چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلنوشته های یک پاندا برای خورشید خانوم

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

هم اکنون نیازمند یاریِ نَرمِتان هستیم.

من به شخصه بی شعورتر از مسئولین کسی رو سراغ ندارم!

تا دلتون بخواد انجمن های مختلف برای حمایت از حیوانات دست آموز و خانگی دارن که یه وقت کسی سرِ گربه اش داد نکشه یا موقع مالیدن تخم های سَگ اش ناغافل از پمادی غیر از مرطوب کننده دست و صورت نیوا استفاده نکنه...، اونوقت یه انجمن حمایت از حقوق عُشاق ندارند!

بیچاره عاشق ها...! تا زنده اند باید بدون نِق زدن و گلایه کردن بدبختی بکشن. خوشبخت ترین عاشق میشه شیخ صنعان که باید عرق بخوره و خوکبانی کنه. وَالله من خودم نه با عرق خوری مشکل دارم و نه با خوکبانی. اصلا خورشید خانومم اندازه کونِ سوزن روزنه امید به روی دل من باز کنه، من چهارتا خوک می گیرم و صبح ها پیاده از خونه تا اداره میارم. نیم لیتر هم عرق سگی توی کیف ام قایم می کنم و موقع رسیدن به میدان جمهوری، چهارراه آزادی و میدان توحید ناشتا می خورم. جلوی ساختمانِ اداره خوک ها رو می بندم به درخت و بعد از ظهر موقع برگشت با خودم می برم.

در طول تاریخ کم نبودند خوشبخت هایی مثل شیخ صنعان که عامه مردم به اشتباه فکر می کنند در حق شون جفا شده. مثلا مگه همین فرهادِ خودمون شاخ فیل شکسته که اینقدر بزرگش می کنند؟ یه کلنگ گرفته دستش و چند متر از کوه رو کنده! مگه کارگرانی که تونل کندوان رو کندند کارشون راحت تر از فرهاد بوده؟ مگه کوه های جاده چالوس نرم تر از کوه های کرمانشاهه؟ پس چرا کسی زندگی نامه اونها رو به نظم ننوشته. یا مثلا مجنون؟ عشقش رو بردند و اون دنبال ساربان راه افتاد و گریه کرد. مگه عاشق های دیگه وقتی عشق شون رو می برند بندری می رقصن؟

حالا این مقدمه رو گفتم که بگم چه بلایی سرم اومده.

بالاخره بعد از سه سال عجز و لابه یه روزنه امید باز شد تا به خورشید خانومم نزدیک بشم. یعنی یه کاری پیشنهاد شد که اگر انجام بدم شاید خورشید خانومم خوشحال بشه و یه گوشه چشمی نگاهم کنه! ماجرا از این قراره که سال 1978 که من موز بالای درخت بوده ام، شاید هم سیب زمینی زیر زمین، یه برنامه ای به زبان فرترن در کشور آمریکا نوشته میشه که تا به امروز هیچ کس داخل ایران از اون استفاده نکرده. الان خورشید خانومم لازم داره که اون برنامه رو با اعمال یک سری تغییرات اجرا کنه. از اونجایی که خیرِ سرم فارغ التحصیل رشته کامپیوتر هستم از من خواسته که کمکش کنم. بیچاره خبر نداره که پروژه پایان نامه ام نوشتن برنامه ای بوده که ده تا عدد بگیره و میانگین اونها رو حساب کنه. فکر می کنه با استیو جابز طرفه! از طرفی من هم حاضر نیستم بزرگترین فرصت زندگیم رو از دست بدم. برای همین همش میزنم توی سر خودم تا یه راه حلی پیدا کنم. اما کاری از پیش نمی برم. متاسفانه هیچ کدام از دوستانم هم فرترن بلد نیستند. حالا شما این رو هم لحاظ بکنید که اگر تا آخر هفته مشکل رو نتونم حل کنم شاید پای رقیبم برای حل این مسئله بیاد وسط! اونوقت می فهمید که چه عذابی می کشم. یعنی می خوام بگم زجری که این روزها من می کشم، مرغ زیر خروس نمی کشه.

حالا که دولت به مشکلات عشاق رسیدگی نمی کنه و وزارت علوم نماینده ای برای حل مشکل فرترن معرفی نمی کنه از دوستانم خواهش می کنم اگر کسی رو می شناسند که می تونه کمکم کنه، لطفا برای حل این مشکلِ نرم افزاری دستم رو بگیرید.

هم اکنون نیازمند یاری نرم تان هستیم.

خورشید خانوم؛

اگر تا آخر هفته عرضه نداشتم مشکل فرترن رو حل کنم می نشینم و دعا می کنم یه نفر دیگه؛ حالا هر کسی که باشه؛ این مسئله رو حل کنه و لبخند روی لبهای نازت بیاره. آخه ندیدن لبخندت؛ بهتر از نبودنشه.


"زندگی یک چمدان است که می آوریش

 بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

 خودکشی، مرگ قشنگی که به آن دل بستم

 دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

 گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

 به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

 گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

 قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

 چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است"    برای شنیدن شعر علیرضا آذر اینجا کلیک کنید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

می دونم که می خندی...

" اگه نوازشت کرد و بلد نبود آروم نوک انگشتش رو بکشه روی مَرمَر نرم تنت،

اگه بوسیدت و بلد نبود بعدش تو چشمات نگاه کنه،

اگه دلت گرفته بود و عرضه نداشت تو رو بخندونه،

اگه کنارت زیر بارون قدم نزد و محو تماشا کردن صورت خیست نشد،

اگه موهات تو باد رقصید و برات نمرد،

اگه کنارت بیدار نموند وقتی خوابی و به موسیقی دلچسب نفس کشیدنت فکر نکرد، اگه موهاتو بافتی و نمی دونست باید نشون بده که چقدر دلش می خواد خودشو حبس کنه لای موهات، اگه برات شعر نخوند، اگه نمی دونست بعد از فیلم غمگین دیدن حوصله بحث نداری و دلت بغل می خواد، اگه نمی دونست باید برات فقط یه شاخه گل بخره بی تزئین با یه کلاف دورش، اگه نمی دونست از ماشین های بزرگ می ترسی، اگه بهت پیشنهاد نداد بستنی بخورین تو خیابون، اگه کف دستتو نبوسید به هر بهونه ای، اگه نمی دونست از تاریکی می ترسی، اگه قبل از تو خوابش برد، اگه ترکت کرد، اگه دوستت نداشت، خسته نشو ازش.

این وقتا، به این فکر کن که مردی بود که این همه تو رو بلد بود، ولی ازش خسته شدی. یه جایِ امن جهان، آروم بگیر پرنده خسته .

راستی، این نامه آخر من بود برات. از ساحل امنت - هروقت که پیدا شد- برام نامه بفرست. نشونیت رو برام بفرست. بَده که ندونم کجایی. خبرم کن که بدونم آغوش امنی اهلیت کرده، جانِ جهان. که دست بردارم از نگرانت بودن. دلم تنگ شده برای آرامش ...

پی نوشت : می دونی چیه؛ حتا میتونم عاشق کسی باشم که عاشقت کنه . اگه بدونم می خندی ..."    حمید سلیمی

 

خورشید خانوم؛

می دونم بیشتر از من دوستت داره.

می دونم همه این کارها رو بلده و دونه دونه شون رو رعایت می کنه.

می دونم تمام روز دل تو دلش نیست تا شب برسه و موقع کتاب خوندن بی صدا کنارت بنشینه و با صدات به خلسه بره.

می دونم هنوز بعد از سالها، مثل روزهای اول آشنایی تون برای چند دقیقه بودن کنارت چه بازی هایی که درنمیاره. می دونم بزرگترین دلخوشیش بازی با موهاته؛ برای همینه که بدترین روز زندگیش روزی بوده که موهات رو کوتاه کردی. می دونم هر وقت سر به سرت میذاره قصد اذیت نداره و فقط می خواد باغ خنده روی صورتت نقاشی کنه. می دونم حرمت لبخندت رو داره و هیچ وقت پا روی اون نمیذاره. اونقدر می دونم که دیگه خیالم راحته روزهای ناخوشیت دورت می گرده و دردهات رو به جان بی قرارش می خره.  

می دونم می خندی، 

پس می تونم عاشقش باشم،

اما نمی دونم چرا نمی تونم بهش حسادت نکنم. 


* آدرس کانال تلگرامی آقای حمید سلیمی که با اجازه از خودش متنش رو کپی کردم:  @hamid_salimi59

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

عینک آفتابی

پیشنهاد می کنم اگه عینک آفتابی تون رو دوست دارید حتما در پستوی خانه نهانش کنید!

من یه عینک آفتابی دارم که خیلی دوستش دارم. اما متاسفانه همین دوست داشتن من بلای جون من و عینکم شده. به محض اینکه مشغول تمیز کردنش میشم اطرافیانم با نیشخند می پرسند: "هاااا... این عینک رو کی بهت داده که اینقدر عزیزه؟!" بعد با یه لحن خاصی میگن: "کاشکی ما هم کسی رو داشتیم که از این عینک ها برامون می گرفت!!!" من در جوابشون میگم: "بچه ها از اون ورِ آب آوردن!" خوب مگه وارد کنندگان، عینک ها رو از چین و دُبی نمیارن؟ مگه چین و دُبی اون ور آب نیستند؟ پس چرا جواب من اینقدر حساسیت ایجاد می کنه؟ دوستانم با شنیدن جواب من میگن: "ای کلک، طرف سفرِ خارجه بوده؟!! از اون مُد بالاهاست که یه پاش این ور آبه و یه پاش اون ور آب!؟؟"

به خدا آدم نامهربونی نیستم و هر وقت می بینم آفتاب چشم دوستانم رو اذیت می کنه، عینکم رو میدم تا اونها استفاده کنند. اما قبلش خواهش می کنم که مثل چشم هاشون مراقب عینک من باشند. انگار همین خواهش من حساسیت اونها رو بیشتر می کنه؛ چون چندبار سعی کردن عینکم رو کِش برن. شاید نیّت شون شوخی بوده باشه، ولی وقتی می بینند که من اینقدر این عینک رو دوست دارم نباید کاری کنند که دوستشون ناراحت بشه. شوخی خَرکی کردن هم مثل همه کارهای دیگه اصولی داره که دزدیدن عینکی که دوستتون عاشقشه خارج از اونه.

صبحِ شنبه وقتی عینکم رو به چشم زدم، دنیا رو راه راهی دیدم. بعد از کلی سر در گمی متوجه شدم که سی و هشت عدد، دقیقا سی و هشت عدد، خط موازی روی شیشه راست اون افتاده. فاصله خطوط اونقدر دقیق بود که احتمال سهل انگاری در نگهداری و اشتباه در تمیز کردن رو از بین می برد. انگار شیشه از داخل پکیده بود.

نمی خوام بگم که حسادت دوستانم باعث این اتفاق شده اما می خوام به دوستانم بگم: گیرم که من کِرم داشتم و به جای معرفی نام فروشگاه مربوطه گفتم عینکم رو بچه ها از اون ور آب آوردن، چی می شد وقتی عشق من به عینکم رو دیدید به مهربونی از ما می کشیدید بیرون؟  

دست آخر هم می خوام بگم اگر عاشق نازنینی شدید، عشقتون رو از دنیا پنهان کنید. به محض اینکه این دنیای لعنتی بفهمه کسی رو می پرستید، کِرمش می گیره و شوخی خرکی هاش رو شروع می کنه. خودش رو به هر دری می زنه تا محال بودن عشق تون رو توی چشم تون فرو کنه . بعد شونه اش رو در اختیارتون میذاره که تا هر وقت دوست دارید روی اون گریه کنید.

 

"دهانت را می بویند 

 مبادا که گفته باشی دوستت می دارم. 

 دل ات را می بویند 

                  روزگار غریبی ست نازنین 

 و عشق را 

 کنارِ تیرکِ راه بند 

 تازیانه می زنند .

                   عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد 

 در این بُن بستِ کج و پیچِ سرما 

 آتش را

       به سوختْ بارِ سرود و شعر 

                                   فروزان می دارند .

 به اندیشیدن خطر مکن 

                   روزگار غریبی ست، نازنین 

 آن که بر در می کوبد شباهنگام 

 به کشتنِ چراغ آمده است .

                    نور را در پستوی خانه نهان باید کرد 

 آنک قصابان اند

 بر گذرگاه ها مستقر 

 با کُنده و ساتوری خون آلود 

                    روزگار غریبی ست، نازنین 

 و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند 

 و ترانه ها را بر دهان .

                    شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد 

 کبابِ قناری 

 بر آتشِ سوسن و یاس 

                    روزگار غریبی ست، نازنین 

 ابلیسِ پیروزْ مست 

 سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است 

                    خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد"      احمد شاملو

 

پی نوشت: شاید دیگه هیچ وقت نتونم عینکم رو به چشم بزنم اما چون بچه ها از اون ور آب آوردنش تا ابد به یادگار نگهش میدارم.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

قصه گو

یعنی می خوام بگم هیچ لذتی توی دنیا بالاتر از لذت شنیدن صدای کسی که دوستش دارید نیست.

این حرف من برای موقعیتی نیست که مثلا خبر مرگ عشق تون رو به اشتباه شنیده باشید و یه دفعه صدای خودش رو بشنوید و خوشحال بشید، نه. آدم اگر یه خروس داشته باشه و بعد از شنیدن خبر مرگش، صداش رو بشنوه هم خر کیف میشه، چه برسه به صدای عشقش.

یه پرانتز باز کنم.

یه خروس سفید رنگ داشتم که از روز تولش هم براش پدر بودم و هم مادر. عصرها می فرستادمش باغ روبروی خونه تا با مرغ های همسایه ها حال کنه. موقع تاریک شدن هوا می اومد و مقابل خونه می ایستاد تا در رو باز کنیم. یه روز بعد از ظهر قَمَر خانم زنگ مون رو زد و گفت که خروسم داره میمیره. بابام برای اینکه خروس حروم نشه جنگی یه چاقو برداشت و سر خروس بیچاره رو برید. من از ناراحتی داشتم دِق می کردم. حاضر بودم بمیرم اما لب به غذایی که با گوشت خروسم تهیه میشد نزنم. موقع تاریک شدن هوا باز هم قَمَر خانم زنگ مون رو زد و گفت: "چرا در رو باز نمی کنید؟ نیم ساعته خروس تون جلوی در وایساده!" وقتی به سمت کوچه می دویدم یعقوبی بودم که به دیدار یوسف می رفت. با دیدن خروسم تازه فهمیدیم که اون خروس بیمار فقط تشابه ظاهری با خروس من داشته و مال من نبوده. طعم آبگوشت خروسی که اون شب خوردیم هنوز هم زیر زبانم مونده.

پرانتز رو می بندم.

اگر گاهی صدای خنده های عشقتون رو می شنوید، اگر آدم حسابتون می کنه و چند دقیقه باهاتون صحبت می کنه، اگر سر سفره میگه عزیزم یه لیوان آب برام بریز و اگر روی تخت موقع نفس نفس زدن آروم توی گوشتون زمزمه می کنه که چقدر دوستون داره، برید و هفت آسمان رو بردرید. اما اگر هم این سعادت نصیبتون نمیشه و فقط می تونید صداش رو بشنوید، باز هم خیلی خوشبختید. منظورم از شنیدن صداش، همون صدای معمولی خودشه در یک روز معمولی. مثلا وقتی داره در یک جلسه کاری یا یه همایش علمی چرت و پرت تحویل ملت میده، یه گوشه بنشینید و به صداش گوش بدید. 

خورشید خانوم؛

یه شب که می تونی مهربونی کنی؛ به خوابم بیا. سرم رو روی پاهات بگیر و برام قصه بگو. شنگول و منگول، آلیس در سرزمین عجائب، صد و یک سگ خالدار و یا هر قصه دیگه ای. شنیدن صدات؛ حتا توی خواب؛ وقتی داری قصه می خونی من رو به خوشبخت ترین مرد دنیا تبدیل می کنه.

 

"گرگ شنگول را خورده است

 گرگ منگول را تکه تکه می کند 

 پسرم بیدار شو

 این قصه برای نخوابیدن است     گروس عبدالملکیان


برای شنیدن تیتراژ ابتدایی برنامه زیر گنبد کبود اینجا کلیک کنید.

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

حاج علی بزاز

وقتی از حاج علی بزاز که چندین ساله به دلیل کهولت سن و بیماری زمین گیر شده حالش رو می پرسی، یه نفس عمیقی می کشه و از نارسایی قلبی و تنفسی اش، از آرتروزی که از کودکی همراه اش بوده، از لرزش دست هاش و عدم تعادلش در راه رفتن و چندین و چند بیماری دیگه صحبت می کنه و دست آخر به زمین اشاره می کنه و میگه: با همه این حرفها، باز هم روی زمین بهتر از زیر زمینه!

فکر می کنم با تعریف این داستان کوتاه می خوام بعد از صدها پستی که از نامهربانی هات نوشتم بگم: همین که دوستم نداری بهتر از اینه که ازم متنفر باشی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

دیوونه

"دلمون تنگه 

 تو بیا


 مگه نگفتی سر میزنی؟

 تابستون کش میاد... تاااا میتونه

 خیلی تنگه

 با اینکه حتی پاییزم نیس


 من دیوونم درست...!

 اما من نکردم...، نفمیدم چی شد به خدا

 خیلی فک می کنیم مگه ما چیکار کردیم که میگی دیوونس؟

 قیافمون شبیه پدرزن ونگوگ شده

 دستم زیر چانه با کلاه و نگاه غم آلود!

 

 بیا گلخونه کن...، 

               ایام سرده...، 

                             وسط این همه تابستونِ قلب الاسد

 یادمون دیگه رفته اون های و هوی و نعره مستانه مون

 چن وقتیه دیگه کسی دندونامون رو ندیده

 قدیما بیش از این اندیشه عشاق میکردی 

 چن وقتیه خسیس شدی

 یهو شدی

 رفتی دیگه سر نزدی 

 انگار یادت ما رو رفته باشه

 ما اما هنوزم از یادت کم نکردیم

 نباش خسیس

 تو بیا


 من دیوونم درست

 ولی مگه توام دیوونه نبودی؟

 مگه همیشه سر نمیزدی

 ما هنوزم خیال مون جَمعه

 آخه قرارمون همینه

 میزنه بارون عاقبت

 نگرانیِ این همه نیمروز تفتون میگذره

 امید داریم

 گیرم ته دلمون گاهی یه ذره هول میکنیم

 نکنه به عمرمون قد نده

 هی میخوایم بگیم: بابا... نکن هدر

 تو بیا


 آخرش که میای

 حتی روزی که ما دیگه نباشیم

 خب حالا زودتر بیا

 نیگا 

 به خدا شاید دیگه هرگز چیزی نسرودیما

 دیروقتیه نشستیم منتظر اومدنت

 بیم از کوی او دیگه برنخیزد از رخوت بدن

 بیا او را صدا بزن

 واسه ما زشته این همه لابه التماس

 جلو دیوونه ها کلی پز دادیم که میای، زمین نمیندازی

 دیر وقتیه موندیم رو زمین

 کجا پیدات کنیم ؟

 یه بارم تو بیا


 بی اینکه ما بگردیم

 جان ما ممکنه در فضایت 

 اما از حسن شما کم نمیشه

 باشه بگو من دیوونم

 اصلا کی خواست عادی باشه هیچ وقت؟

 حیفه آخه اینهمه دور

 کی گفته دور؟

 تنگه دلمون

 تو بیا


 چشممون چن وقتیه به دره

 اگه بدونیم!"


خورشید خانوم؛

ما دیوونه ایم درست. اصلا اشکالی نداره تو هم مثل بقیه با انگشت نشونمون بدی و با تمسخر بگی دیوونه. اما با همه دیوونگی مون پیش دلمون آبرو داریم. یه عمره که فکر می کنه اگه رو بزنیم، رومون رو زمین نمی اندازی. بیا و مشت خالی مون رو باز نکن. نذار بفهمه بی اعتباریم.

این دیوونه هنوز به مهربونیت امید داره.

مهربونی کن.


پی نوشت: متن فوق بخش پایانی دیالوگ شماره 14 رادیو چهرازی می باشد که برای دانلود این بخش می توانید اینجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

گُنگ

سلام خورشید خانوم.

ازت دلخورم؛ 

                         اما ...


"من گنگِ خواب دیده و عالم تمام کر

  من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

عشق ممنوعه

در جوانی عاشق شوید. برای رسیدن به عشقتان تلاش کنید، بجنگید و به تمام عالم شلتاق بیاندازید. از ترس اتهامِ بی اخلاقی خود را مقید به هیچ اصل و قاعده ای نکنید که دنیا برای بازنده ها مدالِ اخلاق کنار نگذاشته است و هیچ کس برای شما کف نخواهد زد مگر بر شماتت بی عرضگی تان. دست عشقتان را بگیرید و با سر و صدا درب تمام کافه های شهر را باز کنید. گوشه موهایش شاخه ای گل سنجاق کنید و به پارک ها، پل ها، دشت ها سر بزنید. دور بریزید اندیشه و تفکر را. فراموش کنید که درد شکسته شدن استخوان های بالاتر نشسته سخت تر خواهد بود. بالاتر بروید. به بوسه ای، به لبخند پس از آن و بوسه ای بعدتر از آن.

اما اگر شکست خورید...

اگر شکست خوردید دستان تان را بالا بگیرید و از زمین بازی خارج شوید. خارج شوید و رویای بازگشت را برای همیشه از سر بدر کنید. درس بخوانید، کار کنید، خانه و ماشین بخرید، ازدواج کنید و صاحب فرزند شوید. اما دیگر عاشق نشوید. دنیا پر است از آدم هایی که عاشق نیستند و اتفاقا گاهی احساس خوشبختی می کنند! شما هم یکی از آنها. به زندگی تان برسید، فقط مواظب باشید تا هیچگاه به چشمان زنی که از کنارتان می گذرد نگاه نکنید. برای پرداخت پولِ خریدهایتان در فروشگاه وارد صفی شوید که متصدی آن مردی ست شبیه خودتان و از محل کاری که همکار خانم دارید استعفا بدهید و برای خود شغل زمختی پیدا کنید.

هر خاکی که دستتان می رسد بر سر دلتان بریزید، قبل از آنکه دیگر ندانید باید چه خاکی بر سرِ دلِ دوباره عاشق شده تان بریزید.

همیشه عاشق شدن در بزرگسالی احتمال ورود به عشقی ممنوعه را همراه دارد. عشقی که یک سر آن باخت است و سر دیگرش، باخت. سنگسارت می کنند کسانی که دلشان لک زده برای لحظه ای دوست داشتن، دوست داشته شدن. یکی با نگاهش، یکی با کلامش، یکی با کینه های جمع شده در دامانش و دیگری با دوست نداشتنت. انگشت نمایت می کنند تا هرآنچه داری بر زمین بگذاری برای عبرت دیگرانی که سودای عشقی که سهم شان نیست در سر می پرورانند. همیشه نفر دومی، نفر آخر. تصور تغییر جایگاه، آرزویی ست که هر شب در دل می پروانی و هر روز با طلوع خورشید رنگ می بازد.

خنده هایش، بوسه هایش، عاشقانه هایش همه برای دیگری ست و حسرت آن برای تو که می توانستی مراقب دلت باشی که نلرزد؛ اما نبودی و لرزید. غرور چیزی ست که دیگر نداری اش. مبارزی  می شوی اسیر شده در گوشه میدان. بازنده ای که منتظر فرصت و اتفاقی ست که شاید از دست رقیب اش بیوفتد و نمی افتد.

اگر پای در عشقی ممنوعه گذاشتید خود را برای سخت تر از آنچه من نوشتم آمادگی کنید.  


"سپید میگذرد یا سیاه میگذرد... دو پلک بی تو برایم دو ماه میگذرد

 شبی که چشم تورا بوسه میزدم گفتم... که چشم های تو از این گناه میگذرد"


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

گندکاری در ساعت دوازده

برزیل؛ پر افتخارترین تیم فوتبال جهان در مرحله حذفی جام جهانی در کشور خودش و در حضور چند ده هزار نفری تماشاگرانش با نتیجه هفت بر یک به تیم آلمان باخت. پنج گل از این هفت گل طی پنج دقیقه زده شد. بعد از اتمام بازی در فضای مجازی طنزهای مختلفی منتشر شد که یکی از اونها هنوز توی ذهنم هست.

"مورد داشتیم که طرف رفته توالت و موقع بیرون اومدن از اون دیده برزیل پنج تا گل خورده؛ نمی دونسته خودش ریده یا برزیل!"

امروز ظهر رفتم توالت و موقع خارج شدن از اون متوجه شدم که خورشید خانومم بعد از مدتها زنگ زده و متاسفانه من نتونستم جواب تلفنش رو بدم. بعد هرچی شماره اش رو گرفتم موفق نشدم باهاش صحبت کنم. دلم گرفت.

الان نمی دونم خودم ریده ام؛ یا برزیل یا این بخت سیاهم که زندگیم رو به گند کشیده.

خورشید خانوم؛

        ای کاش یه بار دیگه زنگ می زدی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Panda Khandan

کبوتر

سلام خورشید خانوم.

خوبی؟ لبخند روی لب های نازت هست؟

من هم خوبم. صبح ها مثل همیشه از خواب بیدار میشم و میرم اداره. عصرها مرغ و خروس ها رو می برم باغ تا یه کم عشق کنند و شب ها قبل از خواب یا میرم با بابام گپ می زنم یا چند صفحه کتاب می خونم. اینجا بدون تو تفاوت چندانی با روزهایی که بودی نداره! خورشید خدا از همون جای همیشگی طلوع می کنه و از همون جای همیشگی غروب! فقط یه کمی دلم برات تنگ شده که اون هم خیلی چیز مهمی نیست! راستش اوایل می ترسیدم دلتنگی یه بلایی سرم بیاره اما وقتی گفتی تا حالا هیشکی از دلتنگی نَمُرده دلم قرص شد. بعدها خودم هم مرور کردم و دیدم تا حالا دلیل مرگ هیچ کدام از اون آدم هایی که می شناختم و از این دنیا رفتن دلتنگی نبوده. بیچاره آقا سلیمان توی تصادف رانندگی مُرد. قلب عسگر تبریزی باهاش راه نیومد که مُرد. عمو رسول هم که تقصیر خودش بود سرطان گرفت وگرنه کسی کاری به اون و کبوترهاش نداشت. به داداشم میگم خدا کنه عمو رسول بعد از مرگش کبوتر شده باشه. اینجوری هم می تونه کنار کبوترهاش باشه و تَر و خشکشون کنه و هم کبوترهاش دلتنگش نشن. می ترسم زبون بسته ها تلف بشن. داداشم حرف تو رو میزنه و میگه دلتنگی سرطان نیست که خوب نشه. بعد یه پَر از اون قرص نارنجی ها میذاره کف دستم و ازم می خواد که بعد از خوردنش آروم چشم هام رو ببندم. میگه اگر تا ده بشمارم خورشید خانومم برمیگرده. اما ده خیلی زیاده. من هر وقت می خوام به مامانم بگم چقدر دوستش دارم میگم مامان ده تا دوستت دارم. اون هم بغلم می کنه و میگه قربونت برم که اینقدر عاشق مامانتی؛ منم ده تا دوستت دارم.

برای اینکه زودتر برگردی ده ورق قرص نارنجی دون می کنم و می ریزم کف دستم.

قرص ها رو می خورم و آروم چشم هام رو می بندم. تو کنارمی.

 

"به همه آن کسان که به عشقی تن در نمی دهند چرا که ایمانِ خود را

                                                               از دست داده اند!- :

 در تنِ من گیاهی خزنده هست

 که مرا فتح می کند

 و من اکنون جز تصویری از او نیستم!


 من جزئی از تواَم ای طبیعتِ بی دریغی که دیگر نه زمان و نه مرگ،

         هیچ یک عطش مرا از سرچشمه ی وجود و خیال ات بی نیاز

                                                                      نمی کند!"       احمد شاملو

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan

خسرو و شیرین

با عرض پوزش این پست حاوی کلمات بی ادبی ست.

داستان فرهاد و شیرین یادتون هست؟ امروز قصد دارم داستان خسرو و شیرین رو براتون تعریف کنم.

خصوصیات اخلاقی خسرو

خسرو پرویز یه آدمی بود که فکر می کرد از دماغ فیل افتاده. ادّعاش کون خر رو پاره می کرد و همیشه مردم رو تحقیر می کرد. دلبستگی زیادی به مال دنیا داشت به طوری که فقط در تیسفون نزدیک به هشتصد میلیون مثقال طلا جمع کرده بود. کینه توز و دسیسه گر بود و از طریق همین دسیسه ها موفق شد مادر همه دشمناش رو بِگاد. جوان که بود از بهرام چوبین شکست خورد و به روم فرار کرد. توی دروازه ورودیِ روم آدرس گنده لاتِ اونجا رو پرسید و مردم نشانی قیصر رو بهش دادن! وقتی به حضور قیصر شَرفیاب شد با کلی خایه مالی قول ارمنستان و قلعه دارا رو داد و دخترِ قیصر رو همراه با یک ارتش گرفت و در بازگشت به ایران دهان بهرام چوبین رو مورد عنایت قرار داد و پادشاه ایران شد. بماند که بعدها به روم هم لشکرکشی کرد و کلی از خجالت رومیان دراومد.

عاشق شیرین شدن

خسرو از دهان نقاشِ دربار که شاپور نام داشت تعریف زیبایی های شیرین رو که دخترِ شاه ارمنستان بود می شنوه و چشم بسته عاشقش میشه. بار و بندیلش رو میبنده و میره ارمنستان. میره و اونقدر آویزون بازی درمیاره که بالاخره موفق میشه مُخ شیرین رو بزنه. اما درست وقتی که می خواسته سُر بخوره توی تخت شیرین یه پیرزنِ پیزوری چوب لای چرخش میذاره. میهن بانو میره دم گوش شیرین میگه: "این یارو از اون عرق خورها و خانم بازهاست، خر نشی زود بِپری بغلش ها. یه راه باهات سکس کنه میزنه به چاک. تا لبِ چشمه ببر و تشنه بَرِش گردون. هر وقت یه تالار خوب برات گرفت و اندازه تاریخ تولدت سکه مِهرت کرد اون وقت زنش شو". با اینکه شیرین آدم خودساخته ای بوده و این حرف ها اصلا براش مهم نبوده ولی ناخواسته همین راه رو میره. سرتون رو درد نیارم؛ هزارتا اتفاق ریز و درشت مختلف می افته و بالاخره شیرین زن خسرو میشه.

پیدا شدن سر و کله فرهاد

شیرین یه گله گوسفند داشت که چوپان ها توی کوه های بیستون نگه می داشتن و هر روز یه کاسه شیر تازه برای اون می آوردن. یه روز که شیرین خیلی اتفاقی سختی کار چوپان ها رو می بینه از شاپور می خواد که یه فکرِ بکری بکنه تا هم خدا رو خوش بیاد و هم چوپان های خدا رو. شاپور هم که میبینه این بهترین فرصته تا دست همکلاسی قدیمیش رو که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده یه جا بند کنه، از موقعیت استفاده می کنه و فرهاد رو صدا میزنه و میگه: "بیا که با کون افتادی توی حلوا!" فرهاد میاد و بعد از کلی کار کارشناسی یه جوب از بالای کوه تا درِ آشپزخونه شیرین می کشه تا چوپان ها شیر رو داخل اون بریزن و این سمت شیرین تحویل بگیره. روزی که کارش تمام میشه و برای گرفتن ده درصدِ حُسن انجام کار شخصا به حضور شیرین میرسه -که ای کاش پاش می شکست و نمی رسید- شیرین رو می بینه و یک دل نه که هزار دل عاشقش میشه.

ملاقات فرهاد و شیرین

بخشی از این ملاقات رو در پست فرهاد نوشته ام که کلیاتش اینه که شیرین با اتکا به عقلش حاضر نمیشه عشقِ فرهاد رو بپذیره.

فرهاد هرچی زور میزنه که با رعایت اصول اخلاقی شیرین رو قانع کنه تا قید خسرو رو بزنه و بیاد سراغ اون موفق نمیشه تا اینکه از در نامردی وارد میشه و سعی می کنه شیرین رو با ماهیت وجودی خسرو آشنا کنه. میگه: "این خسرو عرق خوره. بد دهن و بی ادبه. این آدم کینه ای اگر توی تمام عمرش یه بار از تو ناراحت بشه؛ تا به هزار شکل از تو انتقام نگیره آروم نمیشه. اصلا هم براش مهم نیست که تو پیش دوستان و خانواده ات خراب میشی یا نه. اگر بخواد حالت رو بگیره، میگیره". شیرین میگه: "اولا اگه شاه مملکت هم عرق نخوره، پس کی بخوره؟ دوما من هیچ وقت اجازه نمیدم کسی پا توی حریم من بذاره. شاید خسرو برای بقیه بد دهنی کنه اما برای من نمی کنه". فرهاد حیلت رها نمی کنه و میزنه به مادر قحبه بازی و میگه: "اصلا بگو ببینم خسرو الان کجاست؟" شیرین میگه: "برای کشورگشایی رفته روم". فرهاد میگه: "لعنت بر پدر من اگر اون به روم رفته باشه. اون لاشی مدتهاست که سپاه ایران رو داده دست شاهین و خودش میره دنبال خانم بازیش". شیرین میگه: "اولا بِره به درک!  دوما من برای خسرو مثل همه آدم ها حق اشتباه کردن قائلم. اون هم ممکنه اشتباه کنه ولی یه روزی به اشتباه خودش پی میبره و برمیگرده. و در آخر اینکه مگه خود تو خیلی آدمی که داری پشت سر اون حرف میزنی؟ اگر راست میگی بگو ببینم اون موقع که خودت رو جِر میدادی تا عشقت رو به نوه حاجی ننه ات ثابت کنی چند بار بهش خیانت کردی؟ همتون کثافتید". فرهاد میگه: "ولی خودت هم می دونی که دوستت نداره". شیرین با ناراحتی میگه: "تو از کون سوزیت این حرف رو میزنی!" در این لحظه فرهاد بغض می کنه...، روی زانوهاش می افته... و دیگه حرفی نمی تونه بزنه. چندتا اشک از گوشه چشم هاش می افته و بعد آروم خودش رو جمع و جور می کنه و از پیش شیرین میره.

بازگشت خسرو از روم و رفتن به نزد شیرین

خسرو از روم کلی برای شیرین سوغاتی میاره ولی شیرین محل سگ به اون و سوغاتی هاش نمیذاره. خسرو شاکی میشه و با عصبانیت میگه: "چیه باز سگ شدی؟ جای اینکه خسته نباشید بگی و شمشیر رو از دستم بگیری، اخم میکنی؟ دو ماهه مثل سگ دارم برای آینده تو و بچه ات شمشیر میزنم اونوقت تو این برخورد رو با من می کنی؟" شیرین با شنیدن این حرف ها نمی تونه خودش رو کنترل کنه و میگه :"نذار دهنم باز بشه ها...! نذار بگم به جای شمشیر زدن داشتی با اون جنده خانم چی کار می کردی ها...! نذار ببرم عکس هات رو بریزم جلوی ننه یِ سلیطه ات و آبروت رو ببرم ها...!" یه دعوای بدی بینشون رخ میده و اون شب هر کدوم توی اتاق جداگانه ای می خوابن. جالب اینکه دقیقا در همین لحظه فرهاد تصور می کرده که الان شیرین داره تو بغل خسرو نفس نفس میزنه و از ناراحتی یه چشمش اشک بوده و چشم دیگه اش خون. خلاصه اینکه همه چیز کیری پیری میشه.

دیدار خسرو با شاهپور

فردای اون روز خسرو مشاورش رو صدا میزنه و میگه: "یه دیوثی آمار ما رو داده به شیرین. بنال ببینیم توی چند وقت اخیر کی با شیرین دیدار داشته؟" شاپور از ترس میرینه به جاش و رفیق قدیمیش رو می فروشه. خسرو هم دستور میده که سریعا باید فرهاد رو پیدا کنه و به نزد اون ببره.

دیدار فرهاد و خسرو

جزئیات این دیدار رو هم در پست فرهاد نوشته ام. خلاصه یِ بحث اینجوری بود که کلی شاخ و شونه برای هم می کشن و دری وری میگن و دست آخر خسرو به فرهاد میگه اگر کوه بیستون رو از جاش بِکنی می تونی به شیرین برسی. فرهاد هم میره دنبال کندن کوه.

دیدار فرهاد و شیرین در بیستون

شیرین عادت داشته که شب ها قبل از خواب برای پسرش مردانشاه قصه بخونه اما هر شب دقیقا موقع خوندن قصه صدای تیشه ی فرهاد در سکوت شب توی کاخ می پیچیده و کلافه اش می کرده. شیرین دو خط قصه شنگول و منگول می خونده و دوتا آب نکشیده حواله فرهاد می کرده. تا اینکه یه شبِ پاییزی متوجه میشه شهر به شکل عجیبی ساکته! هرچی گوش هاش رو تیز می کنه می بینه صدای تیشه از بیستون نمیاد. با دستپاچگی مانتوش رو می پوشه و سوار بر اسبش به سمت کوه می تازه. توی مسیر بدون اینکه کسی سوالی ازش بپرسه به خودش می گفته: "دوستش ندارم! من فقط یه کمی نگرانشم... مثل یه دوست... می ترسم اتفاقی براش افتاده باشه". وقتی میرسه بالای کوه می بینه فرهاد از اشک غرقه شده و توان تیشه زدن نداره. فرهاد وقتی بوی پیراهن شیرین رو میشنوه با سر آستینش اشک هاش رو پاک می کنه و از جاش بلند میشه. یه سنگ صاف پیدا می کنه و میذاره زیر کون شیرین. شیرین در حال نشستن میگه: "داشتم از این طرف ها رد می شدم گفتم به عنوان یه دوست حالت رو بپرسم". فرهاد یه گوشه چشم به شال گردن شیرین که پاییز چند سال قبل خودش براش خریده بود می اندازه و چیزی نمیگه. آرام به سمت بُقچه اش میره بلکه یه چیز برای پذیرایی پیدا کنه اما بقچه فرهاد مثل کون مُلّا تمیز بوده. برمیگرده و دور سر شیرین می گرده. میگه: "خوش اومدی دورت بگردم. یه دور می چرخه. میگه دلم برای لبخندت تنگ شده بود. یه دور دیگه می گرده. میگه این کوه رو چه جوری بالا اومدی. یه دور دیگه می گرده". دل شیرین برای فرهاد میسوزه و با کلافه گی میگه: "پس کی می خوای دست از این جِلافت ها بکشی سگ مَصّب؟ خسته ام کردی. مرگ پدرت فراموشم کن و برو دنبال زندگیت. بذار من هم به زندگیم برسم". فرهاد بغض می کنه و چند لحظه به یه نقطه خیره میشه. بعد با لبخند میگه: "ببین بیستون توی پاییز چقدر قشنگه. ببین چقدر از اون رو به عشق تو کنده ام. ببین دیگه چیزی نمونده عشقم رو باور کنی. ببین ماه امشب چقدر خودش رو شبیه چشم های تو کرده". شیرین می بینه این بابا کُصخل تر از اون حرف هاست که بشه با دوتا جمله آدمش کرد، برای همین بلند میشه و میره. فرهاد از پشت صداش میزنه و با چشم های خیس میگه: "ای کاش مال من بودی". اما شیرین بدون گفتن حرفی به رفتنش ادامه میده. موقع سوار شدن بر اسبش پای اسب سُر می خوره و شیرین به حالت سقوط درمیاد که فرهاد خودش رو میرسونه و شیرین و اسبش رو نجات میده. هر دوتا رو میذاره روی کولش و به سمت خونه شیرین می بره. شیرین هرچی میگه لااقل اسب رو بذار زمین تا خسته نشی اما فردین بازیِ فرهاد گل می کنه و بی خیال نمیشه. فرهاد تمام طول مسیر با خودش می گفته حالا که این کار رو کردم موقع رسیدن به خونه اش اگه یه سکسِ درست و درمون مهمانم نکنه لااقل یه لَب تعارفم می کنه! اما نمی دونسته که شیرین عاقل تر از این حرفهاست و موقع خداحافظی خایه باقر هم دست اون نمیده چه برسه به لب شیرین!

مرگ فرهاد

خبرچین ها به خسرو میگن که شیرین شب قبل به دیدار فرهاد رفته. خسرو هم یه کثافتی رو پیدا می کنه و می فرسته سراغ فرهاد. اون حرومزاده الکی میگه شیرین مرده. و فرهاد هم می میره، از بس که جانِ شیرین نداره.

مرگ خسرو

خسرو به جای پسر بزرگش شیرویه، مردانشاه رو که فرزند شیرین بوده به عنوان جانشین خودش معرفی می کنه. شیرویه میره پیش خسرو و بعد از کلی مقدمه چینی میگه: "بابا آدم حسابی... من پسر بزرگ توام نه مردانشاه". خسرو که کلا آدم مغروری بوده به جای دلجویی از شیرویه میگه: "به یه وَرش که پسر بزرگمی!" شیرویه هم تو دلش میگه یَک یه وَری نشونت بدم تا دیگه از این غلط ها نکنی. بعد شورش می کنه و خسرو و همه فرزندانش رو می کشه و خودش پادشاه ایران میشه.

مرگ شیرین

شیرین بعد از اینکه چند سال با خسرو زندگی می کنه و چند شکم میزاد یه دفعه با مرگ شوهر مواجه میشه. مرگ شوهر همانا و گیر دادنِ پسرِ هَووش برای ازدواج با شیرین همان. شیرین میگه: "بچه تا دیروز هر وقت مامانت نبود من کونت رو می شستم! تو همسنِ پسر منی. چه جوری زنت بشم؟" اما شیرویه راست کرده بوده و بی خیال نمیشده. با تهدید میگه: "یا یه راه میدی یا تو رو هم می کشم". شیرین هم وقتی می بینه چاره ای غیر از این نداره میگه: "باشه بابا...، برو بخواب تا بیام". بعد به بهانه خداحافظی با شوهرش میره بالای جنازه خسرو و خنجری که زیر دامنش پنهان کرده بود در جگر خودش فرو می کنه و می میره. افسانه پردازان میگن شیرین موقع مُردن به فرهاد، خسرو و شیرویه فکر می کنه و میگه: "بر پدر هرچی مَردِ لعنت!"

خورشید خانوم؛

با اینکه خسرو به وصال شیرین رسید و اتفاقا شیرین هم دوستش داشت ولی هیچ وقت دوست نداشتم جای خسرو می بودم و فرهاد بودن رو بیشتر دوست دارم. مهم نیست که نظامی گنجوی چی شنیده و چی نوشته، من مطمئنم اگر شیرین، فرهاد رو دوست نداشت هیچ وقت به دیدارش نمی رفت. هیچ وقت به روی اون لبخند نمی زد. غروب های پاییز شال گردنی رو که اون هدیه داده نمی بست. وقتی اسبش چلاق شد از فرهاد کمک نمی گرفت. اصلا اگر فرهاد رو دوست نداشت عمرا اجازه نمی داد فرهاد به خاطر اون بمیره.

یقین دارم با اینکه شیرین به خسرو وفادار موند اما فرهاد رو بیشتر دوست داشت. چون می دونست هیچ کس نمی تونه مثل فرهاد دیوونه اون بشه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Panda Khandan