چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلنوشته های یک پاندا برای خورشید خانوم

زندگی نباتی وبلاگ

از هزار روز پیش تا به امروز بیش از هزار صفحه متن و قصه برای لبخند زیبایت نوشتم و شعر سرودم. بی کیفیت و سطح پایین بودند، قبول...، اما همه ی عشق و احساس من بودند.

در بخش کامنت های اولین پست وبلاگ مان نوشتی: "عالم از ناله عشاق مبادا خالی. با توجه به شناختی که از شما دارم، هر هفته یک عشق! به نظر میرسه یک تنه برای اینکه این آرزوی حافظ برآورده بشه کافی هستید. خوبه که دنیا آدم هایی مثل شما داره، آدم هایی که هیچ وقت برای زندگی کردن دلیل کم نمی یارن و دنیا براشون پر از رنگ و هیجانه. به هر حال اگه باز هم بنویسید من می خونم." من را خوب شناخته بودی! به تنهایی آرزوی حافظ را برآورده کرده و نگذاشتم عالم از ناله عشاق خالی شود. اما عشق یک هفته ای من این بار کِش آمد. یک ماه...، چند ماه...، یک سال... و حالا چند سال.

قصه های کودکانه ام  همه دوستت دارم هایی بودند که به هر جان کندنی جمع کرده و هِی ساده و شمرده تکرارشان می کردم اما از بدِ روزگار تو اتفاقا همین چیزهای ساده را نمی فهمیدی! یا شاید می فهمیدی و جدی شان نمی گرفتی؛ و یا اهمیتی برای تو نداشتند.

با همه این حرف ها انگار آن روزهای اول نوشته هایم تاثیر بیشتری داشتند. آخر نمی توانم فراموش کنم روزی را که پست "کابوس" را نوشتم و تو برایم نوشتی "موطن آدمی را در هیچ نقشه ای نشانی نیست. موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می دارند." یا روزی را که از سر دلتنگی آرزوی مرگ کردم و تو از هزار کیلومتر آن طرف تر و در یک روز تعطیل نوروز پرسیدی که چه مرگم شده است که آرزوی مرگم را می کنم؟ و یا روزهایی که ابرهای ناامیدی در دلم می باریدند و برایم می نوشتی "نومید مردم را معادی مقدر نیست. چاووشیِ امیدانگیز توست بی گمان که این قافله را به وطن می رساند." نمی دانم چه شد که نوشته هایم اندک تاثیر خود را از دست دادند. که روزهایم به شب بدل شدند و نشانه ای از مهربانی تو نمایان نشد. نمی دانم چه شد که این روزها فریاد دلتنگی ام را همه می شنوند الا تو؛ که می بایست! شاید خسته شده ای از من و خواندن نوشته هایی که روز اول قول خواندنش را داده بودی. شاید نوشته های من ضعیف شده اند و شاید...! اصلا شاید سرت شلوغ است و وقتی برای اندیشیدن بر احساسات این روزهای من نداری؛ اگر فرض کنیم که نوشته هایم را می خوانی.

می دانم...

می دانم کیفیت های هست که من ندارم و دلم می خواست می داشتم تا دوستم بداری اما با تمام تلاشی که تا به امروز کرده ام نتوانسته ام بدست شان بیاورم. شاید اگر به قدرت معجزه هزار غیرممکن را ممکن کرده و کمی بزرگ شوم روزی بتوانی دوستم بداری. هرچند که می دانم اعتقادی به معجزه نداری.

باید به تو می نوشتم که حس می کنم وقت آن رسیده است که برای مدتی کمتر بنویسم. کمتر بنویسم و بیشتر بخوانم. کمتر بنویسم و نوشته هایم را نگاه دارم برای روزی که شاید کمی دوستم بداری. برای روزی که خواندن شان نیم لبخندی بر لبان زیبایت بنشانند. شاید اینگونه بتوانم دوباره متن هایی بنویسم که بر تو اثر کند. می دانم تحمل چنین شرایطی برای منی که سالهاست برایت می نویسم بسیار سخت است اما شاید برای مدتی فاصله ی زمانی پست های این وبلاگ زیاد شوند. شاید ماهی یک پست درج شود و این وبلاگ یک زندگی نباتی را تجربه کند. به امید اینکه روزی بتوانم از این وبلاگ و نوشته هایش راهی به دل تو پیدا کنم.

شرایط تلخ شده...، اما چیزی از عشق من به تو کم نشده.


"باد که می آید

 خاکِ نشسته بر صندلی بلند می شود

 می چرخد در اتاق

 دراز می کشد کنار زن،

 فکر می کند

 به روزهایی که لب داشت."    گروس عبدالملکیان


پی نوشت: دوست دارم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

سگ ولگرد

ولی چیزیکه بیشتر از همه پات را شکنجه میداد، احتیاج او بنوازش بود. او مثل بچه ای بود که همه اش تو سری خورده و فحش شنیده، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده. مخصوصا با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیش از پیش احتیاج به نوازش داشت. چشمهای او این نوازش را گدائی میکردند و حاضر بود جان خودش را بدهد، در صورتیکه یکنفر به او اظهار محبت بکند و یا دست روی سرش بکشد. او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز بکند، برایش فداکاری بنماید. حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان بدهد اما به نظر می آمد هیچکس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت، هیچ کس از او حمایت نمیکرد و توی هر چشمی نگاه میکرد بجز کینه و شرارت چیز دیگری نمیخواند. و هر حرکتی که برای جلب توجه این آدمها میکرد مثل این بود که خشم و غضب آنها را بیشتر برمی انگیخت. 

سگ ولگرد - صادق هدایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

تولد علی کوچیکه...

"تولد سی و نه سالگی!

  فقط یک سال دیگر فرصت داری،

  من یکی که به معجزه اعتقادی ندارم."     پیام خورشید خانوم

 

 پی نوشت 1: بدین وسیله از مسئولین لشکری و کشوری، مدیرعامل محترم بانک انصار، بانک ملت، بانک تجارت، اپراتور همراه اول، رئیس روابط عمومی شرکت اتوبوسرانی تهران، مدیر روابط بین الملل موتور جستجوی گوگل، مهندس سعیدی همکار واحد امور سیستم ها، امین آقا فرزانه و هیات همراه، پسر بزرگه ی خدابیامرز بتول خانم و همچنین خورشید خانومم که با ارسال پیام من را در غم از دست دادن یک سال از باقی عمر تنها نگذاشتند صمیمانه تشکر می کنم.

پی نوشت 2: به بهانه زادروز خسرو شکیبایی شعر "علی کوچیکه" از فروغ فرخزاد رو از اینجا بشنوید.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

اَفسر دایی

اَفسردایی، پیر مردِ کور و نود ساله یِ روستامون، بابای مَش بیلر و داییِ بابای من و شوهرِ هفت تا زنه. شش تا از زن هاش تا امروز مُردن و فقط اصفهانیه زنده ست. برای نشان دادن هُنر اَفسر دایی همین قدر بگم که هر وقت بابام میره روستا نصفِ جوان ها و مردهای اونجا بهش پسر عمه میگن و سلام میدن! اما نه بابام و نه هیچ کس دیگه ای نمی تونند تشخیص بدن این بابایی که سلام داد، پسرِ زن چندمیِ اَفسر داییه!

اَفسر دایی هفت زن، ده ها خواستگاری و دو اقدام ناموفق به فراری دادنِ (دزدیدن) زن داشته. با اینکه الان با نود سال سن و چشم های نابینا زمین گیر شده ولی وقتی توی خونه حرفی از زنی بیوه به میان میاد پسرش باهیر رو خطاب قرار میده و میگه به نظرت اگه برم خواستگاریش می تونم جواب مثبت بگیرم؟ اصرارِ افسر دایی به زن گرفتن، اون رو مضحکه روستایی ها کرده. وقتی کورمال کورمال خودش رو به قهوه خانه باهیر می رسونه پیرمردها با اشاره به هم آدرسِ بیوه زنی رو میدن و اصرار می کنند که اون زن در گفت و گوهای محرمانه به زن های همسایه گفته اگر افسر دایی به خواستگاریش بره حتما جواب مثبت میده. معمولا توی این شرایط آدم های قهوه خانه دو دسته میشن و گروهی نظر موافق به این وصلت میدن و گروهی نظر مخالف؛ و با این کار معرکه رو گرم نگه می دارن. افسر دایی که بی صدا گوشه قهره خانه یِ آجریِ پسرش نشسته دوتا دستش رو رویِ عصایی که لای پاهاش گرفته میذاره و آرام چونه اش رو رویِ دست هاش میذاره و چشم های سفید شده اش رو به سمت صداها می چرخونه و به حرف های آدم های اونجا گوش می کنه. بعد باهیر رو صدا می زنه و نظر اون رو می پرسه. بیچاره باهیر هم که نمی تونه هر روز با کل آدم های روستا درگیر بشه به باباش که همیشه داداشی صداش میزنه نگاه می کنه و میگه: چشم داداشی. شب تو خونه در موردش صحبت می کنیم!

یه بار که روستا بودم و برای سر زدن به افسر دایی رفته بودم خونه شون، بعد از معرفی خودم و احوالپرسی به افسر دایی گفتم: دایی چرا اینقدر زن گرفتی؟ یه آهی کشید و گفت هیچ وقت نتونستم زنِ مورد نظرم رو پیدا کنم. گفتم مگه زنِ مورد نظرت چه مشخصاتی داشت که این همه سال نتونستی پیداش کنی؟ گفت من زنی می خواستم که وقتی راه میره چهار ستون خونه بلرزه! راستش نفهمیدم یعنی چی؟ یه اصطلاحات ترکی به کار می برد که معنیش همچین چیزهایی میشد. به نظرم اومد چیزی که اون در تمام زندگیش می خواسته بیشتر شبیه مشخصات رستم بوده تا مشخصات یه زن. برای همین هم بوده که پیدا نمیشده.

***

بیشتر ما مردهای امروزی یه افسر دایی درون داریم؛ اما خوش شانس هستیم و هرزگی هامون رو پشت شلوغی شهر قایم می کنیم و کسی نمی فهمه که چندبار زن گرفتیم و چندبار تلاش ناموفق برای بدست آوردن زن ها داشتیم. اما چیزی که مشخصه اینه که دنبال چیزی می گردیم و پیداش نمی کنیم. شاید پیش فرض ذهنی مون رو اشتباه چیدیم و خواسته هامون بیشتر در وجود رستم و سهراب پیدا می شه تا زن ها و شاید هم بد شانس هستیم و نتونستیم پیداش کنیم. بعضی هامون هم که پیداش کردیم اونی نبودیم که اون زن حاضر باشه کنارش بمونه.

در خصوص شخص خودم نمی دونم پیش فرض ذهنیم چقدر غلط بوده؛ اما همیشه دنبال زنی می گشتم که دوستم داشته باشه و دوستش داشته باشم. یکی رو من دوست نداشتم، درحالی که اون دوستم داشت. دیگری رو من دوست داشتم، اما اون دوستم نداشت. بعدی رو من دوست داشتم و اتفاقا اون هم من رو دوست داشت اما بلد نبودیم از عشقمون محافظت کنیم و خیلی زود عشق مون رو از دست دادیم. یکی رو اشتباهی دوست داشتم. یکی اشتباهی من رو دوست داشت. یکی رو فکر می کردم دوست دارم درحالی که نداشتم و یکی فکر می کرد که دوستم داره و نداشت.

تا این آخری...

که دوستش دارم و نمی تونه دوستم بداره.

و اینجوریه که همیشه مثل افسردایی تنها هستم و مضحکه بچه های روستا.

 

"گل سبز زیبا را

 برای تو نگاه داشته ام

 روزی خواهی آمد.

 آن را به تو خواهم سپرد...

 سپس از دنیا خواهم رفت.

 

 پیش از آنکه بیایی،

                   نمی توانم بمیرم."   برای خواندن شعر کامل پروانه آبی اینجا کلیک کنید.

 

 

پی نوشت: من همه افسرهای راهنمایی و رانندگی رو افسر دایی صدا می کنم و موقع جریمه شدن میگم افسر دایی جان هفت تا زن ات جریمه مون نکن. بدبخت افسرها هم بی خبر از همه جا می مونند که چی بگن.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

نوروز 97

بشاش به عیدی که تو رو نداشته باشه.

بدون تو بهار بوی گه میده.

دلم برات تنگ شده...

سگ مصب دلم رو دریاب.

نازنین دلم رو دریاب.

خورشید خانوم دلم رو دریاب.


پی نوشت: با همه نامهربونی هات دوست دارم.


برای دانلود ترانه "دلخوشم" از داریوش اینجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

گور بابای دل اونی که دوستون داره

اصلا گور بابای دل اونی که دوستون داره و دوسش ندارید. مگه کارت دعوت براش فرستاده بودید که تعهدی داشته باشید؟ ولش کنید و برید سراغ اونی که دوستش دارید. اما اینبار یه جور دیگه برید. یه روز از صبح تا شب تلخ شید. فقط دوازده ساعت. ازچیزی نترسید. خونه ی پُرش اینه که دست آخر بهش میگید که کارهاتون یه جور شوخی و بازی بوده. می بوسیدش و از دلش درمیارید.

اول صبح وقتی سلام داد، یه جور خشک و بی احساس نگاش کنید و سلام بدید که خودش بفهمه که منتظر حال و احوال پرسیش نیستید. اگه صبحونه براتون آورد تو چشم هاش خیره بشید و ازش بپرسید که آیا شما ازش صبحانه خواسته بودید؟؟ وقتی در طول روز اومد حالتون رو بپرسه، روتون رو به سمت مانیتور بگیرید و جوری که مثلا وجودش تمرکزتون رو به هم زده بگید: مثلا قراره توی این یک ساعت چه اتفاقی افتاده باشه که حالم با صبح فرق کرده باشه؟ صبح حالم رو پرسیدی و گفتم خوبم. این جمله رو جوری بگید که انگار یه توهین بدی به شما کرده! مثلا جوری که انگار خدایی نکرده به شعورتون توهین شده! اگه با هزار مقدمه خواهش کرد که به بهانه نوروز یه ناهار با هم بخورید، روتون رو کج بگیرید و بگید "نُچ". بدتر از همه اگه نفهمی کرد و براتون هدیه گرفت؛ حالا مثلا به بهانه روز زن یا ولنتاین یا نوروز یه چیز کوچیک کادو کرد و با استرس جلوتون گرفت، اخم کنید و بگید مگه نگفته بودم برام هدیه نگیر. اگه دفعه قبل هدیه ات رو نگرفته بودم یا اونی که گذاشته بودی روی میزم رو پس داده بودم؛ دیگه از این کارها نمی کردی. اگه آویزون بازی درآورد و هدیه رو داد، با اخم بگیرید و بندازیدش دور. چه معنی داره هدیه ی کسی رو که دوسش ندارید بپوشید؟! اگه دم غروب اومد دنبالتون که تا خونه برسونتتون؛ بزنید تو حالش و با تاکسی برید. دلیلی نداره نوکریتون رو بکنه. 

تلخ شید و تلخی کنید. فقط یکبار. اون هم فقط یه روز. نه چهارتا فروردین؛ نه چهارتا اردیبهشت؛ نه چهارتا خرداد؛ نه چهارتا تیر؛ نه چهارتا مرداد؛ نه چهارتا شهریور؛ نه چهارتا مهر؛ نه چهارتا آبان؛ نه چهارتا آذر؛ نه چهارتا دی؛ نه چهارتا بهمن؛ نه چهارتا اسفند؛ چیه؟ از خوندنش خسته شدید؟ لطفا خسته نشید و ادامه بدید. نه چهارتا نوروز؛ نه چهارتا روزِ زن؛ نه چهارتا روزِ تولدتون؛ نه چهارتا روزِ تولدش؛ نه روزهایی که هوا بارونیه؛ نه شب هایی که آسمون مهتابیه؛ نه غروب های جمعه که دنیا دلگیره؛ و نه حتا شب هایی که دلش آغوشتون رو می خواد. فقط یه صبح تا شب. اندازه یه صبحانه تا شام. 

 اگه آخر شب هنوز دوستون داشت؛ گور بابای دل اونی که دوستون داره و دوسش ندارید. اما اگه آخر شب زد زیر همه چیز و گفت که کم آورده؛ گفت اگه اینجوری ادامه بدید دیگه اون نیست؛ اگه دیدید تلخی هاتون رو داره با تلخی جواب میده؛ باز هم گور بابای دل اونی که دوستون داره و دوسش ندارید. ببوسیدش و شوخی هاتون رو از دلش دربیارید.

"وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

 که در طریقه ما کافری ست رنجیدن"

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

آنان که آمدند غمگین مان کردند!

تو باید نیایی

تو باید نیایی و آمدنت همان دروغی باشد

                        که این دنیا من را به آن فریفته است.

 باید بنشینی و تماشا کنی تا

رسولان بیایند و آمدن تو را مژده دهند،

بگویند که روزی خواهی آمد

و تمام سیاهی ها را خواهی شست.

آخرین پرنده را آزاد

و دلهای گرفته را رها خواهی کرد.

شاید این جمعه، 

       شاید جمعه آینده، 

                       و شاید...

 

- نه...!

اصلا اگر خواستی بیایی یک روز وسط هفته بیا

نبودت غروب جمعه ها را چنان دلگیر کرده است

که آمدنت هم نمی تواند شادشان کند. -

 

چه می گویم من؟!

چرا دوباره آمدنت را به التماس نشسته ام؟

تو باید نیایی و

امید به آمدنت راه نفس کشیدن را باز نگاه دارد.

آنها که آمدند،

غمگین مان کردند

تو اینبار وعده ی نیامدنت را به ما بده.


راستی آیا نمی آیی؟


برای شنیدن ترانه "دنیای این روزهای من" از داریوش اینجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

آبدارچی...

گل بود به سبزه نیز آراسته شد...! خودم کم بودم؛ آبدارچیِ اداره مون هم رفته عاشقِ رفیق و همکارِ خورشید خانومم شده! یعنی تا حالا چیزی در این خصوص به زبان نیاورده ولی رفتارهاش جوریه که غیر از این رو نمیشه متصور شد. صبح به صبح به جای اینکه به ما و همکارها چایی بده، یه استکان چای می گیره دستش و دوتا چهارراه رو رد میشه و میره اداره یِ خورشید خانومم اینها و میزاره رو میزِ اون خانوم! هر بار هم خورشید خانومم رو می بینه جوری که مثلا خیلی داره سر بسته و دربسته صحبت می کنه میگه: شما نمی خوای یه کمی هوای ما رو داشته باشی؟

 

- اجازه بدید یه چیزی توی پرانتز بگم. مامانِ دوستم وحید هر وقت می خواد از عروسش برای وحید گلایه کنه میگه: وحید جان یه چیزی سر بسته و در بسته بگم پیش خودمون بمونه! این زنِ سلیطه ات فلان کار رو کرده و بهمان حرف رو زده! وحید میگه توی این شرایط با خنده نگاه مامانم می کنم و میگم: مامان کجای حرف هات سر بسته و دربسته بود؟ تو که همه چیز رو خیلی رُک گفتی! –

 

دیروز خورشید خانومم تلفنی میگه: این آبدارچی تون چی فکر کرده که می خواد از دوست من خواستگاری کنه؟ من در جواب میگم: فعلا که بنده خدا چیزی به زبان نیاورده! بعدش هم مگه خدایی نکرده توهینی کرده که اینقدر ناراحتید؟ نهایتش اینه که خواستگاری می‌کنه و دوستت اگر دوست نداشت جواب رد میده. شاکی میشه و با تعجب میگه: اگر دوست نداشت؟؟ یعنی فکر می کنی ممکنه دوست داشته باشه؟ این حرف ها رو جوری به زبان میاره که ناخواسته مجبور میشم نقش خِنگ بودنِ خودم رو ادامه بدم. وانمود می‌کنم که منظورش رو نمی‌فهمم و میگم: لطفا قبل از هر کاری یک بار با دوستت جدی صحبت کن. اگر نظرش منفی بود، به من بگو تا یه جوری سربسته و دربسته به آبدارچی مون منتقل کنم که بی خیال این موضوع بشه. اگر هم نظرش مثبت بود، که هیچ. میگه لازم نکرده صحبت کنم. این جمله رو خیلی قاطع و جدی به زبان میاره. جوری که یعنی من نباید اصرار بیشتری بکنم. بعد میگه: تو برو پیش آبدارچی تون و همونجوری که خودت گفتی؛ سر بسته و دربسته؛ بهش بگو که این خانم... (یه مکثی می کنه و بعد ادامه میده) مهندسه، توی پاسداران خونه داره، ماشینِ شاسی بلندِ بی اِم دَبلیو داره و کلا سطح اش خیلی بالاتر از امثال اونه. اینجوری خودش می‌فهمه که تو داری به در میگی تا دیوار بشنوه. بعد ماستش رو کیسه می‌کنه و میره پیِ کارش. من با خنده میگم: اگر این حرف‌ها رو به اون بزنم که عُمرا نمیره پیِ کارش. اتفاقا جدی‌تر از قبل میاد خواستگاری. مگه خونه یِ پاسداران و ماشینِ شاسی بلندِ بی اِم دَبلیو چیزیه که بشه به این راحتی ها ازش گذشت؟! با عصبانیت میگه: شما مردها چقدر اعتماد به نفس دارید! چرا فکر می‌کنید اگر کسی رو دوست داشتید، اون هم باید دوستتون داشته باشه؟ چرا به اختلافِ سطحِ خودتون و طرف مقابل نگاه نمی‌کنید؟ اگر فقط یه کمی واقع بین باشید می‌فهمید که پاتون رو بیشتر از گلیم تون دراز کردید و لایق اون خانم نیستید و میرید دنبال یکی که هم شَانِ خودتون باشه.

لبخند روی صورتم پیر میشه و آروم میگم: به دوستت بگو که آبدارچی ها آدم هایِ نفهمی نیستند. سطح خودشون و طرف مقابل شون رو هم می‌شناسند. می‌دونند که تحصیلات و پول و خونه و ماشینِ بی ام دبلیو خیلی روی انتخاب و آینده آدم ها تاثیر میذاره. اصلا سطح آدم ها رو همین چیزها تعیین می‌کنه. بهش بگو اگر یه آبدارچی با دونستن همه اینها باز هم نمی‌تونه عشق اش رو به یک نفر پنهان کنه و ناخودآگاه بروز میده برای اینه که نتونسته حریف دلش بشه. در آخر به دوستت بگو که دیگه از امروز آبدارچی مون مزاحمش نمیشه!

"خانه ای خواهم ساخت

 بر بلندای سپهر

 روی پیشانی آن ابر بلند

 تا که تقسیمِ به انصاف کنم باران را

 بین پر آبیِ آن جنگل پیر

 و هیچ آبی این خشکِ کویر

 تا که همسایه ی آن سوی کویر

 گاه و بیگاه

 بر ندارد باز دستی به دعا

 که خدایا

 پس کو باران؟ کو آب؟"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

آری شود ولیک به خون جگر شود

من: دوووو... سِت... نَ.... داااا.... رَم. به کی بگم؟

آقا یزدان: ولی من دوست دارم.

من: نمیشه!

آقا یزدان: چی نمیشه؟

من: نمیشه من دوست نداشته باشم و تو دوستم داشته باشی!

آقا یزدان: چرا نمیشه؟

من: نمی دونم چرا نمیشه. ولی نمیشه!

آقا یزدان: من که میگم میشه.

من: سه تا دلیل بیار که بتونم بپذیرم وقتی من دوست ندارم تو همچنان می تونی دوستم داشته باشی!

آقا یزدان: اولا دوست دارم. دوما عاشقتم. سوما...

من: هیچ کدام از اینها دلیل قانع کننده ای نیستند! یه دلیل خوب بیار.

آقا یزدان: ببین... (با کلی مکث که داره زور میزنه تا دلیل پیدا کنه!) وقتی یکی که اون یکی رو دوست نداره به اون یکی که دوستش داره نگاه می کنه...

من: خوب؟!

آقا یزدان: و اون یکی میگه دوستت دارم

من: خوب؟!

آقا یزدان: بعد این کسی که اون رو دوست نداره لبخند میزنه...

من: (با لبخند) خوب؟!

آقا یزدان: یعنی اینکه میشه یه نفر رو دوست داشت که دوست نداره. چون لبخند زده!

 

خورشید خانوم؛

عیبی نداره که دوستم نداری! 

من دوست دارم؛ چون لبخندت قشنگه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

اوایل خیال می کردم بالاخره یه روزی میاد که اون هم دوستم داشته باشه. با اینکه اعتقاد داشتم "زندگی یعنی دوست داشتن خورشید خانومم بدون هیچ امیدی" ولی با خودم می گفتم زندگی که بدون امید نمی تونه ادامه پیدا کنه! حتما یه روزی میاد که اون هم من رو دوست داشته باشه. شاید دور...! شاید دیر...! اما اون روز بالاخره می رسه. با خودم می گفتم اگر چشم و دلم رو پاک کنم، اگر خطاهای گذشته ام رو اصلاح کنم، اگر فلان کار رو بکنم و اگر بهمان اتفاق بیوفته...؛ حتما اون هم من رو دوست خواهد داشت. راستش من همه اون کارهایی که فکر می کردم درسته رو انجام دادم تا اون روزِ دیر، زودتر برسه. اما انگار قرار نیست که اون روزِ لعنتی هیچ وقت بیاد. انگار قرار نیست اون هم من رو دوست داشته باشه.

اونهایی که پست "مَش بیلر" من رو خوندن حتما به خاطر میارن که عشق های سیرین سیپ شده هیچ وقت مغز پخت نمیشن. دهانم طعم زهر می گیره وقتی به خودم میگم احتمالا بعد از چهار سال عشقِ یک پا لنگ ما هم سیرین سیپ شده و خورشید خانومم هیچ وقت دوستم نخواهد داشت.

اما یه خواهشی از شما دارم...

اگر بعد از رفتن من اومد، بهش بگید که همه زندگیم بود. که وقتی می خندید خوشبخت ترین بودم و وقتی غم به دلش می اومد؛ بدبخت ترین. بهش بگید که اگر توی تمام زندگیم یه کار درست و درمون کردم، اون کار، دوست داشتن خورشید خانومم بوده.

اگر اومد...

 "روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

 من می شناختم او را
 نام تو را همیشه به لب داشت
 حتی
 در حال احتضار
 آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
 آن مرد بی قرار


 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
 هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
 و گفت وگو نمی کرد
 جز با درخت سرو
 در باغ کوچک همسایه
 شب ها به کارگاه خیال خویش
 تصویری از بلندی اندام می کشید
 و در تصورش
 تصویر تو بلندترین سرو باغ را
 تحقیر کرده بود

 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
 او آرزوی دیدن رویت را
 حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
 اما برای دیدن تو چشم خویش را
 آن در سرشک غوطه ور را
 پنداشت
 آلوده است و لایق دیدار یار نیست

 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
 آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
 آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
 شاید روزی اگر
 چه ؟ 
 او ؟
 نه آه
 نمی آید."

 

 پی نوشت: یه جاهایی از شعر، شاعر به پاک بودن چشم و زندگیش اشاره می کنه که چون من هیچ وقت پاک نبوده ام و پاک نزیسته ام، اون بخش از شعر رو حذف کردم. متن کامل شعر در اینترنت موجود هست.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

ولنتاین 96

بالاخره دنیا که تا ابد اینجوری نمی مونه. یه روزی هم میاد که ابرهای دلتنگی کنار برن و آفتاب برای ما طلوع کنه. زندگی زیرِ پوست خشک و تَرَک خوردمون جاری بشه و با اولین بارون سبز بشیم و دوباره شکوفه بدیم. دست هاش رو توی دستانمون بگیریم و دیگه غمِ رفتنش دنیامون رو سیاه نکنه. روزی هزار بار صدامون بزنه و ما هزار بار بگیم جانم و جون مون دربره برای شنیدن دوباره صداش...؛ وقتی به نام کوچیک صدامون میکنه.

هر وقت دلمون گرفت...، بیاد بالا سرمون و با لبخند بگه باز دیوونه غمگین شد! پاشو بریم قدم بزنیم تا ببینم چه مرگته؟ بغض مون رو بی صدا توی بغلش بشکنیم و آروم تو گوشش بگیم نیازی به قدم زدن نیست. یه سِت با هم سکس کنیم حالم خوب میشه! اخم کنه و برای اینکه خودش رو از بغل مون خارج کنه بی هدف دست هاش رو برای زدنمون تکون بده و بگه تا تحویلت می گیرم پُررو میشی. از ته دل بخندیم و محکم تر از قبل بغلش کنیم و اون بگه "کوفت!" و نتونه جلوی خنده اش رو بگیره و خنده هاش رنگین کمان رو به آسمون بیاره.

بالاخره دنیا اینجوری نمی مونه. یه روزی هم میاد که ما بتونیم روز ولنتاین دست خورشید خانوممون رو بگیریم و بریم گوشه یِ دنجِ یکی از کافه های شهر. یه دمنوش بخوریم و به ریش و ریشه ی این دنیا بخندیم. بعد در حالی که موسیقی متن فیلم داستان عشق از اسپیکرهای کافه پخش میشه مسئول کافه هدیه های روز ولنتاین رو که از قبل بهش دادیم؛ جلوی خورشید خانوممون بگیره و بگه روز عشق تون مبارک.

بالاخره اون روز می رسه. می دونم.


برای دانلود آلبوم فیلم داستان عشق اینجا کلیک کنید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

یوم اللهِ بیست و دو بهمن

امیدوارم همزمان با سی و نهمین سالگرد انفجار نور و یوم الله بیست و دو بهمن، فردا تمام اقشار مردم دست در دست هم به خیابان ها بیان و بر عمر انقلاب شکوهمند اسلامی پایان داده و همه غیرممکن ها را ممکن کنند.

اعلاحضرت همایونی مقابل کاخ سبز با دیبا قدم بزنه و صدای خنده های لیلا توی حیات کاخ بپیچه.

قوانین مبتنی بر تبعیض و اجبار برای زنان لغو بشه...؛ آزادی در انتخاب دین و ابراز عقیده حاکم بشه و هیچ کس رو به خاطر حرفی که میزنه یا اعتقادی که داره توی زندان های اوین و گوهردشت و قزل حصار شبانه و بدون حکم، اعدام نکنند.

شعور به قلوب دولت مردان برگرده...؛ آگاهی به ذهن مردم...؛ و همه یاد بگیریم که به هم، به فرهنگ هم و به قومیت های هم احترام بذاریم. نه با کشور عراق وارد جنگ بشیم و نه برای حمایت از اون، جوان هامون رو به مسلخ داعش بفرستیم. بچه هامون جلوی سفارت خونه های کشورهای دیگه گردن کج نکنند و هر وقت دلشون خواست اروپا رو ببینند، از کیوسک سر کوچه شون بلیط هواپیماییِ هما رو بگیرن و برن پاریس. مواد مخدر صنعتی و سنتی دست از سر این مملکت برداره تا مادرها بتونند از ته دل بخندند.

قیمت دلار هفت تومان بشه...؛ قیمتِ یه پنج سیری عرق، ده شاهی...؛ سوسن توی کاباره طهران بخونه...؛ جمیله توی کافه لاله زار برقصه...؛ فردین برای آذر شیوا چَهچه بزنه...؛ گوگوش پشت موتور بهروز دلبری کنه...؛ و تو من رو دوست داشته باشی.


برای دانلود ترانه "دوست دارم می دونی" از سوسن اینجا کلیک کنید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

آرزوی محال

آرزو دارم یه روزی سرت رو بگیرم روی زانوهام. موهات رو گِرد پهن کنم روی پاهام و دسته دسته ببافمشون. همه میم های مالکیت دنیا رو بچسبونم به اسمت و بگم: دورت بگردم خورشید خانومم...؛ بالابلندم...؛ نازنینم...؛ عشق قشنگم.... تو آروم چشم هات رو ببندی و من دست بکشم روی ابروهای قشنگت و پلک هات رو ببوسم. بغض هزار ساله ام بی صدا بشکنه و موقع بوسیدنت یه قطره از اشک هام بریزه روی گونه هات. چشم هات رو باز کنی و بگی باز دیوونه غمگین شد. سرم رو از روی زانوهات برمیدارم ها! بعد من با استرس بگم نه جان خودم. اشک خوشحالی بود؛ از بس که باورم نمی شد تو کنارمی.

برات چرت و پرت بگم و بخندونمت. اونقدر که از چشم هات اشک بیاد و بگی بس کن دیوونه. انقدر من رو نخندون. اما من بخندونمت و با خنده هات دنیای سیاهم رو رنگی کنم. از آخرین فیلمی که دیدم برات تعریف کنم. از گوژپشت نُتردام، که بعد از سال ها دوباره همین چند روز پیش تماشا کردم. از کازیمودو که با اون چهره ترسناکش عاشقِ دختر شاه پَریون شده بود. که وقتی می خواست عشقش رو خوشحال کنه، تنها کاری که بلد بود رو انجام میداد و همه ناقوس های کلیسا رو به صدا درمی آورد و نمی دونست که چقدر داره عشقش رو اذیت می کنه! بعد یاد کارهای خودم بیوفتم که مثل کازیمودو هر وقت خواستم خوشحالت کنم بلد نبودم و بیشتر ناراحتت کردم. خجالت بکشم و آروم به یه گوشه ای خیره بشم. پاشی بغلم کنی و بگی اشکال نداره کازیمودوی من. من برای همین دیوونه بازی هاته که دوستت دارم.

آرزو دارم یه روزی سرت رو بگیرم روی زانوهام و دیگه هیچ دستی من رو از خواب شیرینم بیدار نکنه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

بچه نازی آباد

** این متن حاوی مطالب بی ادبی و فحش های رکیک است **

** خورشید خانوم؛ این اولین متنی هست که اگر نخونی ناراحت نمی شم. چیزهایی داخلش هست که اصلا قشنگ نیستند **

 

زاییده و گاییده ی تَه خط نازی آبادم. یعنی برای اینکه کلاسم رو بالا ببرم خودم رو به کون نازی آباد می چسبونم، وگرنه خونه ما یه جایی وسط یاخچی آباد و خانی آبادنو قرار داره. از قدیم جایی که من زندگی کردم بزرگ کردن دختر بچه برای پدر و مادر خیلی راحت تر از پسر بچه بوده. اگر پدر یا مادری می خواست دخترش رو سلامت نگه داره کافی بود یه نسخه کلی بپیچه و به دخترش بگه از مرد جماعت دوری کنه. اما تکلیف پسر بچه فرق داشت. صبح تا شب تو کوچه بود و توی فضای دهه شصتِ اون منطقه هر مواد فروشی که تنها می دیدتش یه بست تریاک و یه بستنی می داد دستش و می گفت ببر بده به فلان کَسَک. هر وقت هم راست می کرد، می خواست کونش بذاره.

اونجا بزرگ شدم و شدم یکی از همون خار کُصّه ها.

سوم راهنمایی که بودیم با نَوه یِ حاجی نَنه ام قرار گذاشتیم که نفری دو و پونصد بذاریم و از مصطفی کفترباز پنج هزار تومان حَشیش بخریم و بدیم رضا تارزان تا توی پارک بعثتِ خانی آبادنو برامون بفروشه. ما سود تجارتمون رو ببریم و رضا تارزان دستمزدِ فروشندگیش رو! دو و پونصدِ من جور نشد و محمد همه تجارت رو به نام خودش زد.

یه قَمه یِ دو لبه داشتم و یه قَمه یِ تک لب، که همیشه خدا بالای کُمدِ اتاق کوچیکَمون بود. یه نفر تخم نداشت سر کوچه مون وایسه. می دیدم...؛ می رفتم سراغش! وقتی شَمی با اون جثه ی بزرگش زد تو گوش روح ا...؛ با اینکه بیست سال از من بزرگ تر بود، قمه کشیدم و از این سرِ کوچه به اون سرِ کوچه دنبالش کردم.

تا اینکه یه روز مامانم زد زیرِ گریه. گفت خسته شده از کارهام. گفت آرزو داشته پسرش دکتر مهندس بشه نه آش و لاش. می گفت با این راهی که در پیش گرفتی یا چند وقت دیگه گوشه جوب می افتی یا آویزون میشی از چوبه دار. با اینکه تمام عمرم باهاش لجبازی داشته ام اما هر وقت اشکش رو دیده ام خُرد شده ام. زدم بیرون. توی پیکانِ کریم گدا؛ داداش بزرگه یِ مجتبی؛ یه نخ سیگار از مجتبی که اون روزها تازه سیگاری شده بود گرفتم و کشیدم. سیگار که تمام شد روی دست چپم خاموشش کردم و عهد کردم دست از لاشی بازی هام بردارم. وقتی برگشتم خونه، قمه ها رو با دوتا منجُوق آبی از تاقچه آویزان کردم و به جای اون ها کتاب درسی گرفتم دستم. جبر...، هندسه...، فیزیک...، و شیمی، که هیچ وقت نتونستم راه حل موازنه هاش رو یاد بگیرم.  نتونستم دانشگاه شریف و تهران و علم و صنعت قبول بشم. اما دانشگاه آزاد قبول شدم. صبح ها می رفتم دانشگاه و بعد از ظهرها تا نُه شب تدریس می کردم تا خرج دانشگاهم رو دربیارم. پنج شنبه ها و جمعه ها هم تو سِراجیِ احمد که اون روزها مغازه مَمّد ساندویچی رو کرایه کرده بود ساکِ زنونه می دوختم.

شبِ قبل از اولین روزی که می خواستم بیام اداره مامانم کلی نصیحتم کرد که رفتاری نکنم که برام بد بشه و یه روز از اداره اخراج بشم. پا که توی اداره گذاشتم، شدم یه نفر دیگه. جلوی صغیر و کبیر خم شدم و سلام دادم. با همه رفیق شدم و هر کس کمکی خواست، گفتم نوکرتم و سعی کردم کمکش کنم. از همه شرارت هام یه کم شوخی و مسخره بازی ته وجودم مونده بود که چون نمی خواستم محیط اداره خیلی خسته کنده باشه گاهی با اونهایی که فکر می کردم دوستانم هستند به اشتراک میذاشتم. هیچ وقت کسی بد خُلقیم رو ندید. شاید با شوخی های خرکیم کسی رو رنجونده باشم اما هیچ وقت به عمد دل کسی رو نشکستم.

همه کارهای بَدَم رو کنار گذاشتم اِلا هرزگی دلم رو که از سَرِ نیاز به چُس مثقال محبت مجبورم می کرد دست گدایی جلوی هر کس و ناکسی دراز کنم. وقتی خورشید خانومم رو شناختم؛ یه گردنبند که روش نوشته شده "نگهبان سوگنداز گردنم آویزون کردم و اون کار رو هم کنار گذاشتم. گردنبند رو آویزون کردم و با همه قلدری دوران نوجوانیم مقابل همه وساسان خَناس ایستادم و دیگه هیچ وقت پام رو کج نذاشتم.

دنیام شد خورشید خانومم. از همه آدم های خوب و بدِ اطرافم بریدم و خودم رو به خورشید خانوم و خیالش دوختم. شب ها به عشق دیدنش توی رویاهام، چشم بستم و روزها با یادِ لبخندش سر از بالشت برداشتم. پا توی مکانی نذاشتم مگر برای پیدا کردن شاخه گلی که گوشه موهاش بذارم. کارم شد نشستن پشت میز کامپیوتر و نوشتن برای دل خورشید خانومم. نه کاری به کسی داشتم و نه برام مهم بود که کی داره چه گُهی می خوره.

با خودم گفتم دیگه وقتش رسیده که من هم بزرگ بشم. ساختارهای ذهنیم رو شکستم و از نو ساختم. نگاهم رو به زندگی، به زن، به مرد، به عشق، به پدر و مادر و به حق و حقوق آدم ها تغییر دادم و سعی کردم با همه سختی ها بجنگم و یه مسائلی رو رعایت کنم. اگر عشق خورشید خانومم یه عشق ممنوعه بوده؛ لااقل در داشتنش دروغ نگفتم و به اونهایی که حق شون بود بدونند، حقیقت رو گفتم. تغییرات توی تمام بخش های زندگیم وارد شد تا جایی که اگر توی ترافیک کسی می پیچید جلوم، دیگه به احترام فیمنیست ها فحش خواهر و مادر نمی دادم. سرم رو از شیشه میدادم بیرون و می گفتم برو ک...م تو حلقِ پدرت. شدم یه آدم دیگه.

اما انگار آدم ها دقیقا با کسی که کاری باهاشون نداره کار دارند. کِرم افتاد تو جونِ اطرافیانم. یکی گیر می داد که چرا کم حرف شده ام؟ یکی تو آسانسور اصرار می کرد که بفهمه چی شده که دست از لاشی بازی برداشته ام؟ یکی ورود و خروج هام رو کنترل می کرد که با کی میرم و با کی میام؟ یکی هم اصرار داشت که به هزار بهانه رمز کامپیوترم رو پیدا کنه! اونهایی هم که چندتا از پست هام رو خونده بودند از خواب و خوراک افتاده بودند که بفهمند این خورشید خانوم کیه که براش اینجوری می نویسم؟ جالب اینجاست اونهایی که آسّه می رفتن و آسّه می اومدند تا پَرَم به پَرِشون نگیره، بیشتر از همه کونشون به خارش افتاد. توی خیال خودم گفتم اگر من کاری به کارشون نداشته باشم خسته میشن و میرن پی کار خودشون. اما حروم زاده ها به خودشون اجازه دادند خورشید خانومم رو اذیت کنند. جرات پیدا کردند که پا روی لبخند اون بذارند.

حالا منی که ادعا می کردم دیدن لبخند خورشید خانومم برگترین آرزوی زندگیم بوده و هست با دوست داشتنش عامل ناراحتیش شده ام. 

وقتی دلخوریش یادم می افته از خودم خجالت می کشم.

***

...وَاعْلَمُوا انّ اللّهَ شَدِیدُ العِقاب    بقره/ آیه 196

آهای آدم هایی که می دونم شاید هیچ وقت این پست رو نخونید؛ گوش هاتون رو باز کنید و بشنوید. روزی که ناامید بشم و بفهمم که دیگه هیچ وقت خورشید خانومم دوستم نخواهد داشت، برمی گردم و از مادرم به خاطر شکستن قولی که سالها پیش بهش داده ام عذر می خوام و میشم همون مادر قحبه یِ بیست سال پیش. خوارِ تک تکتون رو میگائم. کاری می کنم وقتی اسمم رو می شنوید بشاشید به خودتون. اون روز بهتون یاد میدم که تهِ خطِ نازی آباد کجاست و لاشی به کی میگن.

دعا کنید که اون روز نرسه.

 

"نه از خودم فرار کرده ام

 نه از شما

 به جستجوی کسی رفته ام که

 مثل هیچ کس نیست

 

 نگران نباشید

 یا با او

 باز می گردم

 

 یا او

 بازم می گرداند

 تا مثل شما زندگی کنم...!"   منتسب به محمد علی بهمنی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

آلودگی هوا

اگر فردا هوا آلوده باشه می تونم ازت خواهش کنم که به احترام مردم و حفظ محیط زیست ماشین نیاری و من برسونمت. اینجوری ماشین تو تمام طول روز توی پارکینگ می مونه و ماشین من تک سرنشین نمی شه!

اگر دعا کنم که هوا آلوده بشه تا من فرصت چند دقیقه بودن کنار تو رو بدست بیارم؛ ممکنه کلی آدم به خاطر آلودگی هوا بمیرند! مگه مهمه؟ من کنار تو باشم، نصف مردم زمین بمیرند! اصلا حسینیِ بای بیاد تو برنامه بیست و سی دعای من رو عاملِ کشتار جمعی در این مملکت عنوان کنه. مگه مهمه؟ دست های تو توی دست های من باشه، نصف مردم زمین بمیرند! این همه آدم، این همه آدمِ دیگه رو کشتند و کسی بهشون نگفت بالای چشمت ابرو هست یا نیست. من هم یکیشون. اصلا دیوان بین المللیِ کیفریِ لاهه حکم جلب من رو به جرم جنایات غیرجنگیِ خفن تر از جنایات جنگی صادر کنه و بده دست اینترپُل. مگه مهمه؟ لبخند تو مال من باشه، نصف مردم زمین بمیرند!  

می دونم الان داری حرص می خوری که چرا من اینقدر خِنگم و نمی دونم که ممکنه خود من یا زبونم لال تو جزو همون نصف مردم جهان باشیم و با آلودگی بمیریم. اون وقت دیگه نمی تونیم کنار هم باشیم. یا اگر نصف مردم دنیا بمیرند، لبخند از رو لبهای ناز تو میره و دنیا برای من تاریک میشه. اما می خوام بگم چند دقیقه بودن کنار تو اونقدر برای من گرون بوده که بدست آوردنش، هم رده با کشتن نصف مردم این جهان بوده. بیا و اینقدر سخت نگیر. بیا و قیمت بودن کنار خودت رو برای من کمی پایین بیار. به خاطر من نه، به احترام مردم و محیط زیست این کار رو بکن. اجازه بده یکبار هم که شده بدون نگرانی از تمام شدن لحظه ها، کنارت بنشینم و به خنده های قشنگت نگاه کنم.

اگر هم نخواستی مهربونی کنی، دعا می کنم فردا هوا آلوده بشه تا ماشین نیاری. تو توی ماشین من بنشین، نصف مردم زمین بمیرند. مگه مهمه؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan