم عضوی از تیمشون.

مسیر بوفه از بین اصطبل ها می گذشت. اجتماعات کوچیک صاحبان اسب و اسب سواران در مقابل اصطبل ها دیدنی و برای من جذاب بود. مواقع بی کاری وارد اصطبل ها می شدم و اسب ها رو از نزدیک می دیدم. کم کم عشقم به اسب زیاد شد. یه روز که پس اندازم از هزار تومان بیشتر شده بود به فکر خرید یه اسب افتادم. هیچ صاحب اسبی حاضر نبود قیمت اسبش رو به یه بچه 12 ساله بگه. اونهایی هم که این کار رو انجام می دادن، خیلی سربالا قیمت های چندصدهزار تومانی و حتی میلیونی می گفتن. بالاخره یه مادیان پیر پیدا کردم که اگه اشتباه نکنم یکی از چشماش هم کور بود. قیمتش پنجاه هزار تومان بود.

شب با کلی مقدمه چینی به بابام گفتم که برای خرید یه اسب به کمی پول احتیاج دارم. میدونم که 50 هزارتومان اصلا پول کمی برای بابام نبود ولی معمولا قدرت و پول باباها از نظر بچه ها بی انتهاست. بابام کارم رو تایید کرد و گفت که اسب رو میاریم و توی حموم نگه می داریم. لازم به ذکرِه که طراحی خونمون طوری بود که برای رسیدن به حموم حتما باید از اتاق پذیرایی رد می شدیم. گفت مواقعی هم که می خواهیم بریم حموم یک ساعت می بریمش هواخوری. به عموت هم می گیم که از دِهات برامون علوفه بفرسته.

عاشق همچین بابایی هستم.

مامانم با صدای بلند خندید و شروع کرد به دست انداختن من. می گفت عصرها میتونی توی همین باغِ روبروی خونه، اسب رو کرایه بدی و کلی پول به جیب بزنی. بالاخره انقدر گفت و خندید که من با بغض قید خرید اون مادیان رو زدم.

تا مدت ها جای خالیش توی حموممون حس می شد.

***

اگه مامانم اجازه داده بود اون اسب رو بخرم، مسیر زندگیم عوض میشد.

اول شروع می کردم به کرایه دادن اون اسب. هر دور 20 تومان. پنج شنبه، جمعه و ایام تعطیل،30 تومان. اما یه مادیان پیر ضمانت کاری خوبی نبود. در برنامه های میان مدتم می گشتم و یه اسب نر برای یک شب کرایه می کردم که بتونه یه مادیانِ پیرِ یک چشم رو باردار کنه. عمل زایمان بصورت کاملا موفقیت آمیزی توی حموم خونه مون انجام می شد. حتما کره اسب از جنس ماده یا همون مونث خودمون می بود. تا زمان باردار شدن این کره اسب اونقدر پول پس انداز می کردم که شوهر اصیل تری رو براش کرایه کنم. این کار تا امروز چندبار تکرار شده و امروز یه اسب اصیل ترکمن داشتم.

یه روزی از همین روزها، به تاخت میومدم در خونه تون. البته بعد از شام که ترافیک کم می شه. اسب رو روی کولم از پله ها می آوردم بالا. می اومدم سر میز غذا خوری تون و در یک چشم به هم زدن می کشیدمت بالای اسب. تفنگ های چهارپاره برای زدن من بیرون می اومد. من با نعره ای که ناخودآگاه نعره های گالان اوجا رو توی ذهن همه تداعی می کرد، می گفتم : آقا موچم. موچ . پله ها نمی ذارن ما فرار کنیم. باید تا پایین پله ها جادّه خدا بدید.

از اونجایی که تفنگ به دستان، آدم های تحصیل کرده ای بودن، این درخواست منطقی رو می پذیرفتن. اما در زندگی ای که قراره مرد و زن کنار هم و کاملا برابر باشن، وظیفه پایین آوردن اسب از پله ها با تو بود.

وقتی پایین پله ها رسیدیم، می گفتیم تا شماره سه بشمارن و شلیک کنن. قبل از عدد سه، ما توی اینچه برون چادر خودمون رو برپا کرده بودیم. چندتا گوسفند می خریدیم و دوتا دونه بز. دیگه لازم نبود اسب مون رو توی حموم خونه مون نگه داریم. صحرا اونقدر بزرگ بود که بتونیم یه اصطبل کوچیک بسازیم. من روی زمین کار می کردم و تو شیر می دوشیدی. آخ آخ چه زندگی ای داشتیم؛ همه دنیا به ما حسودی می کرد.

الان می فهمم که مادرم چه ظلمی در حق من کرده. آینده ام رو نابود کرده.


پی نوشت: این پست چند سال پیش نوشته شده بود که در وبلاگ قدیمیم درج کرده بودم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

تراژدی

"تراژدی این است که اصلا قهر ما جزو اخبار قرار نمی گیرد."   محسن نامجو

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

تَبَرزن...

تمام عمر نرسیدم.

درست مثل درختی که هرچه دوید، دریا از او دورتر شد. حالا منتظر دست تَبرزَنم تا جنازه ام را به یک پیرمرد قایق سازِ بندری بفروشد. پیرمرد از کُنده ام قایقی بسازد و از دستانم، جفتی پارو. سپس یک جوان سیاه جنوبی من را برده و به آبی دریا برساند. به صید ماهی برود و برای عشقش شال رنگی و النگوی طلا بخرد.  

از سوختن در گوشه ی اجاق کلبه ای متروکه نمی ترسم، تصور خشک شدن روی ریشه های گندیده ام نگرانم می کند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

حاجی نَنه...

از بچگی همیشه آرزوم بود که مادر بزرگ داشتم و گاهی می رفتم کنارش می نشستم و اون قربون صدقه ام می رفت. اما نداشتم! سه ساله بودم که پدربزرگِ مادریم فوت کرد. هنوز به هفت سالگی نرسیده بودم که سرمای اردبیل نوبتی نفسِ پدربزرگ دیگه ام و مادربزرگ هام رو گرفت. به همین دلیل همیشه به بچه هایی که مادربزرگ داشتند حسودی می کردم. تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم خاله ام رو که چندین سال از مادرم مُسن تر بود برای خودم مادر بزرگ فرض کنم. از اون روز حاجی ننه دیگه خاله من نبود، حاجی نَنه ام بود. بعد از مرگ خدابیامرز حاجی سهراب؛ شوهر حاجی ننه ام، بچه هاش تنهاش گذاشته بودن. هر وقت دلم می گرفت می رفتم خونه اش و پای حرف هاش می نشستم و کلی سبک می شدم. تا اینکه چند سال پیش آلزایمر گرفت. دیگه به سختی اطرافیانش رو می شناخت. اما اون پیرِ زنِ آلزایمریِ تنها هنوز حاجی ننه ی من بود. آدم وقتی حاجی ننه داره اصلا براش مهم نیست که حاجی ننه اش آلزایمر داره یا نداره. همین که هست دل آدم قرصه. می دونه هر وقت دلش گرفت می تونه بره و سرش رو بذاره روی زانوهای حاجی ننه اش و یک دل سیر گریه کنه. حتا اگر حاجی ننه اش اون رو با یکی از نوه های خودش اشتباه گرفته باشه. انگار یه چیزی توی انگشت های ضعیف و لرزون همه ی حاجی ننه ها هست که وقتی دستشون رو میذارن روی سر آدم تمام غم دنیا رو می کشن توی جون خودشون و تو رو سبک می کنند. دست های حاجی ننه ی من هم همینجوری بود.

کم کم آلزایمرِ حاجی ننه ام اونقدر پیشرفت کرد که پنج شنبه ی دو هفته پیش نفس کشیدن هم از یادش رفت. حاجی ننه ام رو بردیم و گذاشتیم زیر خاک. توی قبر پسرش. یک هفته مشغول مراسم ختم و شب هفتمش بودیم و کم کم همه رفتن سر خونه و زندگی شون. من هم مشغول کار و زندگی خودم شدم. تا امروز که دوباره دلم گرفت. اما یه دفعه یادم افتاد که دیگه حاجی ننه ندارم که دلتنگی هام رو روی زانوهاش گریه کنم. من با چهل سال سن هنوز اونقدر بزرگ نشده ام که حاجی ننه نخوام.

دلم برای حاجی ننه ام تنگ شده.

 

"نبودنت

 نقشه ى خانه را عوض کرده است

 و هرچه مى گردم

 آن گوشه ى دیوانه ى اتاق را پیدا نمى کنم 

 احساس مى کنم

 کسى که نیست

 کسى که هست را

 از پا درمى آورد."    گروس عبدالملکیان


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

چرا همه رفته بودناشون رو میذارن برا پاییز؟

دکتر: هالوپریدول پنج، یکی صبح و یکی شب قبل از خواب.

فلوکستین بیست، صبح و ظهر و شب بعد از غذا.

پروپرانولول چهل، صبح و ظهر و شب. 

پاکسیل بیست، یکی صبح و یکی شب قبل از خواب.

اینها رو که سر وقت بخوری حالت خوب میشه.

من: یعنی اگر اینها رو بخورم دیگه اون نمیره؟

دکتر: نمیره که... نمی دونم! شاید بره. اما اگر این داروها رو سر وقت بخوری می تونی با رفتنش کنار بیایی!

من: یعنی چی که می تونم با رفتنش کنار بیام؟

دکتر: یعنی وقتی اثاثش رو جمع می کنه که بره، وقتی کتاب ها و وسایلش رو دونه دونه می چینه توی جعبه، وقتی از کنارت با لبخند رد میشه و میگه مواظب خودت باش، یا شاید هم چیزی نگه و از کنارت رد بشه، آروم می ایستی و از پشت سر رفتنش رو تماشا می کنی و نمی میری.

من: ممنون آقای دکتر. ممنون که جونم رو نجات دادید.

خورشید خانوم؛

حاصل آشنایی با تو یه مشما قرص اعصاب شد برام. دکتر گفته اگر قرص ها رو منظم و سر وقت بخورم و همونجوری که اون گفته هر وقت که یاد تو می افتم حواسم رو پرت کنم و به خرگوش سفید دشت های سر سبز فکر کنم، بدون تو هم می تونم زنده بمونم. خونه ی پرش اینه که دوتا دیگه به قرص هام اضافه می کنه و جونم رو نجات میده. پس نگران من نباش و برو. فقط مواظب باش اونجایی که میری هیچ مردی لبخند قشنگت رو نبینه. پوست همه آدم ها مثل پوست من کلفت نیست. ممکنه روزی که تنهاشون میذاری و میری، دیگه قلب شون به حرف دکترشون گوش نکنه.

مواظب خودت باش.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

آندوسکوپی

دقیقا در اوج ارتباطاتِ پنهانی عمو رضا و گوهر؛ زنِ آقا سیّد، عمو رضا دچارِ معده درد می شود و دکتر معالجش تشخیص دقیق بیماری را منوط به خوردن روغن کرچک و انجام آندوسکوپی می کند.

عمو رضا پسر دوم یک خانواده روستایی بود که در سن نوجوانی از اردبیل برای کار به تهران آمده و ماندگار شده بود. در یک کارگاه چوب بری زیر پُل چوبی کار می کرد و کم کم استاد کار شده بود. قد متوسطی داشت که شانه های پهن اش باعث شده بود کوتاه تر از آنچه بود به نظر بیاید. ترکیب موهای حالت دارش که خیلی زود جوگندمی شده بود با صورت گردِ همیشه تراشیده اش چهره ی زیبایی برای او ساخته بود که هیچ نشانی از یک بچه ی روستایی نداشت. مرتب بودن لباسهای نه چندان قیمتی اش ظاهر عمو رضا را به شکل فوق العاده ای کامل می کرد. صدای زیبایی هم داشت و هر زمان که سر کیف بود ترانه های ایرج را می خواند و چَه چَه می زد. تنها چیزی که از عمو رضا در ذوق می زد لهجه ی او بود که هنگام خواندن ترانه های فارسی تمام زیبایی های صدایش را زیر سوال می برد.

خبر بیماریِ عمو رضا و اینکه نوع بیماریش جوری ست که باید با یک اسم خارجی درمان شود در بین فامیل های تازه از روستا به شهر آمده ی دهه پنجاه و شصت دهان به دهان می گردد و خواهرهای عمو رضا موی کنان و مویه کنان راهی خانه او میشوند. چند روز گریه و شیون این خواهران عنقریب به ماتم نشسته، پدرم را مجاب می کند تا شب قبل از آندوسکوپی به همراه بقیه ی پسرعموهایش برای روحیه دادن و خیلی زیر پوستی خداحافظی از پسرعموی بیمارش؛ به خانه ی عمو رضا بِرود. دست بر قضا آن شب گوهر و آقا سیّد که همسایه ی عمو رضا بودن هم برای عیادت به آنجا می آیند.

خانه عمو رضا مشتمل بود بر یک آشپزخانه کوچک و یک دستشویی با سقفی از نبشی های فلزی زنگ زده که بین نبشی ها موزائیک های چهل در چهل طرح خورشیدی چیده بودند و دیوار بیرونی آنها از سیمانِ سیاه بود که همیشه ی خدا لامپ دستشویی اتصالی داشت و خود به خود روشن و خاموش می شد، و دو اتاق تو در توی چهارده متری در گوشه ی دیگر حیاط که با چهار لنگه درب چوبی از هم جدا میشدند. اتاق پشتی یک پیش بخاری داشت که روی دیوار وسط آن حاج عظیمِ نقاش با رنگ روغن طرح منظره ای از یک برکه با حاشیه ای از چند درخت و مقداری گیاه سبز نامفهوم و چند مرغابی کشیده بود. دوتا از مرغابی ها درحال بلند شدن از سطح برکه بودند و یک مرغابی جوری که گویی هنوز تصمیم نهایی خود را برای پرواز نگرفته است در حال شنا. روی پیش بخاری هم یک رادیوی دو موجِ بزرگ با یک عکس قاب شده از پدر عمو رضا بود که پاپاخ معروف روسی اش را که در جنگ جهانی دوم از یک سرباز روسی هدیه گرفته بود بر سر داشت. این اتاق، اتاق خواب عمو رضا و همسرش بود و اتاق جلویی که با یک لنگه درب فلزی با شیشه ی مشجرِ طرح لوزی به حیاط راه داشت، اتاق نشیمن خانواده در طول روز و اتاق خواب بچه ها در طول شب. مهمان که می آمد زنانه و مردانه را با این اتاق ها جدا می کردند و در مراسمات مختلف درها را از لولا باز کرده و با نردبان چوبیِ کنار حیاط به پشت بام آشپزخانه منتقل می کردند تا از تمام فضای خانه استفاده کنند.

آن شب عمو رضا یکی از دربهای چوبی را باز کرده و تشکش را جوری کنار در پهن کرده بود که هم عیادت کنندگان زن بتوانند از اتاق پشتی او را ببینند و هم عیادت کنندگان مرد. در عین حال تفکیک جنسیتی مهمانان هم رعایت شود. گوهر آن سوی در رو به عمو رضا می نشیند و آقا سیّد این سوی در، کنار عمو رضا.

عمو رضا که خود را از هر لحظه دیگری به مرگ نزدیکتر می بیند، فرصت را غنیمت شمرده و شروع می کند به التماسِ آقا سیّد که اِلا و بِلا اگر تو حلالم نکنی من نمی توانم با آرامش خاطر رَخت از این دنیای فانی بَر ببندم. بعدها وقتی پدرم داستان آن شب را برای یکی از پسرعموهایش تعریف می کرد من خیلی اتفاقی شنیدم که آقا سیّدِ بی خبر از همه جا که دلیلی برای حلال نکردن همسایه ی مهربانِ دَمِ مرگش نمی دیده اعلام می کند که چیزی جز خوبی از عمو رضا ندیده و این عمو رضاست که باید او را حلال کند. تعارفِ عمو رضا و آقا سید در مقابل دیدگان پسرِ عمو رضا و پسرعموهایش که همگی کم و بیش از ارتباطات عمو رضا و گوهر مطلع بودند چندبار تکرار و بالاخره آقا سیّد اعلام می کند که عمو رضا را حلال کرده است. آقا سیّد که میرود؛ پدرم و پسرعموهایش به عمو رضا گیر میدهند که این حلالیت به لعنت سگ نمی ارزد و عمو رضا اول باید آقا سید را از اتفاقاتی که افتاده مطلع می کرده و بعد درخواست حلالیت می داده. عمو رضا که تا چند لحظه پیش خودش را فارغ از تمام گناهانِ کرده می دانسته، حالا با شنیدن حرف های پسر عموهایش دوباره سنگینی بار گناه را بر شانه هایش حس می کند. کمی به فکر فرو رفته و بعد برخواسته و به سمت یخچال میرود. گرفتن شیشه ی روغن کرچک در دستان و بالا رفتن صدای جیغ و شیون خواهران عمو رضا باعث میشود که بحث گوهر و حلالیت آقا سیّد متوقف شود. تمام این مدت هم زنِ عمو رضا خودش را پشت سماور آشپزخانه آن سمت حیاط مشغول نگه می دارد تا حرف هایی که در مورد شوهرش و گوهر خانم زده میشود را نشنود.

بعدها داستان حلالیت خواستن عمو رضا از آقا سیّد چندین و چند بار دیگر تکرار میشود. یعنی تا سالها هر وقت دکتر آزمایشی برای عمو رضا می نوشته که او از کم و کیفِ آزمایش سر در نمی آورده، شال و کلاه کرده و درب خانه ی آقا سید را از پاشنه درمی آورده تا از او حلالیت بطلبد. به واقعیت بدهکار خواهم شد اگر یادآور نشوم که این حلالیت خواستن های پیاپی ابدا به این معنی نبوده که عمو رضا از کیفیت ارتباطش با گوهر کاسته بوده و هفته ای یکی دوبار  به دیدارش نمی رفته!

حالا سال هاست که از آن روزها می گذرد. آقا سید چند سالی هست که مرده است. گوهر خانم که کاملا پیر شده صبح به صبح یک زیرانداز می اندازد مقابل درب خانه اش و بدون اینکه با کسی صحبت کند تا غروب به ورودی کوچه خیره میشود. موهای زیبای عمو رضا کاملا سفید و کم پشت شده است و موقع راه رفتن به عصای چوبی اش تکیه میدهد و دیگر وقتی از مقابل خانه آقا سید و گوهر رد میشود به یک سلام و علیک ساده اکتفا می کند. زنِ عمو رضا هم با اینکه خیلی پیر و از کار افتاده شده است هنوز خود را پشت سماور آشپزخانه مشغول نگه داشته تا نفهمد که دل شوهرش با گوهر است، نه او.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

اَرّه

یه نفری هم هست که عاشق منه! یه خانومیه که خدا زده پس کَله اش و از این همه آدم روی زمین به من دل بسته. یعنی حداقل خودش اینجوری میگه. تمام تلاشش رو می کنه تا به من ثابت کنه که دوستم داره. همیشه هم با لحنِ چرا باور نمی کنی دوستت دارم و چی کار باید بکنم تا بفهمی که چقدر برام عزیزی باهام صحبت می کنه.

یه وقت هایی که خودش می گه شب گذشته خوابم رو دیده، گوشی رو میگیره دستش و صد و بیست و چهار هزار پیامک جور و واجور می فرسته. سلام عشقم؛ سلام دورت بگردم؛ سلام همه ی زندگیم و از اینجور حرف ها. بعد وقتی تا دو ساعت جوابی از من نمی گیره غمگین میشه و پیام ها و نوشته هایی که معمولا شکست عشقی خورده ها می نویسند رو برام می فرسته.

کافیه از کسی شنیده باشه که شب گذشته پنجره اتاقم باز مونده! دلواپس میشه که نکنه منِ نَرّه خر خدایی نکرده سرماخورده باشم. به هزار شکل سعی می کنه حالم رو بپرسه و میگه اگر از نزدیک من رو نبینه و مطمئن نشه که حالم خوبه، باور نمی کنه و نگرانی اَمونش رو می بُره. ازم اجازه می خواد که بیاد یه گوشه از خیابون وایسه، بدون نزدیک شدن و از دور نگاهم کنه تا خیالش راحت بشه.

اوایل فکر می کردم اگر جواب پیام هاش رو ندم خسته میشه و میره دنبال کار و زندگیش؛ اما الان چند سالی هست که خسته نشده و نرفته پی کار و زندگیش. با اینکه می دونم همه ی حرف هایی که میگه راسته اما نمی تونم جواب سلام یا پیام هاش رو بدم. دست و دلم برای نوشتنِ یه جواب سلام نمیره. یه وقت هایی که خیلی سیریش میشه، براش می نویسم که از من بکش بیرون و فرو کن تو یکی دیگه. یکی که بتونه دوستت داشته باشه. یکی که بتونه دوستت دارم هات رو با دوستت دارم جواب بده. اما کوتاه نمیاد که نماید. اتفاقا حس می کنه چیز جدیدی رخ داده که من رو از اون دور کرده و خود به خود تلاشش رو برای نزدیک شدن به من بیشتر می کنه.

اگر قدیم ها بود؛ دوتا دوستت دارمِ دروغی خرجش می کردم و میسوریدم توی رختخوابش و بعد از یه مدت می پیچیدم به کار. اما الان که دیگه پیر شده ام گفتن دوست دارمِ دروغین سخت ترین کار دنیا شده برام. هرچند که اون گاهی التماس می کنه که به دروغ هم که شده یکبار بهش بگم دوستش دارم. میگه یه چیزهایی دروغش هم قشنگه.

این ها رو نوشتم تا به خورشید خانومم بگم که دیگه مدتیه می فهمم چه حسی به من داره. می فهمم چقدر چِرکه کسی رو که دوستش نداری عاشقت بشه. از یه طرف می خوای سر به تنش نباشه از بس سیریشته، از یه طرف دیگه می بینی توی این دنیای بدون عشق بزرگترین جرم اون بابا دوست داشتنته. وقتی ناراحتیش رو می بینی دوست داری کاری براش بکنی اما چون دوستش نداری کاری از دستت بر نمیاد. حتا از دلت هم نمیاد. یه وقت هایی که خسته ات می کنه با خودت میگی برم و دو دقیقه ببینمش تا بلکه درد اشتیاقش ساکت بشه. میبینتت و مشتاق تر میشه...؛ بی شک. 

خلاصه می خوام به خورشید خانومم بگم داشتن یه همچین آدمی در زندگی، مثل اَرّه ای می مونه که تا نصف رفته باشه تو کونت. نه می تونی درش بیاری و نه می تونی هولش بدی.

همین...


"زیبا،

واژه ای ست که گویا تنها برای او ساخته شده

زمانی که می رقصد

و بدنش را آشکار می سازد

وقتی مثل پرنده خرامان

                                 بالهایش را برای پریدن می گشاید

احساس می کنم که دوزخ زیر پای من دهان گشوده

 

چشمان من تنها به آن لباس کولی وار دوخته شده

پس چه سود از تمامی عباداتم به مادر مقدس؟

 

چه کسی نخستین سنگ را به سوی او پرتاب خواهد کرد

هرکه هست، شایسته ی زنده ماندن نیست

آه ای شیطان! مرا مهلتی ده

                                   تنها یکبار

تا انگشتانم را در میان گیسوان اسمیرالدا  فرو برم

 

آیا این ابلیس است که در قامت او تجلی یافته

تا چشمانم را از سوی خداوند جاویدان بگرداند"


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

خواستن و نتوانستن

میگه: هرکاری که بخوای، می تونی انجام بدی.

میگم: ولی من خواستم و نتونستم.

میگه: یا نخواستی یا زود خسته شدی!

میگم: من خواستم دوستم داشته باشه. خسته هم نشدم. اما نتونست دوستم داشته باشه.

میگه: من این چیزها رو نمی فهمم. آدمی هر کاری که بخواد می تونه انجام بده.

میگم: نمی دونم چی باید بگم!

میگه: من هم نمی دونم چی باید بگم!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

راهی نشانم بده

یعنی می خوام بگم به جز آنتِ لوس که بال بال زدن لوسین رو میدید و محل سگ به اون نمی گذاشت، بقیه ی معشوقه ها خودشون یه راهی جلوی پای عاشق هاشون می گذاشتند.

نمونه اش همین پرنسس فیونای خودمون! با همه یِ گنده گوزی های پرنسسیش می دونست که از معرفت به دوره همه ی راه های منتهی به خودش رو ببنده. چادر گُل گُلیش رو به کمرش بست و اومد لب بالکن خونه اش و گفت هرکی من رو می خواد باید با این اژدهایی که زیرزمین خونه ام خوابیده روبرو بشه. کلی جوونِ ننه مرده رفتن و بر نگشتند. تا اینکه شِرک اومد و گفت: این پرنسس، این پرنسس سهم منه...، حق منه...، عشق منه....! بعد جونش رو در دست چپ و یه الاغی رو دست راستش گرفت و راهی شد. کلی خطر رو به جون خرید و دست آخر اژدها رو عاشق الاغش کرد و پرنسس فیونا رو عاشق خودش. اگر هم زبونم لال مثل بقیه بِگاه می رفت بی جرم و بی جنایت، انقدر مرد بود که لب به اعتراض باز نکنه. در اون سمت هم پرنسس فیونا انقدر زن بود که علیرغم اینکه منتظر یه جوونِ قد بلندِ مو بورِ خوشگلِ کمر باریکِ چهار شونه بود، اما با دیدنِ یه غولِ زشتِ شکم گنده یِ کثیفی که جِرم گوش هاش رو جای شمع می سوزوند جا نزد و شِرک رو بوسید. حالا کاری ندارم که دور از جونت خَریت کرد و با همون یه بوسه دنیای پرنسسیش رو از دست داد ولی پای حرفش وایساد و زن شرک شد.

اینها رو گفتم که بگم توی این چند سال هرکاری که به ذهنم می رسید انجام دادم تا یک قدم به سمت من برداری اما برنداشتی. دیگه عقلم به جایی قد نمیده. خودت بیا و یه راهی جلوی پام بذار. بگو چه گُهی باید بخورم که قانعت کنم چشم های نازت رو روی جوونِ قد بلندِ مو بورِ خوشگلِ کمر باریکِ چهار شونه ببندی و یه غولِ زشتِ شکم گنده یِ کثیفی که جرم گوش هاش رو جای شمع می سوزونه رو ببوسی؟

بیا و به مهربونی راهی نشانم بده.

همین...

 

"به من گفت بیا

 به من گفت بمان

 به من گفت بخند

 به من گفت بمیر

 آمدم

 ماندم

 خندیدم

 مُردم."     ناظم حکمت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan