چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلنوشته های یک پاندا برای خورشید خانوم

اَرّه

یه نفری هم هست که عاشق منه! یه خانومیه که خدا زده پس کَله اش و از این همه آدم روی زمین به من دل بسته. یعنی حداقل خودش اینجوری میگه. تمام تلاشش رو می کنه تا به من ثابت کنه که دوستم داره. همیشه هم با لحنِ چرا باور نمی کنی دوستت دارم و چی کار باید بکنم تا بفهمی که چقدر برام عزیزی باهام صحبت می کنه.

یه وقت هایی که خودش می گه شب گذشته خوابم رو دیده، گوشی رو میگیره دستش و صد و بیست و چهار هزار پیامک جور و واجور می فرسته. سلام عشقم؛ سلام دورت بگردم؛ سلام همه ی زندگیم و از اینجور حرف ها. بعد وقتی تا دو ساعت جوابی از من نمی گیره غمگین میشه و پیام ها و نوشته هایی که معمولا شکست عشقی خورده ها می نویسند رو برام می فرسته.

کافیه از کسی شنیده باشه که شب گذشته پنجره اتاقم باز مونده! دلواپس میشه که نکنه منِ نَرّه خر خدایی نکرده سرماخورده باشم. به هزار شکل سعی می کنه حالم رو بپرسه و میگه اگر از نزدیک من رو نبینه و مطمئن نشه که حالم خوبه، باور نمی کنه و نگرانی اَمونش رو می بُره. ازم اجازه می خواد که بیاد یه گوشه از خیابون وایسه، بدون نزدیک شدن و از دور نگاهم کنه تا خیالش راحت بشه.

اوایل فکر می کردم اگر جواب پیام هاش رو ندم خسته میشه و میره دنبال کار و زندگیش؛ اما الان چند سالی هست که خسته نشده و نرفته پی کار و زندگیش. با اینکه می دونم همه ی حرف هایی که میگه راسته اما نمی تونم جواب سلام یا پیام هاش رو بدم. دست و دلم برای نوشتنِ یه جواب سلام نمیره. یه وقت هایی که خیلی سیریش میشه، براش می نویسم که از من بکش بیرون و فرو کن تو یکی دیگه. یکی که بتونه دوستت داشته باشه. یکی که بتونه دوستت دارم هات رو با دوستت دارم جواب بده. اما کوتاه نمیاد که نماید. اتفاقا حس می کنه چیز جدیدی رخ داده که من رو از اون دور کرده و خود به خود تلاشش رو برای نزدیک شدن به من بیشتر می کنه.

اگر قدیم ها بود؛ دوتا دوستت دارمِ دروغی خرجش می کردم و میسوریدم توی رختخوابش و بعد از یه مدت می پیچیدم به کار. اما الان که دیگه پیر شده ام گفتن دوست دارمِ دروغین سخت ترین کار دنیا شده برام. هرچند که اون گاهی التماس می کنه که به دروغ هم که شده یکبار بهش بگم دوستش دارم. میگه یه چیزهایی دروغش هم قشنگه.

این ها رو نوشتم تا به خورشید خانومم بگم که دیگه مدتیه می فهمم چه حسی به من داره. می فهمم چقدر چِرکه کسی رو که دوستش نداری عاشقت بشه. از یه طرف می خوای سر به تنش نباشه از بس سیریشته، از یه طرف دیگه می بینی توی این دنیای بدون عشق بزرگترین جرم اون بابا دوست داشتنته. وقتی ناراحتیش رو می بینی دوست داری کاری براش بکنی اما چون دوستش نداری کاری از دستت بر نمیاد. حتا از دلت هم نمیاد. یه وقت هایی که خسته ات می کنه با خودت میگی برم و دو دقیقه ببینمش تا بلکه درد اشتیاقش ساکت بشه. میبینتت و مشتاق تر میشه...؛ بی شک. 

خلاصه می خوام به خورشید خانومم بگم داشتن یه همچین آدمی در زندگی، مثل اَرّه ای می مونه که تا نصف رفته باشه تو کونت. نه می تونی درش بیاری و نه می تونی هولش بدی.

همین...


"زیبا،

واژه ای ست که گویا تنها برای او ساخته شده

زمانی که می رقصد

و بدنش را آشکار می سازد

وقتی مثل پرنده خرامان

                                 بالهایش را برای پریدن می گشاید

احساس می کنم که دوزخ زیر پای من دهان گشوده

 

چشمان من تنها به آن لباس کولی وار دوخته شده

پس چه سود از تمامی عباداتم به مادر مقدس؟

 

چه کسی نخستین سنگ را به سوی او پرتاب خواهد کرد

هرکه هست، شایسته ی زنده ماندن نیست

آه ای شیطان! مرا مهلتی ده

                                   تنها یکبار

تا انگشتانم را در میان گیسوان اسمیرالدا  فرو برم

 

آیا این ابلیس است که در قامت او تجلی یافته

تا چشمانم را از سوی خداوند جاویدان بگرداند"


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

خواستن و نتوانستن

میگه: هرکاری که بخوای، می تونی انجام بدی.

میگم: ولی من خواستم و نتونستم.

میگه: یا نخواستی یا زود خسته شدی!

میگم: من خواستم دوستم داشته باشه. خسته هم نشدم. اما نتونست دوستم داشته باشه.

میگه: من این چیزها رو نمی فهمم. آدمی هر کاری که بخواد می تونه انجام بده.

میگم: نمی دونم چی باید بگم!

میگه: من هم نمی دونم چی باید بگم!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

راهی نشانم بده

یعنی می خوام بگم به جز آنتِ لوس که بال بال زدن لوسین رو میدید و محل سگ به اون نمی گذاشت، بقیه ی معشوقه ها خودشون یه راهی جلوی پای عاشق هاشون می گذاشتند.

نمونه اش همین پرنسس فیونای خودمون! با همه یِ گنده گوزی های پرنسسیش می دونست که از معرفت به دوره همه ی راه های منتهی به خودش رو ببنده. چادر گُل گُلیش رو به کمرش بست و اومد لب بالکن خونه اش و گفت هرکی من رو می خواد باید با این اژدهایی که زیرزمین خونه ام خوابیده روبرو بشه. کلی جوونِ ننه مرده رفتن و بر نگشتند. تا اینکه شِرک اومد و گفت: این پرنسس، این پرنسس سهم منه...، حق منه...، عشق منه....! بعد جونش رو در دست چپ و یه الاغی رو دست راستش گرفت و راهی شد. کلی خطر رو به جون خرید و دست آخر اژدها رو عاشق الاغش کرد و پرنسس فیونا رو عاشق خودش. اگر هم زبونم لال مثل بقیه بِگاه می رفت بی جرم و بی جنایت، انقدر مرد بود که لب به اعتراض باز نکنه. در اون سمت هم پرنسس فیونا انقدر زن بود که علیرغم اینکه منتظر یه جوونِ قد بلندِ مو بورِ خوشگلِ کمر باریکِ چهار شونه بود، اما با دیدنِ یه غولِ زشتِ شکم گنده یِ کثیفی که جِرم گوش هاش رو جای شمع می سوزوند جا نزد و شِرک رو بوسید. حالا کاری ندارم که دور از جونت خَریت کرد و با همون یه بوسه دنیای پرنسسیش رو از دست داد ولی پای حرفش وایساد و زن شرک شد.

اینها رو گفتم که بگم توی این چند سال هرکاری که به ذهنم می رسید انجام دادم تا یک قدم به سمت من برداری اما برنداشتی. دیگه عقلم به جایی قد نمیده. خودت بیا و یه راهی جلوی پام بذار. بگو چه گُهی باید بخورم که قانعت کنم چشم های نازت رو روی جوونِ قد بلندِ مو بورِ خوشگلِ کمر باریکِ چهار شونه ببندی و یه غولِ زشتِ شکم گنده یِ کثیفی که جرم گوش هاش رو جای شمع می سوزونه رو ببوسی؟

بیا و به مهربونی راهی نشانم بده.

همین...

 

"به من گفت بیا

 به من گفت بمان

 به من گفت بخند

 به من گفت بمیر

 آمدم

 ماندم

 خندیدم

 مُردم."     ناظم حکمت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

بازگشت به دوران اوج

چشم و دل همه ی دوستان ام روشن.

امروز بعد از چهارماه و نُه روز خورشید خانومم برای ناهار مهمانم بود. یعنی تا همین چند دقیقه پیش روبروی من نشسته بود و من دور چشم های نازش می گشتم. برام مهم نبود که مثل همیشه دوست داره خیلی جدی و رسمی برخورد کنه تا من پُررو نشم. مهم لبخند نازش بود؛ که بود. اون لبخند می زد و من توی یک لحظه هفت آسمون رو می دریدم و برمی گشتم.

الان حس اون بازیکن فوتبالی رو دارم که بعد ماهها که مینیسک پاش پاره شده بود خوب شده و به زمین بازی برگشته. با استرس پاهام رو زمین میذارم که مبادا مصدومیتم برگرده. برای همین هم هست که نمی تونم تمرکز کنم و برای این دیدار داستان سرایی کنم و قصه بنویسم. اگر بدشانس نباشم و این بار رباط صلیبی پاره نکنم، دوباره به روزهای اوج خودم برمی گردم و عاشقیت هام رو به شکل قصه براتون می نویسم تا بخونید و حال کنید.

فعلا فقط اومدم به دوستانم بگم که امروز خورشید خانومم مهمانم بود و خوشحالشون کنم.

همین.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

جای خالی

"جایش خالی خواهد ماند 

 و جای خالی اش؛ 

 از همه ی آنها که هستند زیباتر است"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

واقعیتی که به خواب بدل شد.

سلام خورشید خانوم. خوبی؟ لبخند روی لب های قشنگت هست؟ من هم خوبم. یعنی امروز بهتر از بقیه روزهام. آخه دیشب دوباره خوابت رو دیدم. فردای شب هایی که به خوابم میایی حالم خوبه. امروز هم از اون فرداهاست.

دیشب توی خواب مثل قدیم ها بودی. مثل اون روزهایی که گاهی اجازه می دادی دورت بگردم. اجازه می دادی توی ماشین دست هات رو توی دست هام بگیرم و به هر بهانه ای ببوسمشون و بوی گل لاله عباسی بپیچه تو زندگیم. شبیه اون شب هایی بودی که برام می نوشتی: "پارک پردیسان؟ چه ساعتی؟" و من با دیدن پیامت تا طلوعت، پارک رو هزار دور می گشتم. وقتی می اومدی، مسیر پیاده روی رو به پشت قدم می زدم تا اگر لبخند زدی چیزی از قشنگی های دنیا رو از دست نَدَم و تو می گفتی: باز دیوونه شدی؟ یه بار باید بخوری زمین تا عقل نداشته ات به سرت برگرده. خیالم راحت بود که زمین نمی خورم! آخه هروقت مانعی پشت پاهام می اومد ابروهات یه جورِ نگران طوری تکون می خوردن که من می فهمیدم باید مواظب باشم. من اَدات رو درمی آوردم و تو می خندیدی و با خنده هات به دنیا فخر می فروختم و از روی پل به ماشین هایی که توی ترافیک صبحگاهیِ اتوبان حکیم گیر افتاده بودن می گفتم: آهای آدم ها...؛ 

این فرشته قشنگ، خورشید خانوم منه...، 

عشق منه...، 

نازنین منه...، 

تا ابد هم قراره عشق من بمونه...! اما غافل بودم از اینکه آدم های بی خورشید ممکنه چشمم بزنند و من رو مثل خودشون بی خورشید خانوم کنند!

از دور که ماشین مون دیده می شد من شروع می کردم به خواهش و تمنا تا وعده ی قرار بعدی مون رو بگیرم و تو هیچ وقت دوست نداشتی قولی به من بدی! با رفتنت؛ روی جدول کنار ماشین می نشستم و همه ی لحظاتی که کنارم بودی رو به عقب می کشیدم و ثانیه، ثانیه هاش رو هزار بار زندگی می کردم. درست مثل امروز که از صبح دارم خواب دیشبم رو زندگی می کنم.

 

دیشب توی خواب مثل قدیم ها بودی .

همون قدر مهربون...؛

                          همون قدر نامهربون!


برای شنیدن "عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود" از اِبی اینجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

سفرنامه روسیه- سیزنِ یک- اپیزود یک

1- اگر اونقدر ثروتمند نیستید که سالی چندبار به سفر خارجه برید و معمولا هر چند سال یکبار از کشور خارج می شید پیشنهاد می کنم که سفرتون رو همزمان با برگزاری ترنمنتی ورزشی مثل جام جهانی هماهنگ کنید. دیدن مردم چند ده کشور دنیا با فرهنگ های مختلف و هم صحبتی با اونها و گرفتن عکس های یادگاری خاطره هایی برای شما می سازه که بعید می دونم در مواقع دیگه سال بتونید تجربه کنید.

2- مراکشی ها خیلی آدم های نازنینی هستند. با فرهنگ، با شخصیت، خوش تیپ و مسلط به چند زبان زنده دنیا. انگلیسی و اسپانیایی رو به همون خوبی صحبت می کنند که عربی رو. اگر می تونید؛ یه سفر به مراکش داشته باشید. اگر نه، حتما یکبار دیگه فیلم کازابلانکا رو تماشا کنید.

3- بدون اغراق روسیه یکی از زیباترین کشورهای دنیاست. شهرهایی پر از رودخانه های زیبا و برکه های دست نخورده. جنگل های سبز و انبوه روسیه مناظری رو به شما نشون میده که وَلَعی برای دیدن بهشت نداشته باشید. فرهنگ غنی با ادبیاتی که در تمام دنیا زبان زدِ خاص و عامه باعث شده که اکثر شهرهاشون پر باشه از موزه ها و مجسمه ها و پارک ها و سمبل های فرهنگی مختلف.

4- برخلاف آنچه در مورد مردم روسیه شنیده بودم که عموما آدم هایی خشن، سرد، مَست و ... هستند باید بگم که انسان هایی با فرهنگ، اهل مطالعه، مهربان، خونسرد و آرام هستند. هرچند که برقراری ارتباط در لحظه اول به نظر سخت می رسه اما پس از برقراری ارتباط می بینیدد که چقدر اجتماعی و دوست داشتنی هستند.

5- احترام به قانون و بالاخص احترام به قوانین راهنمایی و رانندگی در سطحی غیرقابل باور قرار داره. چیزی که در مقایسه با وضعیت کشور خودمون فوق العاده عجیب به نظر می رسید.

6- زنان روسیه فوق العاده زیبا بودند. قد بلند، دارای موهای بلوند و عموما صاف با پوست های سفید و لطیف (البته حدس می زنم لطیف باشند چون من هیچ وقت لمس شوم نکردم) که مشابه شون رو من در اون چند کشوری که تا حالا رفته ام ندیده ام. زنان هیچ کدام از کشورهای حاضر در جام جهانی هم در زیبایی توان رقابت با دختران روس رو نداشتند.

7- مردان روسیه هم به زیبایی زن هاشون بودند. پس اگر خانمی هستید که این پست رو می خونید بدانید و آگاه باشید که روسیه بهترین جای دنیا برای پیدا کردن یه شوهر یا دوست پسرِ خوش تیپه. البته تاجایی که من فهمیدم مردهاشون از نظر جنسی کمی سرد مزاج هستند و تا وقتی ودکا ننوشند به این راحتی ها تحریک نمیشن. اگر خیلی آدم داغی هستید در انتخاب شوهر روس دقت کنید.

8- شما در خیابان های روسیه کسی رو نمی بینید که مثل ما ماست و شُل وُ وِل راه بره. عموم مردم یا در حال دویدن هستند، یا درحال راندن دوچرخه و یا در حال جابجایی با اسکیت و اِسکوتر. همین عامل، همراه با ژِن خوب شون باعث شده که شما به سختی آدمی چاق ببینید.

9- باز هم برخلاف تصور من، روسیه کشوری بسیار اَمن محسوب می شه که شما می تونید بعد از ساعت 12 شب در یک خیابان خلوت در حالی که کالسکه یِ فرزندتون رو هُل می دید بدون احساس خطر از کنار مردی رد بشید که بطری ودکا دستشه و داره از شدت مستی می افته.

10- استادیوم های روسیه فوق العاده زیبا هستند و برنامه های جانبی شون مثل انواع رقص و استفاده از رستوران های اطراف باعث میشه که شما یک بعد از ظهر کامل رو با لذت بگذرونید.

11- مهربانی شون با حیوانات به شکلی چِندش آور زیاده. جوری که ما احساس می کردیم ابهت انسان بودن مون رو از دست دادیم. کبوترها و گنجشک هاشون بدون هیچگونه ترسی از کف دست آدم ها دانه می خورند و سَنجاب های پارک جنگلی شون تا چند سانتی متریِ دوربین عکاسی مون می اومدن و بازی می کردند.

12- با اینکه روسیه کشوری گران محسوب می شه اما در این کشور اقلام ضروری مانند آبجو و ودکا بسیار ارزانه.

13- صنعت پورن و کلوپ های شبانه در مقایسه با بسیاری از کشورها، حتا کشورهای مسلمان بسیار کمه. تا جایی که به جرات می گم من حتا یک کلوپ شبانه هم ندیدم. هرچند که شاید یکی از دلایل این موضوع به همراهی پسرم در این سفر برمی گرده. به نظرم در اشاره به فساد زنان روسیه به مقدار زیادی اغراق شده.

14- متاسفانه کشور ایران رو کمتر کسی می شناخت. آدم هایی که پرچم ما رو می دیدند به زبان خودشون می گفتند: مکزیک؟ مکزیک؟ و اونهایی که بدون دیدن پرچم اسم ایران رو می شنیدند ما رو عرب می دونستند.

15- هیجان تماشای بازی های ایران در استادیوم فوق العاده بود و تجربه همراهی با شادیِ پس از پیروزی ایران مقابل مراکش و غم دختر، پسرهای ایرانی در استادیوم شهر کازان بعد از شکست مقابل اسپانیا تکرار نشدنی.

16- با اینکه خیلی خوش گذشت اما گاه و بی گاه دلم برای خورشید خانومم تنگ می شد. مواقعی که وارد یه منطقه زیبا می شدم و دوست داشتم اون هم می بود، وقت هایی که یه زن و مرد رو می دیدم که کنار هم با لبخند قدم می زنند، و شبی که توی قطار با اون دختر و پسر دوست داشتنی روس ودکا می خوردم و دوست داشتم عشق من هم کنارم بود. بیشتر از همه وقتی وارد استادیوم می شدم. اگر کنارم بود می تونستم دعا کنم که دوربین استادیوم ما رو نشون بده و من سریع بپرم و ماچش کنم و بعد همونجا لباس ها رو بکنم و برم تو نخ کارهای خاک بر سری و اصلا برام مهم نباشه که توی استادیوم ها آدم ها وقتی تو قابِ دوربین قرار می گیرند فقط عشق شون رو می بوسند و بقیه کثافت کاری هاشون رو می برند خونه شون.

17- در آخر اگر می خواهید گلایه کنید که چرا براتون سوغاتی نیاوردم، ضمن عذرخواهی باید بگم که سوغاتی اونجا خیلی گرون بود. مشخصاتتون رو توی بخش کامنت ها برام بنویسید تا از شاه عبدالعظیم خودمون براتون مهر و تسبیح بگیرم و بفرستم.

 

اینها مهمترین نکاتی بودند که می تونم از سفر روسیه براتون بنویسم. بعدها در مورد خاطرات خودم از این سفر بیشتر خواهم نوشت. به خصوص از خاطرات آخرین شب های ماه مبارک رمضان و شب عید فطر که گونیِ نون و خرماها رو به دوش می گرفتم و تا خود صبح درِ خونه یِ زنان کم درآمد روسیه می بردم. از اونجایی که در این فصل از سال سنت پترزبورگ شب نداره و فقط بین ساعات 24 تا یک و نیم بامداد هوا یک کمی تاریک می شه کار من سخت بود و باید خیلی سرِپایی نون و خرماهاشون رو همون پشت در میدادم و برمی گشتم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

تو زیبایی

تو مثل گل به خودی دقیقه نود و پنج مراکش زیبایی.

تو مثل تلاش بازیکنان برای حفظ دروازه ایران زیبایی.

تو مثل لایی امیری به پیکه؛ 

مثل "وای" گفتن ایرانی ها بعد از ضربه سر طارمی؛

مثل اشک های آخر بازی دختر پسرهای ایرانی، گوشه استادیوم کازان، زیبایی.

تو زیباتر از میدان سرخ مسکو و رودهای سنت پترزبورگ و کرملین کازانی.

تو آنقدر زیبایی که می توانی غروب جمعه های روسیه را هم دلتنگ خودت کنی.

دلتنگتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

از نازی آباد تا سنت پترزبورگ

به امیر حسین قول داده بودم که قبل از هجده سالگی اش یکی از آرزوهاش رو برآورده کنم. اون هم دو سال صبر کرد و بالاخره سهمیه اش رو برای تماشای بازی های ایران در جام جهانی خرج کرد. حالا فردا ظهر برای برآورده کردن قول من و آرزوی اون، سفر دو نفره مون از نازی آباد تا سنت پترزبورگ شروع می شه.

اول زمینی میریم اردبیل. بعد زمینی میریم باکو. بعد با هواپیما میریم  مسکو. بعد با قطار میریم سنت پترزبورگ. بعد با قطار بر می گردیم مسکو. بعد با قطار میریم کازان. بعد با هواپیما برمی گردیم باکو و بالاخره زمینی برمی گردیم اردبیل و دست آخر تهران. تقریبا بیشتر این سفر رو دو نفره انجام خواهیم داد. دو نفری که حداقل در این بُرش از زمان می تونم با اطمینان بگم که عشق مون به هم دو طرفه ست! اینکه بعدها چه اتفاقاتی بیوفته رو نمی دونم.

امیدوارم به امیرحسین خوش بگذره.

 

خورشید خانوم؛

اگر توی این بیست روزی که نیستم دلت برام تنگ شد، پا روی غرورت بذار و برام بنویس: "روزی که برگردی، همه می تونند بهت بگن که دلشون برات تنگ شده. حتا خانم فلانی و خانم بهمانی. ولی من نمی تونم!"

اما اگر همه این روزها گذشت و دلت برام تنگ نشد...؛ بیچاره من.


برای شنیدن ترانه جاده گوگوش اینجا کلیک کنید.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

کدامین پل در کجای جهان شکسته است؟

زنی که برای بدست آوردنش سال ها تلاش کرده بودم التماسم رو می کنه تا دوستش داشته باشم! هر بار که این کار رو می کنه من سردتر از قبل گردنم رو راست میگیرم و بعد از صاف کردن گلوم میگم: عشق شکسته ما رو هیچ چینی بند زنی نمی تونه بند بزنه. عشق ما از روز اول هم یه سوء تفاهم بوده. باید شجاع باشیم و با قبول اشتباه مون این عشق رو برای همیشه فراموش کنیم!

بی تفاوت به اینکه چه بلایی سر اون و دلش میاد، میرم و آویزون زن دیگه ای میشم تا دوستم داشته باشه. هر کاری که در توان داشته باشم انجام میدم تا اون فقط یه لبخند بزنه. اما اون زن با غروری که انگار هیچ وقت به کسی اجازه شکستنش رو نداده نگاهم می کنه و میگه: "به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هر چه را که می تواند به قربان‌گاهِ عشق می آورد، آن‌چه فدا کردنی ست فدا می کند، آن چه شکستنی ست می شکند و آن چه را تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزل‌گاهِ دوست داشتن به گدایی نمی رود."1میگه تنهایی رو بپذیر و اینقدر ننه من غریبم بازی درنیار! من دوستت نخواهم داشت.

بعد وقتی از من جدا میشه مثل دخترک کبریت فروش با التماس تمام کبریت هاش رو جلوی مردی که سال هاست دیگه دوستش نداره می گیره و میگه: "من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد. ای یار، ای یگانه ترین یار؛ آن شراب مگر چند ساله بود؟ نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشت های مرا می‌جوند. چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟" به دست و پای طرف می افته و میگه من نیازمند یک نگاهم تا آسوده خاطرم کنی! با اینکه می دونه اما نمی خواد قبول کنه مردی که دلش جای دیگه ای گیر باشه پا پس می کشه و در نیمه گشوده به روی اون بسته میشه.3

و اون مرد بی تفاوت به دل زنی که جلوش زانو زده آویزون زن دیگه ای میشه تا اینجوری همه مون رویاهامون رو در شعله ی آخرین کبریت هامون ببینیم.


1- متنی از نادر ابراهیمی

2- شعری از فروغ فرخزاد

3- تغییر یافته ی شعر مارکوت بیکل - ترجمه احمد شاملو

بعدا نوشت: عنوان بخشی از اشعار گروس عبدالملکیان است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

به وقت شام...!

وقتی می پرسی چه مرگمه که اینقدر داغونم؛ یاد مامانم می افتم که بعد از کتک هاش سفره شام رو پهن می کرد! در حالی که بغض به وسعت همه گلوم راه نفس کشیدنم رو می بست؛ لقمه می گرفت و میداد دستم. می گفت: بخور. اگه نخوری تا صبح می زنمت! انگار می خواست یه جوری روم رو کم کنه. بگه توی این خونه حرف، همیشه حرف منه! لقمه توی دهانم حجم می گرفت و بزرگ میشد. وقتی به هزار جون کندن قورتش میدادم، حس می کردم یه چیزی داره گلوم رو پاره می کنه. گاهی که درد گلوم امانم رو می برید لج می کردم و به قیمت کتک خوردن تا خود صبح؛ لب به غذا نمی زدم.

وقتی توی این شرایط حالم رو می پرسی؛ باید با همون سختی قورت دادن لقمه مامانم یه لبخند مسخره و مصنوعی روی صورتم بکشم و بگم چیزی نیست. خوبم.

اما اینبار چیزی هست... خوب نیستم... دلم گرفته... 

درد گلو امانم رو بریده. 

اگه از سر نامهربونی برنگردی دیگه لب به غذا نمی زنم. حالا اگر دوست داری تا خود صبح کتک بزنی، یا علی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

بدون عنوان

"هر آدمی شاید در عمرش فقط یک بار می تواند کسی را به تمامی دوست بدارد. تمامش را، حتا تیرگی های روحش را بپرستد. خدا بسازد از آدمی که می داند آسمانی نیست. نگاهش کند و دلش ضعف برود و بی آن که داشتن یا نداشتن آغوشش چندان مهم باشد، از حال خوب او به آرامش برسد. محو شود، پنهان شود، گم شود در زوایای تن او حتی اگر به نگاهی از دور قناعت کند. دل خوش کند حتا به بوسه های ناممکن قبل از خواب، به عکسی روی گوشی موبایلی. هر کسی شاید فقط یک بار، با یک آدم، پرنده می شود

و ما همیشه دیر رسیدیم. همیشه دوم شدیم، وقتی به خداهای زمینی دلخواهمان رسیدیم. همیشه پرچم غریبه ای روی قله ای که فتح کردیم، کره ای که کشف کردیم، پیش از ما نشسته بود. همیشه مقایسه شدیم و باختیم. ما معمولی ها. ما که فکر کردیم همین که مهربانیم کافی است و نبود. فکر کردیم همین که صادقانه دوست بداریم کافی است، و نبود. ما که تاریکی های درونمان را به حرمت علاقه پیش چشمهایی که دوست داشتیم نمایان کردیم، و همین شد که دل بریدند و رفتند و ماندیم کنار دیوارهای سیمانی شهری که کسی در آن با بقیه حرف نمی زند

دوم شدن کشنده است. این که مقایسه ات کنند و به رویت بیاورند که تنها کاری که کردی این بود که آتش حسرت نبودن آدم قبلی را دوباره بیدار کردی. انگار تیغ تیزی کشیده باشند روی شاهرگ روحت، از پا در می آیی، مثل اسب مسابقه پیری که پایش شکسته باشد. بی مرهم؛ در انتظار زوال. شاید هم هیچ بودن بهتر است از دوم بودن. تا جوانی فکر میکنی نه، جنگیدن بهتر است، می توانی برنده شوی. اما روحت که سالخورده شد، می روی آرام و خونسرد می نشینی میان تماشاگران. بی هیچ هیجانی. اگر هم کسی گفت دوستت دارم، وانمود میکنی سمعکت در خانه جامانده

عادت می کنی به فقدان. مثل پیرمردی که هر روز صبح به نانوایی محله ما می آید، بعد یادش می افتد زنش مرده، می نشیند روی نیمکت، گاهی در فکرها گم می شود و گاهی بی صدا گریه می کند، و کمی بعد نان برشته ای می گیرد و می رود. بی آن که کسی منتظرش باشد، بی آن که برای "کسی" نان برده باشد. لابد یک روز صبح دیگر به نانوایی نمی آید و ما می فهمیم که مرده. در سکوت. تنهای تنهای تنها. "


#
حمیدسلیمی
@hamid_salimi59

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

زندگی زیبا

وقتی به زندگی پر بارِ استیون هاوکینگ، به خدماتی که به علم و بشریت ارائه داده است، به کتاب هایی که نوشته است، به نظریه هایی که هر یک دریچه هایی نو به روی دانشمندان گشوده است، به فعالیت های پژوهشی و بالاخره به سخنرانی هایش با آن صدای رباتی می اندیشم،  باور می کنم که برای داشتن یک زندگیِ خوب؛ داشتن یک ذهن زیبا، یک بند انگشت، یک آلت تناسلیِ قوی و قلبی که این سه را زنده نگاه دارد کافی ست. بقیه چیزها؛ بار گران است کشیدن به دوش.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

تَک پَر

یه مرحله ای هم قبل از قَحبه گی هست که به اون تَک پَری میگن.

با اینکه میدونم نباید برای خیلی از چیزها قاعده و قانون بنویسم اما باید بگم که معمولا تَک پَری بعد از عاشقیت و شکست عشقی رخ میده!   

داستان تَک پَرها به این شکله که یک نفر که به دلایلی غرورش رو از دست داده برای پُر کردن جای خالی نداشته هاش، خودش رو بی مِنّت در اختیار کسی قرار میده که هیچ عشقی به اون نداره و هر جوری که بخواد باهاش تا می کنه. مهمترین ویژگی یه تَک پَر، در دسترس بودن اونه! اگر خانواده و دوستان تون وقت نداشته باشند که با شما برای تماشای فیلم مورد علاقه تون به سینما بیان، تَک پَرها بهترین و در دسترس ترین گزینه برای پُر کردن تنهایی تون هستند. می تونید بدون نگرانی برای از دست دادن صحنه ای از فیلم، راحت روی صندلی تون لَم بدید و از تَک پَرتون بخواهید که بره و براتون پاپ کورنِ زعفرانی بگیره. داشتن یه تَک پَر، و ترجیحا از نوع خوشگل اش، برای رفتن به پارتی و مهمونی از نون شب واجب تره. هیچ چیزی مثل وارد شدن به یه مهمانی همراه با یه تَک پَرِ خوشگل و بَزک کرده کلاس نداره. در حین مهمانی هم می تونید با هر کسی که دلتون خواست بلاسید و خیالتون راحت باشه که تَک پَرتون جرات چنین کاری رو نداره. اگر بعد از مهمانی حال داشتید، می تونید ببریدش خونه تون و باقی ماجرا... و اگر دلتون نخواست، می تونید خودتون رو به مستی بزنید و خیلی راحت کنار اتوبان پیاده اش کنید. کاری که با یک دوست یا یک معشوق نمی تونید بکنید.

شما همه این کارها رو به راحتی انجام میدید؛ چون اولا لاشی هستید و دوما هیچ عشقی به تَک پَرتون ندارید. هرچند که احتمالا تَک پَرتون دوستون داره.

یکی از مهم ترین تفاوت های بین تَک پَرها و معشوق ها در بلد بودن رفتن خلاصه میشه! اگر به معشوق تون بگید بالای چشمت ابرو نشسته، به تریج قباش بر می خوره و میذاره میره اما اگر دهن تَک پَرتون رو صاف هم بکنید باز هم پاتون می ایسته. آخه رفتن بلد نیست و از رفتن شما هم می ترسه! به هر طریق ممکنی می خواد نگه تون داره و غافله از اینکه دقیقا به همین دلیل شما رو از دست میده. البته احتمالا این اصرار به نگه داشتن شما، به همون شکست عشقی که در ابتدا اشاره کردم و ضعف تَک پَرها در تحمل تنهایی مربوط میشه.   

آدم های تَک پَر باز، وقتی از تَک پَرشون خسته میشن روی اون معامله می کنند. یا حتا گاهی اون ها رو به رفیق هاشون هدیه میدن. اینجوری تَک پَرها دست به دست و با دنیای لاشی ها آشنا میشن! بعدها وقتی می فهمند از اول هم توی این ارتباطات ردِ پایی از عشق وجود نداشته، پا روی دل شون میذارند و راه قحبه گی رو پیش می گیرن! با این توجیح که شاید بتونند اون لاشی ها رو تلکه کنند و انتقام شون رو بگیرند.  

***

نمی دونم چرا این روزها حس می کنم سال هاست که بیشترِمون تَک پَرِ سیاست بازهای این نظام شدیم. لاشی ها هرجوری دلشون می خواد ترتیب مون رو میدن و خیالشون راحته که بعد از شکست عشقیِ سی و نُه سال پیش، هیچ کدام مون از ترس تنها موندن جرات جدا شدن نداریم. هر وقت می خوان پیش رفیقاشون پُز بدن، بَزَک مون می کنند و می برن مهمانی. بعد از مهمانی اگر سر کِیف باشند می کِشَنمون روی تخت تا براشون حماسه بیافرینیم اما اگر توی مهمانی چشم شون لای پایِ کَس دیگه ای گیر کرده باشه و پَر و پاچه ما تحریک شون نکنه، خودشون رو به مستی می زنند و گوشه اتوبان پیاده مون می کنند.  هر وقت هم که خسته میشن دست به دست مون می کنند و میدن دست یه لاشیِ تازه کارِ دیگه.  

نمی دونم چرا این روزها حس می کنم حزب محافظه کار نظام که ما رو از تندروهای راستی هدیه گرفته داره آماده مون می کنه که تحویل اصولگرایانِ اصلاح طلب بده.

من که به شخصه قحبه شده ام و دیگه برام مهم نیست اونی که بعد از مهمانی کنار اتوبان پیاده ام می کنه کت و شلوار سفید تنش کرده بوده یا سیاه. همونجا منتظر می ایستم تا نفر بعدی جلوی پاهام ترمز بزنه و سوارم کنه. اما به شما پیشنهاد می کنم اگر می خواهید مثل من قحبه نشید، با غرور یه راهی برای ارضاء کردن خودتون پیدا کنید و تک پرِ هیچ کسی نشید.

مسیر رسیدن به قحبه گی از انتهای خیابان تَک پری شروع میشه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

دلتنگی...!

اگر می دانستید که آدم ها را

کم اشتهاییِ حیوان خانگی شان 

بیشتر نگران می کند

تا دلتنگی شما،

هیچگاه دلتنگ شان نمی شدید.

... دلتنگتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan